رمان سوکوکو 75
زیر نور ماه ᴘᴀʀᴛ 75:
«14 ژوئن، ویو چویا»
+ نه همه چیز خوبه..اره یه کاری برا دازای پیش اومده برا فردا عصر بلیت گرفتم دیگه پس فردا میام..خیالتون راحت..چشم موری سان..خبرتون میکنم..
قطع کردم و دوباره رو صندلی کنار تختش نشستم
هنوز بیهوش بود
+ اخه یه دفعه چت شد
بعد از چند دقیقه دکتر اومد بالا سرش و یه چیزایی تو دفترش نوشت
+ امم..نمیدونید کی بهوش میاد؟
- نگران نباشید تا یه ساعت دیگه بهوش میاد
مکث کوتاهی کرد و دوباره گفت: مشکل تنفسی خاصی که نداره؟
+ خب..تا چند سال پیش هم آسم داشت ولی خیلی شدید نبود..برای چی میپرسید؟
- که اینطور..پس احتمالا بهش حمله عصبی شده..
یه لحظه ترسیدم و از جام بلند شدم
+ حمله عصبی؟
- نترس..این حمله انچنان خطرناک نیست فقط باید چند روزی استراحت کافیو داشته باشه و هیجان زده نشه نفس عمیقی کشیدم و دوباره نشستم
+ بله حتما..حواسم هست
دکتر سری تکون داد و بعد رفت یه جا دیگه و منم سرمو تکیه دادم به صندلی
- چویا..اینجایی؟
چشمامو باز کردم و فوری بهش نگاه کردم
+ بهوش اومدی..حالت خوبه؟ بگو ببینم یدفعه چی شد؟
«ویو دازای»
چشمامو اروم باز کردم
+ چویا..اینجایی؟
کنار تختم رو صندلی نشسته بود
تا صداش کردم فوری نگام کرد
- بهوش اومدی..حالت خوبه؟ بگو ببینم یدفعه چی شد؟
دستمو رو سرم گذاشتم
+ الان کجاییم؟
- بیمارستانیم دیگه انتظار داشتی کجا باشیم
+ هوفف..پاشو بریم بیرون..من حالم خوبه
سعی کردم از جام بلند بشم ولی قفسه سی/نم بدجوری درد میکرد و نتونستم
تازه اون موقع یادم افتاد که تقریبا ده روز گذشته و من فراموش کردم اون امپول رو بزنم
چویا: اره اره مشخصه حالت خوبه..فعلا همینجا میخوابی تا دکتر بگه که میتونی بری بیرون..
از جاش بلند شد و نفس عمیقی کشید
یه خورده ازم فاصله گرفت و گفت: راستی.. برا فردا بلیت گرفتم..برمیگردیم خونه..باید استراحت کنی
اینو گفت و رفت بیرون...
شب شد..
دکتر اومد بالا سرم و بعد از اینکه خیالشو راحت کردم که خوبم مرخصم کرد
برگشتیم هتل تا وسایلمونو جمع کنیم
از توی بیمارستان تا الان از شدت درد نمیتونستم حرف بزنم و ساکت بودم
چویا مشغول جمع کردن وسایلش بود و حواسش به من نبود
یواشکی سرنگو برداشتم و رفتم توی دستشویی
هنوز کامل نزده بودمش که قفسه سی/نم بدجوری درد گرفت و یدفعه کلی خون و گل بالا اوردم
سرنگو پرت کردم توی سطل و شیر ابو باز کردم و اونجا رو شستم و سریع اومدم بیرون
همینطور به اینطرف و اونطرف میخوردم
نمیتونستم تعادلمو حفظ کنم و دستمو به دیوار تکیه دادم
چویا جلوم ظاهر شد
- ببینم..تو خوبی؟
با دستم به پشت سرش اشاره کردم
+ اون پاکت..یه...یه مسکن توشه..اونو بده من..
فوری پاکتو داد بهم
بعد از اینکه مسکنو خوردم یه جا نشستم تا یخورده بهتر شدم...
«16 ژوئن، ویو...»
«14 ژوئن، ویو چویا»
+ نه همه چیز خوبه..اره یه کاری برا دازای پیش اومده برا فردا عصر بلیت گرفتم دیگه پس فردا میام..خیالتون راحت..چشم موری سان..خبرتون میکنم..
قطع کردم و دوباره رو صندلی کنار تختش نشستم
هنوز بیهوش بود
+ اخه یه دفعه چت شد
بعد از چند دقیقه دکتر اومد بالا سرش و یه چیزایی تو دفترش نوشت
+ امم..نمیدونید کی بهوش میاد؟
- نگران نباشید تا یه ساعت دیگه بهوش میاد
مکث کوتاهی کرد و دوباره گفت: مشکل تنفسی خاصی که نداره؟
+ خب..تا چند سال پیش هم آسم داشت ولی خیلی شدید نبود..برای چی میپرسید؟
- که اینطور..پس احتمالا بهش حمله عصبی شده..
یه لحظه ترسیدم و از جام بلند شدم
+ حمله عصبی؟
- نترس..این حمله انچنان خطرناک نیست فقط باید چند روزی استراحت کافیو داشته باشه و هیجان زده نشه نفس عمیقی کشیدم و دوباره نشستم
+ بله حتما..حواسم هست
دکتر سری تکون داد و بعد رفت یه جا دیگه و منم سرمو تکیه دادم به صندلی
- چویا..اینجایی؟
چشمامو باز کردم و فوری بهش نگاه کردم
+ بهوش اومدی..حالت خوبه؟ بگو ببینم یدفعه چی شد؟
«ویو دازای»
چشمامو اروم باز کردم
+ چویا..اینجایی؟
کنار تختم رو صندلی نشسته بود
تا صداش کردم فوری نگام کرد
- بهوش اومدی..حالت خوبه؟ بگو ببینم یدفعه چی شد؟
دستمو رو سرم گذاشتم
+ الان کجاییم؟
- بیمارستانیم دیگه انتظار داشتی کجا باشیم
+ هوفف..پاشو بریم بیرون..من حالم خوبه
سعی کردم از جام بلند بشم ولی قفسه سی/نم بدجوری درد میکرد و نتونستم
تازه اون موقع یادم افتاد که تقریبا ده روز گذشته و من فراموش کردم اون امپول رو بزنم
چویا: اره اره مشخصه حالت خوبه..فعلا همینجا میخوابی تا دکتر بگه که میتونی بری بیرون..
از جاش بلند شد و نفس عمیقی کشید
یه خورده ازم فاصله گرفت و گفت: راستی.. برا فردا بلیت گرفتم..برمیگردیم خونه..باید استراحت کنی
اینو گفت و رفت بیرون...
شب شد..
دکتر اومد بالا سرم و بعد از اینکه خیالشو راحت کردم که خوبم مرخصم کرد
برگشتیم هتل تا وسایلمونو جمع کنیم
از توی بیمارستان تا الان از شدت درد نمیتونستم حرف بزنم و ساکت بودم
چویا مشغول جمع کردن وسایلش بود و حواسش به من نبود
یواشکی سرنگو برداشتم و رفتم توی دستشویی
هنوز کامل نزده بودمش که قفسه سی/نم بدجوری درد گرفت و یدفعه کلی خون و گل بالا اوردم
سرنگو پرت کردم توی سطل و شیر ابو باز کردم و اونجا رو شستم و سریع اومدم بیرون
همینطور به اینطرف و اونطرف میخوردم
نمیتونستم تعادلمو حفظ کنم و دستمو به دیوار تکیه دادم
چویا جلوم ظاهر شد
- ببینم..تو خوبی؟
با دستم به پشت سرش اشاره کردم
+ اون پاکت..یه...یه مسکن توشه..اونو بده من..
فوری پاکتو داد بهم
بعد از اینکه مسکنو خوردم یه جا نشستم تا یخورده بهتر شدم...
«16 ژوئن، ویو...»
- ۲۲.۷k
- ۱۸ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط