ویو ات
ویو ات
امروز دوباره با کوک دیت دارم
خیلی خوشحالم شخصی مثل اون ت زندگیمهه و عاشقانه میپرستمش امروز کافه تریا قرار گذاشتیم
یه لباس بلند که بالاش چین میخورد و سرشونه باز بود پوشیدم موهامو هم باز کردم و یه آرایش لایت کردم
.
.
.
کوک رو دیدم روی صندلی نشسته بود خواستم برم پیشش که یه نفر دیگه اومد یه پسرع یکم رفتم اونو که صداشون رو قشنگ داشتم میشنیدم
سوهو :تا کجا پیش رفتی (خنده)
کوک :حاضره برام بمیرع دختر ساده دلم براش میسوزه
سوهو : خلاصه ت فقط سر یه شرط بندی باهاش بودی الانم کاملا سه ماه شدع میتونی ولش کنی
کوک : اره میخوام همین روزا یه جوری بهش بفهمونم که اصلا دوسش نداشتم و....
سوهو :و چی ؟
کوک :هیچی برو دیگه الان میاد
سوهو : معلومه فقط یه پسر پولدار جذاب میتونه مخ زیباترین دختر دانشگاه رو بزنه
کوک : پس چی فک کردی
ات ویو
بعد شنیدن حرفاش خیلی احساس تحقیر بهم دست داد اشک هام فق طداشت میریخت دیدم رو تار میکرد بدون اینکه متوجه بشه از کافه زدم بیرون به سمت خونه ای رفتم که باهاش اونجا وقت میگذرونیم درو وا کردم هر چی قرص روان بود رو توی دستم ریختم همشو خوردم ........نه نامه ای براش نوشتم نه پیغامی ب اش گذاشتم ...چون براش مهم نبودم (گریه شدید)
هعی تماس میگرفت....
ویو کوک
پس چرا ات نیومد
کوک :آقا ببخشید یه خانوم با لباس بلند سفید اینجا اومده بودن
گارسون : بله همین نیم ساعت پیش اومدن بعد با گریه خارج شدن
کوک :چی(تعجب)شنیده ...نه نه باید ...(به سمت خونه ات میرع)
زنگ در رو میزدم وا نمیکرد....
کوک :ات ...ات درو وا کن ..آت(عربده)
کلید یدکش رو در آورد در واشد وقتی وارد خونه شد ات رو روی مبلی دید که
تژنوژ کردع
کوک : نه ..ات تروخدا بیدار شو (براید بغلش میکنه میبره بیمارستان )
کوک پشت در اتاق عمل نشسته بود همینجور داشت اشک میریخت خودش رو مقصر میدونست که قبول نمیکرد عاشقش بوده و ضربه بدی هم به دختر هم به خودش وارد کردع
که دکتر از اتاق عمل بیرون اومد
کوک :چی شد ...حالش چطوره ؟
دکی: به زور زنده موندن و افسردگی داره ت مغزشون جای میگرع ما شستشوی ریه رو انجام دادیم ولی باید باهاشون در مورد اینکه چرا میخواست خودکشی کنه صحبت کنید
کوک : باشه (بغض شدید)
به اتاق سی سی یو رفتم سرم و دستگاه بهش وصل بود داشت به پنجره نگاه میکرد
کوک : سلام
ات :سکوت
کوک : میدونم که الان چقدر ازم متنفری ولی من عاشقتم
ات :دروغگوی خوبی بودی .
کوک :میدونم تمام حرفامون رو شنیدی ولی قسم میخورم از ته قلبم نبود ...
ات : چطور میتونی آخه ندونستی اگه یکی با خودت اینکارو میکرد چه حالی میشدی ، حالا هم سه ماه تموم شدع برو پی کارت ، چون منم قرارع به زودی با کس دیگه ای ازدواج کنم
کوک : چطور میتونی اینحرف هااا بزنی
امروز دوباره با کوک دیت دارم
خیلی خوشحالم شخصی مثل اون ت زندگیمهه و عاشقانه میپرستمش امروز کافه تریا قرار گذاشتیم
یه لباس بلند که بالاش چین میخورد و سرشونه باز بود پوشیدم موهامو هم باز کردم و یه آرایش لایت کردم
.
.
.
کوک رو دیدم روی صندلی نشسته بود خواستم برم پیشش که یه نفر دیگه اومد یه پسرع یکم رفتم اونو که صداشون رو قشنگ داشتم میشنیدم
سوهو :تا کجا پیش رفتی (خنده)
کوک :حاضره برام بمیرع دختر ساده دلم براش میسوزه
سوهو : خلاصه ت فقط سر یه شرط بندی باهاش بودی الانم کاملا سه ماه شدع میتونی ولش کنی
کوک : اره میخوام همین روزا یه جوری بهش بفهمونم که اصلا دوسش نداشتم و....
سوهو :و چی ؟
کوک :هیچی برو دیگه الان میاد
سوهو : معلومه فقط یه پسر پولدار جذاب میتونه مخ زیباترین دختر دانشگاه رو بزنه
کوک : پس چی فک کردی
ات ویو
بعد شنیدن حرفاش خیلی احساس تحقیر بهم دست داد اشک هام فق طداشت میریخت دیدم رو تار میکرد بدون اینکه متوجه بشه از کافه زدم بیرون به سمت خونه ای رفتم که باهاش اونجا وقت میگذرونیم درو وا کردم هر چی قرص روان بود رو توی دستم ریختم همشو خوردم ........نه نامه ای براش نوشتم نه پیغامی ب اش گذاشتم ...چون براش مهم نبودم (گریه شدید)
هعی تماس میگرفت....
ویو کوک
پس چرا ات نیومد
کوک :آقا ببخشید یه خانوم با لباس بلند سفید اینجا اومده بودن
گارسون : بله همین نیم ساعت پیش اومدن بعد با گریه خارج شدن
کوک :چی(تعجب)شنیده ...نه نه باید ...(به سمت خونه ات میرع)
زنگ در رو میزدم وا نمیکرد....
کوک :ات ...ات درو وا کن ..آت(عربده)
کلید یدکش رو در آورد در واشد وقتی وارد خونه شد ات رو روی مبلی دید که
تژنوژ کردع
کوک : نه ..ات تروخدا بیدار شو (براید بغلش میکنه میبره بیمارستان )
کوک پشت در اتاق عمل نشسته بود همینجور داشت اشک میریخت خودش رو مقصر میدونست که قبول نمیکرد عاشقش بوده و ضربه بدی هم به دختر هم به خودش وارد کردع
که دکتر از اتاق عمل بیرون اومد
کوک :چی شد ...حالش چطوره ؟
دکی: به زور زنده موندن و افسردگی داره ت مغزشون جای میگرع ما شستشوی ریه رو انجام دادیم ولی باید باهاشون در مورد اینکه چرا میخواست خودکشی کنه صحبت کنید
کوک : باشه (بغض شدید)
به اتاق سی سی یو رفتم سرم و دستگاه بهش وصل بود داشت به پنجره نگاه میکرد
کوک : سلام
ات :سکوت
کوک : میدونم که الان چقدر ازم متنفری ولی من عاشقتم
ات :دروغگوی خوبی بودی .
کوک :میدونم تمام حرفامون رو شنیدی ولی قسم میخورم از ته قلبم نبود ...
ات : چطور میتونی آخه ندونستی اگه یکی با خودت اینکارو میکرد چه حالی میشدی ، حالا هم سه ماه تموم شدع برو پی کارت ، چون منم قرارع به زودی با کس دیگه ای ازدواج کنم
کوک : چطور میتونی اینحرف هااا بزنی
- ۲۰.۲k
- ۲۵ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط