{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قسمت شانزدهم : حجاب هانیه...

قسمت شانزدهم : حجاب هانیه...
.
علی سکوت عمیقی کرد..
.
- هنوز در اون مورد تصمیم نگرفتیم ... باید با هم در موردش صحبت کنیم ... اگر به نتیجه رسیدیم شما رو هم در جریان قرار میدیم... دیگه از شدت خشم ، تمام صورت پدرم می پرید ... و جمله ها بریده بریده از دهانش خارج می شد...
.
- اون وقت ... تو می خوای اون دنیا ... جواب دین وایمان دختر من رو پس بدی؟...
.
تا اون لحظه، صورت علی آروم بود ... حالت صورتش بدجور جدی شد...
.
- ایمان از سر فکر و انتخابه ... مگه دختر شما قبل از اینکه بیاد توی خونه من حجاب داشت؟ ... من همون شب خواستگاری فهمیدم چون من طلبه ام ... چادرسرش کرده... ایمانی که با چوب من و شما بیاد، ایمان نیست ... آدم با ایمان کسیه که در بدترین شرایط ... ایمانش رو مثل ذغال گداخته ... کف دستش نگه می داره و حفظش می کنه ... ایمانی که با چوب بیاد با باد میره...
.
این رو گفت و از جاش بلند شد ... شما هر وقت تشریف بیارید منزل ما ... قدم تون روی چشم ماست ... عین پدر خودم براتون احترام قائلم ... اما با کمال احترام ... من اجازه نمیدم احدی توی حریم خصوصی خانوادگی من وارد بشه...
.
پدرم از شدت خشم ، نفس نفس می زد ... در حالی که می لرزید از جاش بلند شد و رفت سمت در... - می دونستم نباید دخترم رو بدم به تو ... تو آخوند درباری...
.
در رو محکم بهم کوبید و رفت...
.
پ.ن: راوی داستان در این بخش اشاره کردند که در آن زمان، ما چیزی به نام مانتو یا مقنعه نداشتیم ... خانم ها یا چادری بودند که پوشش زیر چادر هم براساس فرهنگ و مذهبی بودن خانواده درجه داشت ... یا گروه بسیار کمی با بلوز و شلوار، یا بلوز و دامن، روسری سر می کردند ... و اکثرا نیز بدون حجاب بودند ... بیشتر مدارس هم، دختران محجبه را پذیرش نمی کردند ... علی برای پذیرش من با حجاب در دبیرستان، خیلی اذیت شد و سختی کشید...
.
.
دیدگاه ها (۲)

پارت: 6 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*ناگهان، پله‌ی فلزی زیر پای ...

P. 6 "اون فقط مال منه" 𝕿𝖍𝖆𝖙 𝖔𝖓𝖑𝖞...

برادر ناتنی

چند پارتیپارت ۲سه روز بود که در آن اتاقِ لعنتی حبس بود. فضای...

پارت: 22 (بخش3) **زاویه دید: زین**نگاهش اومد بالا و تو تاریک...

رقص مرگ و عشقp¹⁴درِ اتاقِ کار با صدایِ تلخی بسته شد. اتاقِ ت...

پارت ۸: هارمونیِ هفت‌تایی + آسا

پارت ۸: حصارِ نامرئیوقتی چشم‌هایِ ا.ت باز شد، اولین چیزی که ...

پارت 4۳سه روز از اون ماجرا گذشته بود. عمارتِ کیم مثل یک دژِ ...

### ⏳ پارت پنجم: رازِ زیرزمینتیزیِ دندون‌هاش رو حس کردم... د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط