تو مال منی
پارت ۱۷
رفتم جلو و دستش رو گرفتم که یهو یه طرف صورتم به سمت چپ هدایت شد
سوزش بدی روی صورتم احساس کردم دوباره مزه خون رو احساس کردم بغضم گرفته بود همه شرکت رفته بود تو سکوت و همه جا سکوت بود
لحظه ای که من رو زد همه شرکت یه هیی کشیدن و رفتن تو سکوت
بدنم رو صاف کردم ولی چشم ها و سرم پایین بود
کوک: ا...ت
سرم رو بالا آوردم و با بغضی که تو گلوم بود و باعث میشد چشم هام برق بزنه
کوک : ا..( نگران)
ا.ت : ساکت شو( آروم )
ویو ا.ت
با گریه دویدم و دویدم هی میدوییدم و برام مهم نبود چه اتفاقی میوفته فقط میخواستم از اون جمعی که هزاران چشم من رو میبینن دور شم
ویو کوک
داشتم همین جوری یون سئوک رو با خودم میبردم که یه نفر دستم رو کشید اهمیت ندادم کیه و از رو عصبانیت یه سیلی بهش زدم و یه داد بزرگ سرش کشیدم اون اوووون ا.ت بود که بهش سیلی زده بودم یه لحظه دلم ریخت من نیومده روش دست بلند کردم بعد توقع دارم که نقشه بابا بزرگ عملی بشه
آه اون نقشه فاkی به درک الان اون ضایع شده
سعی کردم باهاش حرف بزنم ولی بهم گفت ساکت باشم و به سمت بیرون دوید میخواستم برم دنبالش که یون سئوک برگشت بهم گفت
یون سئوک : وای پسر نیومده از خودت رنجوندیش برات ناراحت شدم ولی ازت ممنونم که احتمال اینکه ا.ت مال من بشه رو بیشتر کردی ( پوزخند)
قشنگ معلوم بود که میخواد رو مخم بره منم برگشتم گفتم
کوک: من رو اموالم حساسم ا.ت هم چه همسرم باشه چه نباشه برا من هست و جز اموال منه جز خانواده منه جرعت نداری بهش دست بزنی
بعداً به حسابت میرسم
و رفتم بیرون دور ورم رو نگاه کردم که ببینم ا.ت رو میتونم ببینم ولی نبود
کجا رفته
ویو ا.ت
وقتی زد تو گوشم از اون شرکت کوفتی رفتم بیرون تا بیشتر حالم بد نشده و یه راست رفتم خونه
وارد خونه شدم مامان جونگ کوک و مامان بزرگ و داهیون و هانول و لونا اونجا بودن بدون توجه به اونا رفتم تو اتاق مامانم و در رو قفل کردم
رفتم رو تخت نشستم و تا تونستم گریه کردم برام اصلا اون مهم نیست چون توقعی از یه آدم سرد و بی رحم جز همین ها ندارم ولی کاشکی این کارو بیرون از شرکت میکرد
صدای خنده های اون دخترای شرکت اون گوشه داخل گوشم میپیچید
من از صدای داد و بلند و تجمع که داخلش ضایع شی میترسم چون یه خاطره های رو از بچگیم به یادم میاره ، زمانی که مامانم مرد و این کار باعث ایجاد درد بدی رو تو سرم میشه
دوباره داشت همین اتفاق میافتاد
از روی تخت افتادم
و رفتم یه گوشه اتاق و تو خودم جمع شدم و دوباره سرم صوت کشید جیغم هوا رفت و میلرزیدم
صدای در زدن با صدای افرادی که اون بیرون بودم من رو اذیت میکرد اونا هی در میزدن و ازم میخواستن که در رو باز کنم ولی من هنوز تو شک بودم و میترسیدم
که دستم یهو....
رفتم جلو و دستش رو گرفتم که یهو یه طرف صورتم به سمت چپ هدایت شد
سوزش بدی روی صورتم احساس کردم دوباره مزه خون رو احساس کردم بغضم گرفته بود همه شرکت رفته بود تو سکوت و همه جا سکوت بود
لحظه ای که من رو زد همه شرکت یه هیی کشیدن و رفتن تو سکوت
بدنم رو صاف کردم ولی چشم ها و سرم پایین بود
کوک: ا...ت
سرم رو بالا آوردم و با بغضی که تو گلوم بود و باعث میشد چشم هام برق بزنه
کوک : ا..( نگران)
ا.ت : ساکت شو( آروم )
ویو ا.ت
با گریه دویدم و دویدم هی میدوییدم و برام مهم نبود چه اتفاقی میوفته فقط میخواستم از اون جمعی که هزاران چشم من رو میبینن دور شم
ویو کوک
داشتم همین جوری یون سئوک رو با خودم میبردم که یه نفر دستم رو کشید اهمیت ندادم کیه و از رو عصبانیت یه سیلی بهش زدم و یه داد بزرگ سرش کشیدم اون اوووون ا.ت بود که بهش سیلی زده بودم یه لحظه دلم ریخت من نیومده روش دست بلند کردم بعد توقع دارم که نقشه بابا بزرگ عملی بشه
آه اون نقشه فاkی به درک الان اون ضایع شده
سعی کردم باهاش حرف بزنم ولی بهم گفت ساکت باشم و به سمت بیرون دوید میخواستم برم دنبالش که یون سئوک برگشت بهم گفت
یون سئوک : وای پسر نیومده از خودت رنجوندیش برات ناراحت شدم ولی ازت ممنونم که احتمال اینکه ا.ت مال من بشه رو بیشتر کردی ( پوزخند)
قشنگ معلوم بود که میخواد رو مخم بره منم برگشتم گفتم
کوک: من رو اموالم حساسم ا.ت هم چه همسرم باشه چه نباشه برا من هست و جز اموال منه جز خانواده منه جرعت نداری بهش دست بزنی
بعداً به حسابت میرسم
و رفتم بیرون دور ورم رو نگاه کردم که ببینم ا.ت رو میتونم ببینم ولی نبود
کجا رفته
ویو ا.ت
وقتی زد تو گوشم از اون شرکت کوفتی رفتم بیرون تا بیشتر حالم بد نشده و یه راست رفتم خونه
وارد خونه شدم مامان جونگ کوک و مامان بزرگ و داهیون و هانول و لونا اونجا بودن بدون توجه به اونا رفتم تو اتاق مامانم و در رو قفل کردم
رفتم رو تخت نشستم و تا تونستم گریه کردم برام اصلا اون مهم نیست چون توقعی از یه آدم سرد و بی رحم جز همین ها ندارم ولی کاشکی این کارو بیرون از شرکت میکرد
صدای خنده های اون دخترای شرکت اون گوشه داخل گوشم میپیچید
من از صدای داد و بلند و تجمع که داخلش ضایع شی میترسم چون یه خاطره های رو از بچگیم به یادم میاره ، زمانی که مامانم مرد و این کار باعث ایجاد درد بدی رو تو سرم میشه
دوباره داشت همین اتفاق میافتاد
از روی تخت افتادم
و رفتم یه گوشه اتاق و تو خودم جمع شدم و دوباره سرم صوت کشید جیغم هوا رفت و میلرزیدم
صدای در زدن با صدای افرادی که اون بیرون بودم من رو اذیت میکرد اونا هی در میزدن و ازم میخواستن که در رو باز کنم ولی من هنوز تو شک بودم و میترسیدم
که دستم یهو....
- ۴۵.۷k
- ۲۳ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۳۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط