{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

### ⏳ پارت پنجم: رازِ زیرزمین

### ⏳ پارت پنجم: رازِ زیرزمین

تیزیِ دندون‌هاش رو حس کردم... درست روی رگ حساس گردنم. سرمای وجودش جوری توی بدنم رخنه کرد که تمام عضلاتم قفل شد؛ حتی توانِ پس زدنش رو نداشتم. انگار یه خواب مغناطیسی بود، ترسی که با یه کشش عجیب و فلج‌کننده قاطی شده بود.

چشم‌هام رو محکم بستم و منتظر دردی وحشتناک موندم...
اما اتفاقی نیفتاد.

فقط صدای نفس عمیقش اومد، جوری که انگار داشت عطر تنم رو بو می‌کشید. بعد، خیلی آروم سرش رو کشید عقب.
چشم‌هام رو که باز کردم، دیدم چشماش از اون حالت وحشی و تیره دراومده و یه غم عجیب و بی‌انتها تو نگاهش نشسته. انگار دو تا آدم متفاوت توی یک کالبد بودن!

با صدایی گرفته زمزمه کرد:
«نه... هنوز نه. تو مثل بقیه نیستی. بوی اونا رو نمیدی... تو نباید می‌اومدی اینجا.»

قبل از اینکه بتونم بپرسم "کدوم بقیه؟"، صدای کوبیده شدن شدیدی از زیر پاهامون اومد!
*بوم... بوم... بوم!*
زمین زیر پامون لرزید. خاک از شکاف چوب‌های کف سالن بلند شد. انگار یک موجود غول‌پیکر از طبقه‌ی پایین داشت با مشت به سقف می‌کوبید و التماس می‌کرد بیاد بیرون!

رنگ صورت جیمین از اون چیزی که بود هم سفیدتر شد. نگاهش رو با وحشت دوخت به کف زمین و با تحکم گفت: «بیدار شده... لعنت بهش، خون تو بیدارش کرده!»

مچم رو گرفت. این‌بار دیگه ملایمتی در کار نبود؛ با سرعتی باورنکردنی من رو کشید سمت راهروی تاریک انتهای سالن. باد سردی زوزه کشید و صدای جیغ‌های نامفهومی از دیوارهای عمارت بلند شد.

در حالی که با تمام توان می‌دویدیم، نفس‌نفس‌زنان داد زدم: «اون چیه؟! کی زیر این زمینه لعنتیه؟!»

جیمین همون‌طور که دستم رو می‌کشید، برگشت سمتم. برای اولین بار توی صورتش به جای غرور و شیطنت، وحشت واقعی رو دیدم.
گفت: «اون جیمینِ واقعیه... کسی که صد ساله توی اون سیاه‌چال زنجیر شده! و من... من فقط بازتابِ نفرین‌شده‌ی گناه‌هاشم!»

قبل از اینکه مغزم بتونه این حرف رو هضم کنه، زمین زیر پای من دهن باز کرد و افتادم توی تاریکی مطلق...

***

**ادامه دارد...**
*(نظرتون رو سریع کامنت کنید تا مغزم نترکیده! 🤯🔥)*
دیدگاه ها (۰)

پارت ۱۰: پناهگاهِ شیشه‌ایصدایِ ضربه‌ها به در، انگار از یه دن...

چشمم از نگاهش فروریخت.سریع به سمت یکی از گل‌های بزرگ و پرزرق...

### پارت ۸: خنجرِ پنهان در تاریکیبارون به شدت به شیشه‌هایِ ع...

#عشق_یا_گلوله؟𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ⁶ویو میکا_____صبحِ روزِ ...

دید پنهان انفجار اشکار

𓆩 پارت ۶۳ 𓆪 🖤ات به خانه‌ی دوستش رسیده بود که صدای زنگ در بلن...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p50تمام راه، هزار بار تصمیم گرفته بود هیچ...

رمان: سلطنتِ گل‌های سیاه 🖤🍒پارت چهاردهم: تاوانِ انتخابصدای پ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط