رمان باران part1

نیکا
وارد اتاق مامان شدم حاضر شده بود نشسته بود رو صندلی میزش و باز همون دفتر خاطرات دستش بود ک میگف فعلا موقع خوندش نیست و اجازه نداشتیم دست بزنیم.
آزاده:سلام عزیزم صبح بخیر
نیکا:سلام صبح شمام بخیر نمیرین بابا خسته شد انقد این ماشین سابید
آزاده:میرم چشم مهدی کجاست؟
نیکا:داره صبحانه میخوره
آزاده:محراب چی؟هنوز قهره
نیکا:کاملا بله😂
آزاده: خیلی خوب برو صداش کن صبحانه شو بخوره حداقل
________________________________
رفتم تو اتاق محراب رو تخت بود و کلافه نشستم بغل دستش
نیکا:پاشو بسته دیگه دارن میرنااا
محراب:بابا آخه من نمی‌فهمم چرا باید شهر و ول کنیم و بریم تو روستا و دهات زندگی کنیم ها
نیکا:خیلی خوب قر نزن بیا بریم
محراب:باشه بابا برو میام
________________________________
رفتم تو آشپز خونه بالاخره بابا دست از ماشین کشید و اومد نشست سر میز صبحانه
نیکا:بسته مهدی چقدر میخوری
مهدی:عه خوب گشنمه
محمد:چیکارش داری بزار بخوره نبینم ما نیستیم سخت بگیری بهشاااا
نیکا:😄چشم
محراب:سلام صبح بخیر
محمد:به به سلام آقا،بشین صبحانه تو بخور بشین ‌
محراب:ممنون میل ندارم
نیکا: عه محراب،بابا محراب یه چیزی میخواد بهتون بگه
محمد:چیه بگو بابا جان
نیکا:عه بگو دیگه
محراب: من ک چیزی نمی‌خوام بگم که
(بعدم رفت)
نیکا:عه محراب
(نیکام دنبالش رف)
نیکا
بابا رف تو حیاط و دوباره سراغ ماشین و مامانم با خداحافظی از من و مهدی رف داخل ماشین
نیکا:محراب برو عذر خواهی کن زشته
محراب:هووووفف
(رفت)
محراب: من،من
محمد: چیه چیشده تو چی؟
محراب: من معذرت میخوام شما حتما یه چیزی می‌دونین ک میگین ما باید بریم روستا
محمد: 😄😄😄 اشکالی نداره حالا برو درو باز کن
محراب: 😁 چشم
نیکا
محراب درو باز کرد و مامان و بابا هم رفتن مام ب سرعت رفتیم داخل خونه و رفتم سراغ دفتر تلفن
نیکا: محرااااب محرااااب بدو بیا زنگ بزن ب عمو محسن بدووو
محراب: خیلی خوب ، خیلی خوب
مهدی: پس کی کیک می‌خرید
نیکا:آخ راست میگه من میرم کیک بخرم توعم زنگ میزنی عمو محمود و عمه مریمم رو هم دعوت می‌کنی آها راستی مسعودم بگیا دوباره عمه یه شر می‌کنه(مسعود پسر عمه شونه و عمه شون دوس داره مسعود و نیکا باهم ازدواج کنن ولی خودشو نمی‌خوان)
محراب: باشه برو
مهدی: عه نیکا وایسا من چیکار کنم؟
نیکا: تو؟ تو، امممم برو هدیه هامونو کادو کن کاغذ کادو تو کشو اتاق منه
مهدی:باشع
دیدگاه ها (۱)

سیلام بریم برای پارت گذاری ؟!فایتینگ🔮رمان:«استاد من»Part:1وی...

رمان عشق ممنوع

«اسلاید بعد لباس تهیونگ»لتس گو؟؟فایتینگ 🔮 🤞 (تابع قوانین ویس...

پارت پانزدهم صبح ویو تهیونگ: به سمت اتاق جونگکوک رفتم تا ببی...

پنهان عشق

عشق حقیقی پارت:۶دامیان:هوم ذره ای بهت علاقه ندارمجولیا:خجالت...

The unwanted Roommate _________________________ویو پارک یوری...

Love you پارت سیزدهم&اول تو برو دوش بگیر-یا چ فرقی دار هردو ...

لیا دستش رو برداشت و روبه بقیه گفت لیا : بریم دیگه کوک : آره...

معرفی چندپارتی : وقتی دوست برادرت بود و قرار بود برین سفر#پا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط