قدرت عشق Part 17
بلاخره رسیدن اردوگاه اونجا وسایلاشون
رو از ماشین در اوردن و بردن توی چادرشان
توی چادر دخترا
لونا ـ هی هرزه بلاخره اومدی تا الا داشتی چیکار می کردی
هانا ـ اولن اسم خودت رو روی من نزار بعدشم به تو هیچ ربطی نداره
لونا ـ زبون دراز شدی
هانا ـ از تو یاد گرفتم
لونا ـ حالا دیشب کجا خوابیدی توی پارک یا مارتون خواب شدی (با حالت تمسخر امیز)
هانا ـ توی ویلا
اونا که زبونش بند اومده بود داد زد
لونا ـ چییییی
هانا ـ هی حنجرت پاره شد خیلی واضح کفتم ویلا
لونا ـ هه الا یادم اومد حتمی مال اون پسرست
خجالت نمی کشی هی خودت رو به اون می چسپونی
از زبان هانا
واقعا دیگه خسته شده بود از این همه تحقیر از یه لحاظ هم راست می گفت من در برابر رانگ فقط یه تیکه اشغالم
از زبان رانگ
توی اردوگاه تشسته بودم و داشتم با جانگیو صحبت می کردم که شنیم توی اردوگاه دخترا دعواست اول نادیده گرفتمش ولی یه لحظه یه احساس بدی بهم دست داد پس گفتم بزار برم ببینم چه خبره با جانگ یو به طرف خوابگاه دخترا رفتیم دیدم یه دختر داره سر هانا داد می کشه و داشت تحقیرش می کرد پس رفتم اونجا و هانا رو به طرف خودم کشیدمش و توی اغوشم جاش دادم
از زبان هانا
کم کم داشت اشکم در میومد که دیدم تو بغل یکی کشیده شده بودم از عطرش فهمیدم رانگ هست
رانگ ـ هی دختر هرزه بار اخرت باشه سر هانا داد میزنی دفعه ی بعدی از این خبرا نیست و از مدرسه میندازمت بیرون
لونا ـ تو چجوری می تونی اون هانا رو به من ترجیح بدی تو چرا منو نمیبینی ها من چیم ازش کمتره چی ها بگو (با داد)
رانگ ـ خودت رو با این فرشته مقایسه نکن تو در برابر اون یه تیکه اشغال هم نیستی پس دیگه دور بر من نپلک چون من به تو نگاه چپم نمی کنم فهمیدی (با داد)
لونا ـ هر دوتا تون شبیح همین
رانگ ـ دس فکر کردی چیز دیگه ای هست
و رانگ دست هانا رو گرفت و بردش یه جای خلوت
رانگ ـ..........
رو از ماشین در اوردن و بردن توی چادرشان
توی چادر دخترا
لونا ـ هی هرزه بلاخره اومدی تا الا داشتی چیکار می کردی
هانا ـ اولن اسم خودت رو روی من نزار بعدشم به تو هیچ ربطی نداره
لونا ـ زبون دراز شدی
هانا ـ از تو یاد گرفتم
لونا ـ حالا دیشب کجا خوابیدی توی پارک یا مارتون خواب شدی (با حالت تمسخر امیز)
هانا ـ توی ویلا
اونا که زبونش بند اومده بود داد زد
لونا ـ چییییی
هانا ـ هی حنجرت پاره شد خیلی واضح کفتم ویلا
لونا ـ هه الا یادم اومد حتمی مال اون پسرست
خجالت نمی کشی هی خودت رو به اون می چسپونی
از زبان هانا
واقعا دیگه خسته شده بود از این همه تحقیر از یه لحاظ هم راست می گفت من در برابر رانگ فقط یه تیکه اشغالم
از زبان رانگ
توی اردوگاه تشسته بودم و داشتم با جانگیو صحبت می کردم که شنیم توی اردوگاه دخترا دعواست اول نادیده گرفتمش ولی یه لحظه یه احساس بدی بهم دست داد پس گفتم بزار برم ببینم چه خبره با جانگ یو به طرف خوابگاه دخترا رفتیم دیدم یه دختر داره سر هانا داد می کشه و داشت تحقیرش می کرد پس رفتم اونجا و هانا رو به طرف خودم کشیدمش و توی اغوشم جاش دادم
از زبان هانا
کم کم داشت اشکم در میومد که دیدم تو بغل یکی کشیده شده بودم از عطرش فهمیدم رانگ هست
رانگ ـ هی دختر هرزه بار اخرت باشه سر هانا داد میزنی دفعه ی بعدی از این خبرا نیست و از مدرسه میندازمت بیرون
لونا ـ تو چجوری می تونی اون هانا رو به من ترجیح بدی تو چرا منو نمیبینی ها من چیم ازش کمتره چی ها بگو (با داد)
رانگ ـ خودت رو با این فرشته مقایسه نکن تو در برابر اون یه تیکه اشغال هم نیستی پس دیگه دور بر من نپلک چون من به تو نگاه چپم نمی کنم فهمیدی (با داد)
لونا ـ هر دوتا تون شبیح همین
رانگ ـ دس فکر کردی چیز دیگه ای هست
و رانگ دست هانا رو گرفت و بردش یه جای خلوت
رانگ ـ..........
- ۱۷.۹k
- ۱۰ خرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط