پارت سوم:
پارت سوم:
داستان از دیدگاه جونگکوک: توی این چند روز جونگکوک هر روز به کافه میرفت و تهیونگ رو میدید ، این پسر جای برادر کوچولوش بود ولی حرف هایی میزد، جواب هایی میداد که انگار درکش از جونگکوک بیشتره و بلکه ۴۰ سالشه ، با اینکه اینطوری نبود. جونگکوک تصمیم داشت بیشتر با تهیونگ صمیمی تر بشه برای همین امشب اونو به یک شام دعوت کرده بود اونم به خونه خودش ، خونه جونگکوک با اینکه در پایین شهر بود اما با مقایسه با سایر خونه ها خوشگل تر بود ، قرار بود دنبال تهیونگ بره و اونو بیاره خونش ، ( چند ساعت بعد) جلوی در خونه تهیونگ ایستاده بود ، خونه گوگولی داشتن ، تهیونگ از خونه اومد بیرون و سوار ماشین شد بعد از سلام و احوالپرسی به خونه جونگکوک رفتن .
داستان از دیدگاه تهیونگ : تهیونگ در اتاقش قدم رو میزد ، یعنی جونگکوک عاشق اون شده بود و اون یک خلافکار معروف بود ؟ جونگکوک همه چیز و احساساتش رو هنگام مستی به تهیونگ گفت و تهیونگ گوگاش سوت میکشید ، با یک مرد وارد رابطه شدن بد به نظر میومد اونم با یک خلافکار اما نمیتونست دروغ بگه چون تهیونگ هم عاشق جونگکوک بود ، از همان روز اول عاشقش بود ، خودش هم نفهمید امشب چطور گذشت.
( صبح فردا )
دانشگاه امروز تعطیل بود ، روبی و جکسون برای کار های ازدواجشان به محل تولدشان گوانگچو رفته بودن ، تهیونگ در کافه تنها بود ، چون صبح زود بود کسی هنوز نیومده بود ، تهیونگ کل شب نخوابیده بود برا همین سرش رو روی اوپن کافه گذاشته بود و خوابیده بود ، همون لحظه جونگکوک وارد کافه شد و تهیونگ یا صدای زنگوله در بیدار شد ، با دیدن چهره جونگکوک لبخند زد و گفت: سلام صبح بخیر. جونگکوک لبخند زد و گفت: سلام ، خجالت کشید و گفت: چیزه ، دیشبو یادت میاد ؟ تهیونگ چهرش تغییر یافت و گفت: اره ، ولی ، مهم نیست ، مست بودی ، مشکل نیست. جونگکوک گفت: ولی این احساسات و واقعیت من بود که گفتم. تهیونگ گفت: جونگکوک راستش ، نمیشه ، این عشق منطقی نیست ، تو یه خلافکار هستی ، منم دانشجو ، تو مردی ، منم مرد هست ، تو سنت ازم زیاده . جونگکوک گفت: اینا هیچ کدوم دلیل منطقی نیست ، مهم عشقه. تهیونگ میدونست ممکنه با گفتن این حرف گریه کنه ولی گفت: شاید من عاشقت نباشم ؟ شاید ازت خوشم نمیاد بلکه بدم بیاد ؟ جونگکوک پوزخندی زد و گفت: تو هم عاشق منی . تهیونگ گفت: نه اینطور نیست ، از کجا میدونی؟ جونگکوک گفت: از چشمان معلومه ، چشم ها همیشه حقیقت را میگن ، چیز هایی که زبان توان گفتنش رو نداره چشم میگه ، اینو میدونستی ؟ تهیونگ جواب نداد ، پشتش را به جونگکوک کرد و گفت: به هر حال من راضی نیستم کوک این درست نیست. جونگکوک اخم کرد و گفت: به هر حال من آخرین حرفم رو میگم ، یا مال من میشی یا مال هیچکس دیگه . اینو گفت و از کافه خارج شد. تهیونگ عاشق جذابیت جونگکوک شد ولی خودشو پیشش کنترل کرد، به هر حال دوست داشت کوک رو عذیت کنه 😎
ولی راستش رو بخواد اون عاشق کوک بود و جونگکوک هم اینو میدونست.
سلام عزیزان پارت سوم 🐯🐰
داستان از دیدگاه جونگکوک: توی این چند روز جونگکوک هر روز به کافه میرفت و تهیونگ رو میدید ، این پسر جای برادر کوچولوش بود ولی حرف هایی میزد، جواب هایی میداد که انگار درکش از جونگکوک بیشتره و بلکه ۴۰ سالشه ، با اینکه اینطوری نبود. جونگکوک تصمیم داشت بیشتر با تهیونگ صمیمی تر بشه برای همین امشب اونو به یک شام دعوت کرده بود اونم به خونه خودش ، خونه جونگکوک با اینکه در پایین شهر بود اما با مقایسه با سایر خونه ها خوشگل تر بود ، قرار بود دنبال تهیونگ بره و اونو بیاره خونش ، ( چند ساعت بعد) جلوی در خونه تهیونگ ایستاده بود ، خونه گوگولی داشتن ، تهیونگ از خونه اومد بیرون و سوار ماشین شد بعد از سلام و احوالپرسی به خونه جونگکوک رفتن .
داستان از دیدگاه تهیونگ : تهیونگ در اتاقش قدم رو میزد ، یعنی جونگکوک عاشق اون شده بود و اون یک خلافکار معروف بود ؟ جونگکوک همه چیز و احساساتش رو هنگام مستی به تهیونگ گفت و تهیونگ گوگاش سوت میکشید ، با یک مرد وارد رابطه شدن بد به نظر میومد اونم با یک خلافکار اما نمیتونست دروغ بگه چون تهیونگ هم عاشق جونگکوک بود ، از همان روز اول عاشقش بود ، خودش هم نفهمید امشب چطور گذشت.
( صبح فردا )
دانشگاه امروز تعطیل بود ، روبی و جکسون برای کار های ازدواجشان به محل تولدشان گوانگچو رفته بودن ، تهیونگ در کافه تنها بود ، چون صبح زود بود کسی هنوز نیومده بود ، تهیونگ کل شب نخوابیده بود برا همین سرش رو روی اوپن کافه گذاشته بود و خوابیده بود ، همون لحظه جونگکوک وارد کافه شد و تهیونگ یا صدای زنگوله در بیدار شد ، با دیدن چهره جونگکوک لبخند زد و گفت: سلام صبح بخیر. جونگکوک لبخند زد و گفت: سلام ، خجالت کشید و گفت: چیزه ، دیشبو یادت میاد ؟ تهیونگ چهرش تغییر یافت و گفت: اره ، ولی ، مهم نیست ، مست بودی ، مشکل نیست. جونگکوک گفت: ولی این احساسات و واقعیت من بود که گفتم. تهیونگ گفت: جونگکوک راستش ، نمیشه ، این عشق منطقی نیست ، تو یه خلافکار هستی ، منم دانشجو ، تو مردی ، منم مرد هست ، تو سنت ازم زیاده . جونگکوک گفت: اینا هیچ کدوم دلیل منطقی نیست ، مهم عشقه. تهیونگ میدونست ممکنه با گفتن این حرف گریه کنه ولی گفت: شاید من عاشقت نباشم ؟ شاید ازت خوشم نمیاد بلکه بدم بیاد ؟ جونگکوک پوزخندی زد و گفت: تو هم عاشق منی . تهیونگ گفت: نه اینطور نیست ، از کجا میدونی؟ جونگکوک گفت: از چشمان معلومه ، چشم ها همیشه حقیقت را میگن ، چیز هایی که زبان توان گفتنش رو نداره چشم میگه ، اینو میدونستی ؟ تهیونگ جواب نداد ، پشتش را به جونگکوک کرد و گفت: به هر حال من راضی نیستم کوک این درست نیست. جونگکوک اخم کرد و گفت: به هر حال من آخرین حرفم رو میگم ، یا مال من میشی یا مال هیچکس دیگه . اینو گفت و از کافه خارج شد. تهیونگ عاشق جذابیت جونگکوک شد ولی خودشو پیشش کنترل کرد، به هر حال دوست داشت کوک رو عذیت کنه 😎
ولی راستش رو بخواد اون عاشق کوک بود و جونگکوک هم اینو میدونست.
سلام عزیزان پارت سوم 🐯🐰
- ۳.۴k
- ۱۰ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط