جنگل نفرین شده پارت ۹
چند دقیقه گذشت.
پردهی اتاقک کنار رفت.
شارلوت بیرون آمد.
تهیونگ همانجا ایستاده بود.
نگاهش روی شارلوت ماند.
لباس جدید
خیلی به او میآمد.
ساده بود.
مرتب بود.
و با ظاهر ظریفش
هماهنگ شده بود.
تهیونگ چند لحظه
هیچ چیزی نگفت.
شارلوت کمی معذب شد.
«چیه؟»
تهیونگ سریع نگاهش را گرفت.
«هیچی.»
شارلوت به لباسش نگاه کرد.
«خوبه؟»
تهیونگ کوتاه جواب داد:
«آره.»
«فقط آره؟»
«خیلی خوبه.»
لبخند کوچکی زد.
«پس دوستش دارم.»
تهیونگ پول لباس را پرداخت کرد.
فروشنده لباس قبلی شارلوت را
داخل پارچهای گذاشت و داد دستش.
بعد هر دو از دکه بیرون آمدند.
شارلوت کنار تهیونگ راه افتاد.
چند قدم بعد
آرام گفت:
«تهیونگ.»
«هوم؟»
«این لباسها دیگه زشت نیستن.»
تهیونگ خندید.
«پس نظرت عوض شد؟»
شارلوت سر تکان داد.
«این یکی قشنگه.»
بعد کمی فکر کرد.
«ولی اون قبلیها واقعاً زشت بودن.»
تهیونگ خندهاش گرفت.
«باز شروع کردی؟»
شارلوت با لبخند کوچکی گفت:
«خب حقیقت بود.»
تهیونگ سرش را تکان داد.
«بیا بریم.»
شارلوت دوباره دستش را گرفت.
این بار خودش.
و در میان شلوغی بازار
کنار او راه رفت.
میشه لایک کنی 😐🍓مرسی
پردهی اتاقک کنار رفت.
شارلوت بیرون آمد.
تهیونگ همانجا ایستاده بود.
نگاهش روی شارلوت ماند.
لباس جدید
خیلی به او میآمد.
ساده بود.
مرتب بود.
و با ظاهر ظریفش
هماهنگ شده بود.
تهیونگ چند لحظه
هیچ چیزی نگفت.
شارلوت کمی معذب شد.
«چیه؟»
تهیونگ سریع نگاهش را گرفت.
«هیچی.»
شارلوت به لباسش نگاه کرد.
«خوبه؟»
تهیونگ کوتاه جواب داد:
«آره.»
«فقط آره؟»
«خیلی خوبه.»
لبخند کوچکی زد.
«پس دوستش دارم.»
تهیونگ پول لباس را پرداخت کرد.
فروشنده لباس قبلی شارلوت را
داخل پارچهای گذاشت و داد دستش.
بعد هر دو از دکه بیرون آمدند.
شارلوت کنار تهیونگ راه افتاد.
چند قدم بعد
آرام گفت:
«تهیونگ.»
«هوم؟»
«این لباسها دیگه زشت نیستن.»
تهیونگ خندید.
«پس نظرت عوض شد؟»
شارلوت سر تکان داد.
«این یکی قشنگه.»
بعد کمی فکر کرد.
«ولی اون قبلیها واقعاً زشت بودن.»
تهیونگ خندهاش گرفت.
«باز شروع کردی؟»
شارلوت با لبخند کوچکی گفت:
«خب حقیقت بود.»
تهیونگ سرش را تکان داد.
«بیا بریم.»
شارلوت دوباره دستش را گرفت.
این بار خودش.
و در میان شلوغی بازار
کنار او راه رفت.
میشه لایک کنی 😐🍓مرسی
- ۳.۹k
- ۱۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط