╔═══.·:·.💜.·:·.═══╗
╔═══.·:·.💜.·:·.═══╗
🌙 ویو آت
چند ثانیه ساکت موندم و به جیهوپ خیره شدم.
آت:
خب؟ منو از کجا میشناسی؟ 👀
جیهوپ فنجون قهوهش رو روی میز گذاشت.
جیهوپ:
یادت میاد چند ماه پیش، یه دختر کوچیک توی خیابون گم شده بود؟
آت کمی فکر کرد.
آت:
آره... یه اتفاقی افتاده بود.
جیهوپ:
اون روز من اونجا بودم.
آت با تعجب نگاهش کرد.
جیهوپ:
دختره گریه میکرد و دنبال خانوادهش میگشت. تو رفتی کنارش، باهاش حرف زدی و تا وقتی خانوادهش پیداش کنن کنارش موندی.
آت:
من... یادم نمیاد. 😅
جیهوپ لبخند زد.
جیهوپ:
طبیعیه. برای تو فقط یه اتفاق معمولی بود.
آت:
ولی برای تو؟
جیهوپ چند لحظه سکوت کرد.
جیهوپ:
برای من نه.
آت:
چرا؟ 🥺
جیهوپ نگاهش رو از آت گرفت و به پنجره خیره شد.
جیهوپ:
چون همون روز فهمیدم هنوز آدمهایی هستن که بدون اینکه چیزی بخوان، به بقیه کمک میکنن.
آت چیزی نگفت.
جیهوپ دوباره نگاهش کرد.
جیهوپ:
بعد از اون چند بار اتفاقی دیدمت.
آت:
پس اون «دومین بار»...
جیهوپ:
اولین باری بود که تو منو دیدی. 😄
آت با تعجب خندید.
آت:
یعنی من حتی نمیدونستم تو وجود داری! 😂
جیهوپ:
میدونم. 😭😂
آت:
خیلی عجیبه...
جیهوپ:
شاید... ولی الان دیگه میدونی. 😌💜
آت لبخند کوچیکی زد.
آت:
خب حالا که میدونم... میخوای چی کار کنی؟
جیهوپ کمی فکر کرد.
جیهوپ:
دوست دارم بیشتر بشناسمت.
آت:
منو؟ 👀
جیهوپ:
آره، تو رو. 🦋
آت چند لحظه ساکت موند و بعد لبخند زد.
آت:
باشه... شاید منم دوست داشته باشم بیشتر بشناسمت. 🎀
جیهوپ لبخندش عمیقتر شد.
جیهوپ:
پس از فردا شروع کنیم؟
آت:
از فردا؟ چرا امروز نه؟ 😂
جیهوپ خندید.
جیهوپ:
پس همین امروز. 😄
و همین گفتوگوی ساده، شروع آشناییای شد که هیچکدوممون نمیدونستیم قراره چقدر قشنگ بشه... 💜🦋✨
╚═══.·:·.💜.·:·.═══╝
پایان پارت سوم... 🥺🎀🦋
حالا فقط دو پارت دیگه مونده... و تازه قراره رابطهی آت و جیهوپ جذابتر بشه. 👀💜✨
🌙 ویو آت
چند ثانیه ساکت موندم و به جیهوپ خیره شدم.
آت:
خب؟ منو از کجا میشناسی؟ 👀
جیهوپ فنجون قهوهش رو روی میز گذاشت.
جیهوپ:
یادت میاد چند ماه پیش، یه دختر کوچیک توی خیابون گم شده بود؟
آت کمی فکر کرد.
آت:
آره... یه اتفاقی افتاده بود.
جیهوپ:
اون روز من اونجا بودم.
آت با تعجب نگاهش کرد.
جیهوپ:
دختره گریه میکرد و دنبال خانوادهش میگشت. تو رفتی کنارش، باهاش حرف زدی و تا وقتی خانوادهش پیداش کنن کنارش موندی.
آت:
من... یادم نمیاد. 😅
جیهوپ لبخند زد.
جیهوپ:
طبیعیه. برای تو فقط یه اتفاق معمولی بود.
آت:
ولی برای تو؟
جیهوپ چند لحظه سکوت کرد.
جیهوپ:
برای من نه.
آت:
چرا؟ 🥺
جیهوپ نگاهش رو از آت گرفت و به پنجره خیره شد.
جیهوپ:
چون همون روز فهمیدم هنوز آدمهایی هستن که بدون اینکه چیزی بخوان، به بقیه کمک میکنن.
آت چیزی نگفت.
جیهوپ دوباره نگاهش کرد.
جیهوپ:
بعد از اون چند بار اتفاقی دیدمت.
آت:
پس اون «دومین بار»...
جیهوپ:
اولین باری بود که تو منو دیدی. 😄
آت با تعجب خندید.
آت:
یعنی من حتی نمیدونستم تو وجود داری! 😂
جیهوپ:
میدونم. 😭😂
آت:
خیلی عجیبه...
جیهوپ:
شاید... ولی الان دیگه میدونی. 😌💜
آت لبخند کوچیکی زد.
آت:
خب حالا که میدونم... میخوای چی کار کنی؟
جیهوپ کمی فکر کرد.
جیهوپ:
دوست دارم بیشتر بشناسمت.
آت:
منو؟ 👀
جیهوپ:
آره، تو رو. 🦋
آت چند لحظه ساکت موند و بعد لبخند زد.
آت:
باشه... شاید منم دوست داشته باشم بیشتر بشناسمت. 🎀
جیهوپ لبخندش عمیقتر شد.
جیهوپ:
پس از فردا شروع کنیم؟
آت:
از فردا؟ چرا امروز نه؟ 😂
جیهوپ خندید.
جیهوپ:
پس همین امروز. 😄
و همین گفتوگوی ساده، شروع آشناییای شد که هیچکدوممون نمیدونستیم قراره چقدر قشنگ بشه... 💜🦋✨
╚═══.·:·.💜.·:·.═══╝
پایان پارت سوم... 🥺🎀🦋
حالا فقط دو پارت دیگه مونده... و تازه قراره رابطهی آت و جیهوپ جذابتر بشه. 👀💜✨
- ۵.۵k
- ۲۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط