یه شبی میاد که از استرس نمیتونم بخوابم..

یه شبی میاد که از استرس نمیتونم بخوابم..
از ساعت 11میرم تو رختخواب اما خوابم نمیره

منتظرم همه بخوابن..

چشمام رو میبندم بلکه بتونم بخوابم ...اما نمیتونم

همش این پهلو و اون پهلو میکنم

به ساعت روی دیوار نگاه می کنم..دقیقه ها به کندی میگذرن

تیک تاک ساعت استرسم رو بیشتر میکنه

بلندم میشم از رختخواب...

درب کمدم رو باز میکنم....دیگه نمیتونم طاقت بیارم

شروع میکنم به اشک ریختن..

آروم آروم لباس هام رو از کمد برمیدارم و میریزم تو کوله پشتیم

وسایل های که دوستشون دارم رو هم برمیدارم..

میرم سمت عروسکم.. تا نگاش میکنم گریه ام شدیدتر میشه

کوله رو میندازم رو دوشم..

آروم در اتاق رو باز میکنم..

میرم سمت خواهر و برادرام یه دل سیر نگاشون میکنم و زیر لب از شون معذرت خواهی میکنم اگه اذیتشون کردم

اشکام رو پاک میکنم و جلوی در اتاق مامان و بابا وایمیستم آروم ازشون خدافظی میکنم امیدوارم که منو ببخشن..

میرم سمت درب... خونه رو برای آخرین بار نگاه میکنم..

احساس میکنم نفسم بالا نمیاد ..با دستم جلوی هق هقم رو میگیرم و از خونه برای همیشه میزنم بیرون..

نمیدونم کجااا! اما برای همیشه از خونه میرم

مطمعنم که یه روز میرم برای همیشه

#میرم

#hanieh

#دستنوشته_کپی_ممنوع
دیدگاه ها (۳)

پارت ۱۹ (هنوز توی فلش بگ‌ تهکوکه)«نمیخوای بشینی پسرکم؟؟»«حتم...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁴⁷ویو: اتچند دقیقه بعد، درِ اتاق ب...

فیک:بابای سخت گیر من " part 13[ماشین جلوی عمارت توقف کرد. سو...

Forbidden Weaknessضعف ممنوعهفصل دومp.63(روایت از زبان جونگ‌ک...

پارت اول :رمان رویای عشق در بازی خبیث ..سلام من جنی کیم هستم...

ساعت ۱۱ شب آپارتمان جی هوپ و ویراصدای چرخوندن کلید توی قفل،س...

وقتی دیر میای خونه(part 1)ساعت یک بامداد بود در کلاب رو پشت...

خاطرات _ عشق _ ماو یونگی وارد اتاق شد. دست هاش رو توی جیب شل...

part 7بابای ات:خاب شرکت بهم یه پست خیلی بالا دادهات:اووو مبا...

پارت ۱۶

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط