ساعت ۱۱ شب آپارتمان جی هوپ و ویرا
ساعت ۱۱ شب آپارتمان جی هوپ و ویرا
صدای چرخوندن کلید توی قفل،سکوت خونه رو شکست
هوسوک بالاخره برگشته بود.
از صبح منتظرش بودی.امروز سالگرد اولین قرار عاشقانتون بود تو از چند روز قبل برای شام برنامه ریخته بودی.
حتی لباس مورد علاقه اش رو پوشیده بودی و غذای مورد علاقه اش رو درست کرده بودی.
اما اون نه تنها دیر کرده بود بلکه یه پیام هم نداده بود.
در باز شد
عوسوک با همون لبخندی همیشگی اش وارد شد
_((بیبیییییی،من اومدم))
کفش هاش رو درآورد و با خوشحالی به سمت آشپز خونه رفت
-((وای، چه بوی خوبی میاد جیزی درست کردی؟))
نگاهش به میز شام افتاد. بعد نگاهش به تو افتاد که روی مبل نشسته بودی و حتی سرت رو بالا نبردی.
لبخندش کمکم محو شد
((ویرا؟))
-((هوم؟))
((چرا چراغا خاموشه چرا شام نخوردی؟))
((اشتها ندارم))(تو غلط کردی بی لیاقت برو بشین با شوهرت شام بخور)
هوسوک نگاهی به ساعت انداخت
((اوه ببخشید عزیزم!امروز تمرینمون طول کشید بعدش هم به بچه ها گفتن بریم یه چیزی بخوریم. اصلا نفهمیدم ساعت چنده))
بالاخره نگاش کردی
((تو واقعا نفهمیدی ساعت چنده؟))
-((ها؟))
-.(( هیچی.))
بلند شدی و به سمت اتاق خواب رفتی.
هوسوک چند ثانیه بهت نگاه کرد
اون لبخندت رو خوب میشناخت. میدونست وقتی میگی هیچی معمولا یه چیزی هست که حسابی ناراحتت کرده
دنبالت اومد
-((ویرا عزیزم چی شده؟))
-(( خسته ام هوسوک میخوام بخوابم))
-((باشه ولی اول بهم بگو_))
_((گفتم خسته ام))
صدات بلند تر از چیزی شد که انتظار داشتی.
هوسوک ثابت شد
برای چند ثانیه نگاهت کرد و بعد آروم گفت:باشه... هر وقت خواستی حرف بزنی من اینجام
اما اون شب برای اولین بار بدون اینکه بغلت کنه یا ببوستت.،از اتاق بیرون رفت.
و همین بیشتر از هر چیزی دلت رو شکست...
خب خوب بود؟اگه حمایت کنید همین امروز یه پارت دیگه میذارم
در کل چهار پارته بعدش یه فیک دیگه هم میذارم
بوس بهتون😘😘
صدای چرخوندن کلید توی قفل،سکوت خونه رو شکست
هوسوک بالاخره برگشته بود.
از صبح منتظرش بودی.امروز سالگرد اولین قرار عاشقانتون بود تو از چند روز قبل برای شام برنامه ریخته بودی.
حتی لباس مورد علاقه اش رو پوشیده بودی و غذای مورد علاقه اش رو درست کرده بودی.
اما اون نه تنها دیر کرده بود بلکه یه پیام هم نداده بود.
در باز شد
عوسوک با همون لبخندی همیشگی اش وارد شد
_((بیبیییییی،من اومدم))
کفش هاش رو درآورد و با خوشحالی به سمت آشپز خونه رفت
-((وای، چه بوی خوبی میاد جیزی درست کردی؟))
نگاهش به میز شام افتاد. بعد نگاهش به تو افتاد که روی مبل نشسته بودی و حتی سرت رو بالا نبردی.
لبخندش کمکم محو شد
((ویرا؟))
-((هوم؟))
((چرا چراغا خاموشه چرا شام نخوردی؟))
((اشتها ندارم))(تو غلط کردی بی لیاقت برو بشین با شوهرت شام بخور)
هوسوک نگاهی به ساعت انداخت
((اوه ببخشید عزیزم!امروز تمرینمون طول کشید بعدش هم به بچه ها گفتن بریم یه چیزی بخوریم. اصلا نفهمیدم ساعت چنده))
بالاخره نگاش کردی
((تو واقعا نفهمیدی ساعت چنده؟))
-((ها؟))
-.(( هیچی.))
بلند شدی و به سمت اتاق خواب رفتی.
هوسوک چند ثانیه بهت نگاه کرد
اون لبخندت رو خوب میشناخت. میدونست وقتی میگی هیچی معمولا یه چیزی هست که حسابی ناراحتت کرده
دنبالت اومد
-((ویرا عزیزم چی شده؟))
-(( خسته ام هوسوک میخوام بخوابم))
-((باشه ولی اول بهم بگو_))
_((گفتم خسته ام))
صدات بلند تر از چیزی شد که انتظار داشتی.
هوسوک ثابت شد
برای چند ثانیه نگاهت کرد و بعد آروم گفت:باشه... هر وقت خواستی حرف بزنی من اینجام
اما اون شب برای اولین بار بدون اینکه بغلت کنه یا ببوستت.،از اتاق بیرون رفت.
و همین بیشتر از هر چیزی دلت رو شکست...
خب خوب بود؟اگه حمایت کنید همین امروز یه پارت دیگه میذارم
در کل چهار پارته بعدش یه فیک دیگه هم میذارم
بوس بهتون😘😘
- ۱۰۷
- ۰۴ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط