ادامه پارت 9
دکو. بیا تو چی شده کاری داشتی
باکوگو. آره .. فقط ... خوابم... نمیبره
دکو. میخوای امشب پیش من بخوابی
باکوگو. آره لطفاً...اگه.میشه
دکو. بله که میشه خب تخت من بزرگه دوتامون روش جا میشیم
باکوگو. باشه پس من برم بالشتمو بیارم
دکو. نه لازم نیست بالشت اضافه دارم
باکوگو. خب بخوابیم دیگه
دکو. باشه شب بخیر کاچان
باکوگو. شب بخیر دکو
نویسنده . بعد 5 دقیقه باکوگو خوابش برد ولی دکو هنوز بیدار بود و به صورت سفید وموهای بلوندش خیره شده بود
(نکته هوا سرده زمستونه)
دکو که سردش شده بود ناخودآگاه به باکوگو چسبید باکوگو هم برای یه لحظه از خواب بیدار شد و دکو رو هم بغل کرد دکو سرش زیر گردن باکوگو بود و دستش رو سینه باکوگو کاتسوکی هم چونشو رو سر دکو گذاشت و دست دکو که رو سینه بود رو محکم گرفت و بیشتر فشار داد تا قلبش دست دکو رو حس کنه پاهاشونو تو هم گره داده بودن همینجوری تا
پنج ساعت خوابیدن که باکوگو برای آب پاشود وقتی برگشت با خودش فکر کرد که دکو بدنم رو حس کنه برای همین لباسشو در اورد و دراز شد دکو هم تو خواب بود ولی یه لبخند کوچیکی زد و رفت تو بغل باکوگو تا صبح همین وضعیت بود
صبح
دکو. کاچان کاچان کاچان کاچان کاچان کاچانننننننننننننننننن
باکوگو. هااا
دکو. پاشو لباستو بپوش
باکوگو. دکو کجای کاری از شب تا صبح بغل من بودی با همین وضعیت
دکو. ..........چی..
باکوگو. بله
دکو . خب باشه حالا پاشو میخوایم بریم مدرسه
باکوگو. باشه پاشدم
نویسنده. آماده شدن و رفتن مدرسه در راه مدرسه به یه تبحکار برخوردم اون تبحکار کوسش وتناسخ بود یعنی هرکی با دست اون برخورد میکرد به یه جایی تناسخ پیدا میکرد
اون تبحکار جلو راه انارو گرفت و بعد بیت دقیقه مبارزه دست تبحکار بهشون خورد وبا ........
ادامه فردا
نظر بدهید
باکوگو. آره .. فقط ... خوابم... نمیبره
دکو. میخوای امشب پیش من بخوابی
باکوگو. آره لطفاً...اگه.میشه
دکو. بله که میشه خب تخت من بزرگه دوتامون روش جا میشیم
باکوگو. باشه پس من برم بالشتمو بیارم
دکو. نه لازم نیست بالشت اضافه دارم
باکوگو. خب بخوابیم دیگه
دکو. باشه شب بخیر کاچان
باکوگو. شب بخیر دکو
نویسنده . بعد 5 دقیقه باکوگو خوابش برد ولی دکو هنوز بیدار بود و به صورت سفید وموهای بلوندش خیره شده بود
(نکته هوا سرده زمستونه)
دکو که سردش شده بود ناخودآگاه به باکوگو چسبید باکوگو هم برای یه لحظه از خواب بیدار شد و دکو رو هم بغل کرد دکو سرش زیر گردن باکوگو بود و دستش رو سینه باکوگو کاتسوکی هم چونشو رو سر دکو گذاشت و دست دکو که رو سینه بود رو محکم گرفت و بیشتر فشار داد تا قلبش دست دکو رو حس کنه پاهاشونو تو هم گره داده بودن همینجوری تا
پنج ساعت خوابیدن که باکوگو برای آب پاشود وقتی برگشت با خودش فکر کرد که دکو بدنم رو حس کنه برای همین لباسشو در اورد و دراز شد دکو هم تو خواب بود ولی یه لبخند کوچیکی زد و رفت تو بغل باکوگو تا صبح همین وضعیت بود
صبح
دکو. کاچان کاچان کاچان کاچان کاچان کاچانننننننننننننننننن
باکوگو. هااا
دکو. پاشو لباستو بپوش
باکوگو. دکو کجای کاری از شب تا صبح بغل من بودی با همین وضعیت
دکو. ..........چی..
باکوگو. بله
دکو . خب باشه حالا پاشو میخوایم بریم مدرسه
باکوگو. باشه پاشدم
نویسنده. آماده شدن و رفتن مدرسه در راه مدرسه به یه تبحکار برخوردم اون تبحکار کوسش وتناسخ بود یعنی هرکی با دست اون برخورد میکرد به یه جایی تناسخ پیدا میکرد
اون تبحکار جلو راه انارو گرفت و بعد بیت دقیقه مبارزه دست تبحکار بهشون خورد وبا ........
ادامه فردا
نظر بدهید
- ۷.۸k
- ۲۵ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط