كوك كن ساعتِ خویش !
كوك كن ساعتِ خویش !
اعتباری به خروسِ سحری، نیست دگر دیر خوابیده و برخاسـتنـش دشـوار است
كوك كن ساعتِ خویش !
كه مـؤذّن، شبِ پیـش دسته گل داده به آب و در آغوش سحر رفته به خواب
كوك كن ساعتِ خویش !
شاطری نیست در این شهرِ بزرگ كه سحر برخیزد شاطران با مددِ آهن و جوشِ شیرین دیر برمی خیزند
كوك كن ساعتِ خویش !
رفتگر مُرده و این كوچه دگرخالی از خِش خِشِ جارویِ شبِ رفتگر است
كوك كن ساعتِ خویش !
كه در این شهر، دگر مستی نیست كه بهنگام سحر، وقتي از میكده برمی گردد از صدای سخن و زمزمه ی زیرِ لبش برخیزی
كوك كن ساعتِ خویش !
اعتباری به خروسِ سحری نیست دگر و در این شهر سحرخیزی نیست و سحر نزدیک است ...!
اعتباری به خروسِ سحری، نیست دگر دیر خوابیده و برخاسـتنـش دشـوار است
كوك كن ساعتِ خویش !
كه مـؤذّن، شبِ پیـش دسته گل داده به آب و در آغوش سحر رفته به خواب
كوك كن ساعتِ خویش !
شاطری نیست در این شهرِ بزرگ كه سحر برخیزد شاطران با مددِ آهن و جوشِ شیرین دیر برمی خیزند
كوك كن ساعتِ خویش !
رفتگر مُرده و این كوچه دگرخالی از خِش خِشِ جارویِ شبِ رفتگر است
كوك كن ساعتِ خویش !
كه در این شهر، دگر مستی نیست كه بهنگام سحر، وقتي از میكده برمی گردد از صدای سخن و زمزمه ی زیرِ لبش برخیزی
كوك كن ساعتِ خویش !
اعتباری به خروسِ سحری نیست دگر و در این شهر سحرخیزی نیست و سحر نزدیک است ...!
- ۶۴۴
- ۲۲ دی ۱۳۹۲
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط