---

---

# 🔥 𝐁𝐀𝐙𝐈-𝐄 𝐀𝐓𝐀𝐒𝐇 🔥
### ━━━━ ﴾ بازی آتش ﴿ ━━━━
**◈ پارت ۱ ◈**
*

---

**━─━────༺༻────━─━**

### ⚡️ فصل اول: قانون شماره یک

**━─━────༺༻────━─━**

دانشگاه هنر و عکاسی سئول، ساعت ۸:۴۷ صبح.

بارون تازه بند اومده بود و بوی آسفالت خیس توی راهروی دانشکده پیچیده بود. تهیونگ کیفش رو روی شونه‌ش جابه‌جا کرد و بی‌توجه به نگاه‌های دخترهایی که پشت سرش پچ‌پچ می‌کردن، به سمت سالن اصلی راه افتاد.

همه می‌دونستن کیم تهیونگ کیه.

پسر سال سوم رشته عکاسی، با اون موهای مشکیِ فر خورده و چشم‌هایی که انگار همیشه یه راز توشون قایم شده بود. مغرور. ساکت. و به‌طرز عجیبی دست‌نیافتنی.

هیچ‌کس نمی‌دونست چرا.

و هیچ‌کس هم جرات نمی‌کرد بپرسه.

**━─━────༺༻────━─━**

سالن اصلی شلوغ بود. بچه‌های ترم اول با استرس دور تخته‌سیاه جمع شده بودن، یکی از استادها داشت لیست پروژه‌های گروهی رو می‌خوند و تهیونگ بدون اینکه به کسی نگاه کنه، صندلی آخر رو انتخاب کرد.

تا صدای قدم‌هایی که از در اومد.

سالن یک لحظه ساکت شد.

جون جونگ‌کوک وارد شد.

با اون کت چرمی مشکی، گوشواره‌های نقره‌ای و اون لبخند نصفه‌نیمه‌ای که انگار می‌گفت: *«من از همه‌تون جلوترم، پس بی‌خیال شید.»*

تهیونگ توی جاش خشک شد.

**━─━────༺༻────━─━**

جونگ‌کوک بدون اینکه حتی یه بار به لیست نگاه کنه، صندلی رو کنار تهیونگ کشید عقب و نشست.

— صبح بخیر، تهیونگ.

تهیونگ پلک نزد.

— تو این کلاس نیستی، جونگ‌کوک.

— امروز هستم.

— چرا؟

جونگ‌کوک سرش رو کج کرد و اون لبخند لعنتی رو زد.

— چون شنیدم پروژه‌ی این ترم، دو نفره‌ست. و بهترین عکاس دانشگاه... منم.

تهیونگ آروم سرش رو برگردوند سمتش. فاصله‌ی بینشون کمتر از یه وجب بود.

— نه. تو بهترین نیستی.

— پس کی هست؟

— هر کسی که نگاهش رو از من بدزده.

سکوت.

سکوتی که توی اون سالن شلوغ، بلندتر از هر فریادی بود.

**━─━────༺༻────━─━**

استاد با صدای بلند گفت:

— **پروژه‌ی نهایی این ترم، یه پروژه‌ی مشترکه. و اسم‌ها رو همین الان قرعه‌کشی می‌کنم.**

تهیونگ نفسش رو حبس کرد.

*«خواهش می‌کنم. هر کسی. هر کسی جز...»*

— **کیم تهیونگ.**

— **و... جون جونگ‌کوک.**

**━─━────༺༻────━─━**

کل سالن برگشت و بهشون نگاه کرد.

تهیونگ مشتش رو زیر میز مشت کرد.

جونگ‌کوک آروم خندید، اون خنده‌ی کوتاهی که فقط تهیونگ شنید، و زیر گوشش زمزمه کرد:

— به نظر میاد آتیش شروع شد، تهیونگ.

— **تو نمی‌دونی با کی داری بازی می‌کنی.**

— نه؟

جونگ‌کوک بلند شد، کیفش رو برداشت و قبل از رفتن، یه چیز کوچیک روی میز تهیونگ گذاشت.

**یه عکس قدیمی. پاره‌شده از وسط.**

عکسی که تهیونگ فکر می‌کرد برای همیشه نابودش کرده.

**━─━────༺༻────━─━**

تهیونگ با دست‌های لرزون عکس رو برداشت.

پشت عکس، با خودکار مشکی نوشته شده بود:

> **«یادت هست؟ من یادم هست. همه‌ش.»**

تهیونگ چشمانش رو بست.

**بازی آتش تازه شروع شده بود... و یکی از اون‌ها قرار بود بسوزه.**

**━─━────༺༻────━─━**

### 🔥 **ادامه دارد...** 🔥


**━─━────༺༻────━─━**

*نظرتون چیه؟
لایک ۱۰
کامنت ۵
دیدگاه ها (۰)

پارت ۱۰ | انتقام شیرین! 😂ساعت ۸:۳۰ صبح، شرکت JK Groupجیمین ب...

𝐓𝐫𝐨𝐮𝐛𝐥𝐞 𝐋𝐨𝐯𝐞 | عشق دردسرساز𝐏𝐚𝐫𝐭 :𝟏هر روز صبح، وقتی می‌رسیدی ...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟓 ا/ت هنوز به ماشین سیاه خیره...

جونگکوک کره رو به مقصد ژاپن ترک کرد .بیشتر از جونگ‌کوک توی ف...

### پارت ۹: انتخابِ اجباریانبارِ قدیمی اسکله، بویِ مرگ و اند...

Heir of Light and Darknesspart : 16جونگ‌کوک تمام شب رو بیدار...

### پارت ۹: شکارِ سایه در شبِ بی‌پایانبعد از اون اتفاق، عمار...

معاملهp24جونگ‌کوک چند لحظه ساکت ماند. هنوز بی‌جان روی دست‌ها...

## «ماه، بوی باران می‌دهد»### پارت چهارم: زمزمه‌های خیانتسکو...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۶ | «بابا، بیا ای...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط