{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت: 6 (بخش2)

پارت: 6 (بخش2)

**زاویه دید: هیزل*

ناگهان، پله‌ی فلزی زیر پای راستم با یه صدای تق بلند و وحشتناک جاخالی داد. نردبون لغزید.

تعادلم کلاً به هم ریخت. دستم تو هوا چنگ انداخت ولی به هیچی نرسید. «آه!»

قلبم اومد تو دهنم. چشم‌هام رو محکم بستم و خودم رو برای خرد شدن استخون‌هام روی اون کف‌پوش سفت آماده کردم. منتظر درد وحشتناکی بودم... اما به جای زمین سفت، تو یه حصار محکم و گرم فرود اومدم.

نفس تو سینه‌ام حبس شد. دست‌های بزرگ و فوق‌العاده قوی، دور کمر و بازوهام حلقه شده بودن. بوی موندگی سالن، تو یه ثانیه با بوی عطر تلخ مردونه، ترکیب چوب سدر و نعناع خنک، محو شد. بویی که عجیب آشنا و گیج‌کننده بود.

چشم‌هام رو با وحشت باز کردم. صورت زین... صورتش دقیقاً چند میلی‌متر با صورت من فاصله داشت. دست‌هاش با یه قدرت غیرمنتظره و محکم من رو تو هوا نگه داشته بود. تو اون نور زرد و ضعیف، نگاهش کردم. اون سرمای همیشگی، اون نگاه مغرور و یخی، تو چشم‌هاش نبود. جاش رو یه چیزی شبیه به شوک، و شاید یه وحشت خالص لحظه‌ای گرفته بود. نفس‌هاش تند و داغ به صورتم می‌خورد.

سکوت سالن حالا فقط با صدای نفس‌های تند و بریده‌بریده‌ی هر دوی ما پر شده بود. فاصله‌مون... این فاصله به شدت غلط بود. زیادی نزدیک بود. گرمای دست‌هاش که از روی لباسم هم حس می‌شد، مثل یه آلارم خطر تو کل بدنم زنگ می‌زد.

مغزم که ری‌استارت شد، با یه حرکت ناگهانی و پر از دست‌پاچگی خودم رو کشیدم عقب و تلوتلوخوران روی پاهام ایستادم. زین هم دقیقاً تو همون ثانیه دست‌هاش رو ول کرد و یه قدم بلند رفت عقب؛ جوری که انگار لمس کردن من باعث شده باشه دست‌هاش بسوزه یا برق بگیرتش.

«حواست کجاست آخه؟!» زین غرید. صداش یه رگه‌ی عجیب از لرزش داشت، ولی سریع سعی کرد همون لحن سرد و کنترل‌شده‌اش رو برگردونه. دستش رو با کلافگی کشید پشت گردنش و موهای مشکیش رو به هم ریخت. «نزدیک بود جفتمون رو به کشتن بدی! نمی‌تونی دو ثانیه مثل آدم تعادلت رو حفظ کنی بعد به من تیکه میندازی که میتونی یک کاریو بدون خرابکاری انجام بدی ؟»

قلبم مثل یه گنجشک وحشت‌زده تو قفسه‌ی سینه‌ام می‌کوبید، ولی محال بود بذارم ضعفم رو ببینه. نقاب خشم رو سریع‌تر از همیشه کشیدم رو صورتم و سرم رو گرفتم بالا.

«اگه اون نردبون قراضه‌تون مثل خودتون و تیمتون توخالی و خراب نبود، این‌طوری نمی‌شد!» با صدایی که از شدت آدرنالین می‌لرزید داد زدم. «دفعه‌ی بعد اصلاً حق نداری به من دست بزنی! می‌فهمی؟»

زین یه پوزخند عصبی زد، نگاهش رو ازم دزدید و رفت سمت همون طی رها شده. «خیالت راحت باشه. اصلاً نگران نباش، دونده. دفعه‌ی بعد می‌کشم کنار و با کمال میل تماشا می‌کنم که چطور با صورت صاف می‌خوری زمین و تا مدت ها مسخرت میکنم.»

هر دو با سرعت به سمت دو طرف مخالف سالن چرخیدیم و خودمون و با بقیه کارها سالن سرگرم کردیم. هیچ‌کدوممون حاضر نبودیم حتی یه کلمه درباره‌ی اون چند ثانیه‌ی ملتهب و عجیب حرف بزنیم. ولی اون دیوار بلند و ضخیمی از نفرت که بینمون بود... حالا یه ترک کوچیک، اما به شدت عمیق برداشته بود. ترکی که هیچ‌کدوم نمی‌دونستیم قراره باهاش چیکار کنیم.
دیدگاه ها (۰)

پارت: 6 (بخش1) زاویه دید: هیزلبوی خفگی می‌داد. بوی چوب نم‌کش...

چون دنبال کننده ها 20 نفر شدن ایندفعه رو زیر شرط میزنم و دو ...

#دختر_قمار_بازSeason : ²Part : ⁴³ویو اِلا___سایه…توی تاریکی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط