MY LOVE
p7
پسر با عصبانیت دخترو توی زیرزمین پرت کرد
_چرا گریه میکردی؟
+چون واقعا هق زندگی وحشتناکی دارم و ترسیده بودم *گریه*
_خب چون به حرفم گوش نکردی باید تنبیهت کنم
+....
_انتخاب کن چیکار کنم؟ بکنمت؟ بزنمت؟
+هیچکدوم.. بزار برم برو یکی دیگرو بیار *گریه*
_خب حالا که انتخاب نمیکنی من برات انتخاب میکنم.. هردو چطوره؟
+اصلا هرکاری دوست داری بکن من که بالاخره میمیرم... اگه بکنی زودتر میمیرم *گریه*
پسر.. دختر رو روی صندلی نشوند و دست و پاهاش رو بست
شلاق رو برداشت
_پنجاه تا میزنم.. بشمار.. هرکدوم که نشماری ۱٠ تا اضافه میشه.. یعنی هر یدونه که نگی میشه ده تا اضافه «پسرم:/»
پسر شروع کرد..
+یک.. اخخخ.. د.دو واییی س.سه
همونطوری میزد و دختر میشمارد
+چهل و نه..*ضربه*....
_هی.. چرا نشماردی؟ ده تا اضافه میشه.. بشمار.. با اون یدونه یازده تا
و دوباره..
ضربه ی بعدی رو زد
دختر سرش پایین بود.. ازش صدایی نیومد
_هوففف. ده تا دیگه باشه؟
_ات
سکوت
_هی ات با توام
دختر هیچی نگفت... کمرش زخم خیلی بزرگ و خونی بود.. دستاش کبود و خونی بود..بیهوش شده بود
_میخوای پنجاه تا دوباره بزنم؟
_هووی چرا جواب نمیدی؟؟
_ببینم بیهوش شدی؟ وااا من که کاری نکردم «جرش دادی بعد میگی کاری نکردم؟»
پسر... دخترو براید بغل کرد
این اتفاق یاد افتاده بود.. یعنی کسیو میزنه و بعد بیهوش میشه
ولی هیچ وقت خودش بهشون رسیدگی نمیکرد.. همیشه خدمتکارا بهوشش میاوردن اون شخصو.. ولی از نظر جیمین ات فرق داشت
پسر قلبشو داده بود به دختر.. ولی غرورش اجازه نمیداد عشقشو قبول کنه
بردش اتاق درمان... لباساش که تقریبا پاره شده بود رو دراورد.. لباس زیرهاش خونی بود.. اونارو هم دراورد «استغفرالله😔✨»
ویو جیمین:
لختش کردم.. به بدن زیباش خیره شده بودم که الان خونی بود
دلم براش سوخت.. اخه منو دلسوزی؟ امکان نداره.. عجیبه
به پشت خوابوندمش... روی شکم... با دستمال تمیز خونشو پاک کردم
توی وان داخل اتاق گذاشتم.. اب سرد رو باز کردم... زخماش رو شستم... بدنش رو خشک کردم.. بتادین روی زخماش زدم... پانسمان کردم
یه دست لباس تمیز و جدید تنش کردم
همه جاش تمیز بود ولی یهو دیدم داره ازش خون میاد.. چی؟ اما... اهان... فهمیدم چرا
همون اتفاق دخترونه! الان اخه؟ من چیکار کنم؟ وای.. من بلد نیستممم
_آجومااااا بیااااااا *داد*
×بله ارباب... اومدم کاری داشتین؟
_این دختر جدیده پ.ریود شده یکاریش کن من بلد نیستم
×اوه.. بله حتما... لطفا تشریف ببرین بیرون
_باش
وانیلا:
آجوما.. با اینکه ات بیهوش بود ولی نوار براش گذاشت و شلوار جدید پاش کرد
ویو جیمین:
×ارباب بیاین داخل
_چیشد؟
×عام هیچی براش پد گذاشتم.. خب کجا ببرمش؟
_کاری نکن... خودم میبرمش
براید بغلش کردم
بردم تو اتاق خودم روی تخت گذاشتم
پسر با عصبانیت دخترو توی زیرزمین پرت کرد
_چرا گریه میکردی؟
+چون واقعا هق زندگی وحشتناکی دارم و ترسیده بودم *گریه*
_خب چون به حرفم گوش نکردی باید تنبیهت کنم
+....
_انتخاب کن چیکار کنم؟ بکنمت؟ بزنمت؟
+هیچکدوم.. بزار برم برو یکی دیگرو بیار *گریه*
_خب حالا که انتخاب نمیکنی من برات انتخاب میکنم.. هردو چطوره؟
+اصلا هرکاری دوست داری بکن من که بالاخره میمیرم... اگه بکنی زودتر میمیرم *گریه*
پسر.. دختر رو روی صندلی نشوند و دست و پاهاش رو بست
شلاق رو برداشت
_پنجاه تا میزنم.. بشمار.. هرکدوم که نشماری ۱٠ تا اضافه میشه.. یعنی هر یدونه که نگی میشه ده تا اضافه «پسرم:/»
پسر شروع کرد..
+یک.. اخخخ.. د.دو واییی س.سه
همونطوری میزد و دختر میشمارد
+چهل و نه..*ضربه*....
_هی.. چرا نشماردی؟ ده تا اضافه میشه.. بشمار.. با اون یدونه یازده تا
و دوباره..
ضربه ی بعدی رو زد
دختر سرش پایین بود.. ازش صدایی نیومد
_هوففف. ده تا دیگه باشه؟
_ات
سکوت
_هی ات با توام
دختر هیچی نگفت... کمرش زخم خیلی بزرگ و خونی بود.. دستاش کبود و خونی بود..بیهوش شده بود
_میخوای پنجاه تا دوباره بزنم؟
_هووی چرا جواب نمیدی؟؟
_ببینم بیهوش شدی؟ وااا من که کاری نکردم «جرش دادی بعد میگی کاری نکردم؟»
پسر... دخترو براید بغل کرد
این اتفاق یاد افتاده بود.. یعنی کسیو میزنه و بعد بیهوش میشه
ولی هیچ وقت خودش بهشون رسیدگی نمیکرد.. همیشه خدمتکارا بهوشش میاوردن اون شخصو.. ولی از نظر جیمین ات فرق داشت
پسر قلبشو داده بود به دختر.. ولی غرورش اجازه نمیداد عشقشو قبول کنه
بردش اتاق درمان... لباساش که تقریبا پاره شده بود رو دراورد.. لباس زیرهاش خونی بود.. اونارو هم دراورد «استغفرالله😔✨»
ویو جیمین:
لختش کردم.. به بدن زیباش خیره شده بودم که الان خونی بود
دلم براش سوخت.. اخه منو دلسوزی؟ امکان نداره.. عجیبه
به پشت خوابوندمش... روی شکم... با دستمال تمیز خونشو پاک کردم
توی وان داخل اتاق گذاشتم.. اب سرد رو باز کردم... زخماش رو شستم... بدنش رو خشک کردم.. بتادین روی زخماش زدم... پانسمان کردم
یه دست لباس تمیز و جدید تنش کردم
همه جاش تمیز بود ولی یهو دیدم داره ازش خون میاد.. چی؟ اما... اهان... فهمیدم چرا
همون اتفاق دخترونه! الان اخه؟ من چیکار کنم؟ وای.. من بلد نیستممم
_آجومااااا بیااااااا *داد*
×بله ارباب... اومدم کاری داشتین؟
_این دختر جدیده پ.ریود شده یکاریش کن من بلد نیستم
×اوه.. بله حتما... لطفا تشریف ببرین بیرون
_باش
وانیلا:
آجوما.. با اینکه ات بیهوش بود ولی نوار براش گذاشت و شلوار جدید پاش کرد
ویو جیمین:
×ارباب بیاین داخل
_چیشد؟
×عام هیچی براش پد گذاشتم.. خب کجا ببرمش؟
_کاری نکن... خودم میبرمش
براید بغلش کردم
بردم تو اتاق خودم روی تخت گذاشتم
- ۱۲.۳k
- ۱۹ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط