چند پارتی

پارت ۵(آخر)

دکتر با لحنی که از ترحم و تأسف پر بود، از اتاق بیرون رفت. کلماتش هنوز توی سرِ جونگ‌کوک مثل طنینِ یک بمب صدا می‌داد: «خیلی دیر شده… سرطان به آخرین مرحله رسیده. هیچ راه بازگشتی نیست، فقط می‌تونیم دردش رو آروم کنیم.»

جونگ‌کوک، مردی که یک شهر از اسمش می‌لرزید، حالا روی صندلیِ فلزیِ کنار تختِ بیمارستان، مثل یک تکه یخِ ذوب شده نشسته بود. دست‌های بزرگ و پر از زخمِ او، که همیشه با اسلحه یا خشم گره خورده بودند، حالا با احتیاطِ عجیبی دستِ لاغر و نحیفِ ا.ت را در میان گرفته بودند. دستگاه‌ها با صدای یکنواخت و سردشان، لحظه‌های باقی‌مانده‌ی زندگیِ ا.ت را می‌شمردند.

جونگ‌کوک سرش را پایین انداخته بود. پیرسینگِ لبش که همیشه نمادِ سردی‌اش بود، حالا به سینه‌اش چسبیده بود و لرزشِ شانه‌هایش پنهان نبود. صدای بمِ او که همیشه با آن دستور می‌داد، حالا شکسته بود.

«ببخشید…» (صدایش خش‌دار و ضعیف بود). «فقط… ببخشید. من چقدر احمق بودم، ا.ت. چقدر بچگی کردم…»
او سرش را بلند کرد. چشم‌های جونگ‌کوک، همان چشم‌هایی که روزی ترس به دلِ دشمنان می‌انداخت، حالا از اشک سرخ بود.

«فکر می‌کردم اون عکس‌ها خیانته… فکر می‌کردم داری ازم دور می‌شی… ولی تو داشتی… تو داشتی تنهایی با مرگ می‌جنگیدی و من… من حتی نمی‌دیدم. من حتی صدات رو نشنیدم. من فقط شکنجه‌ات کردم…»
ا.ت به سختی پلک‌هایش را تکان داد. چشمانش نیمه‌باز بود، غبارآلود و کم‌سو. نورِ مهتابیِ اتاق بیمارستان روی چهره‌اش می‌تابید. با همان اندک توانی که برایش مانده بود، دستش را از میانِ انگشتانِ لرزانِ جونگ‌کوک بیرون کشید. دستش مثل پرِ کاه، بالا آمد و خیلی آرام، با حرکتی که انگار تمامِ عمرش را برایش صرف کرده بود، روی موهای جونگ‌کوک نشست.

جونگ‌کوک سرش را جلوتر برد تا لمسِ او را حس کند. ا.ت با سرانگشتانِ سردش، موهای او را نوازش کرد. لبخندی بسیار محو و بی‌جان روی لبانش نشست؛ لبخندی که انگار نه از سرِ شادی، بلکه از سرِ رهایی بود.

«بخشیدمت…» (صدای ا.ت مثل نسیمی بود که در حال محو شدن است). «جونگ‌کوک… گریه نکن…»
جونگ‌کوک سرش را به لبه‌ی تخت فشار داد و هق‌هقِ بی‌صدایش بلند شد. ا.ت با همان لبخندِ کمرنگ، زمزمه کرد:

«قول بده… قول بده خودت رو مقصر ندونی… زندگی کن. قول بده… زندگیِ شادی داشته باشی… برای من… فقط برای من شاد باش.»
ا.ت نگاهش را به صورتِ خیسِ جونگ‌کوک دوخت. دستش که روی موهای او بود، لرزید و ناگهان سست شد. چشم‌هایش، که تا آخرین لحظه فقط او را می‌دیدند، آهسته روی هم افتادند.

صدای ممتد و تیزِ دستگاهِ مانیتورِ قلبی در اتاق پیچید.

بوق… بوق… بوق…

و بعد… سکوت مطلق.

دستِ ا.ت از روی سرِ جونگ‌کوک سر خورد و روی تخت افتاد. جونگ‌کوک سرش را بلند کرد. دنیا برایش در آن لحظه تمام شد. او به صورتِ آرام و ساکتِ ا.ت نگاه کرد، به چهره‌ای که حالا از تمامِ دردهای دنیا رها شده بود. او ماند و عمارتِ بزرگی که حالا فقط یک قفسِ خالی بود… و وعده‌ای که ا.ت از او گرفته بود: این که بدونِ او، «زندگیِ شادی» داشته باشد.

پایان.
دیدگاه ها (۹)

🖤 عروس مافیا | پارت سومساعت ۶ صبح | عمارت جونگ‌کوکتق تق تق!ج...

💜 آرمیِ دردسرساز | پارت دومروز بعد | ساعت ۸ شبجونگ‌کوک پشت م...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟔ناگهان احساس کرد چیزی روی گرد...

«قراردادسیاه»صبح روز بعد، ا/ت با صدای ضربه‌ای آرام به در اتا...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋 𝟙𝟘: حقیقتصدای قدم‌های رزی در راهروی تاریک ن...

معاملهp28جونگ‌کوک ساعت هشت صبح از خواب بیدار شد.چند لحظه به ...

فصل پنجم: یخ‌های در حالِ ذوبصبح که شد، نورِ ملایمِ خورشید از...

صبح روز بعد، ات با قیافه‌ای کاملاً خواب‌آلود وارد سالن شد.از...

𝐓𝐡𝐞 𝐖𝐞𝐝𝐝𝐢𝐧𝐠 𝐃𝐚𝐲 | روز ازدواج𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟑صبح روز بعد نور آفتاب از ...

تکپارتی (ولی توی عکس اشتباه شده)وقتی حامله بودی (درخواستی)ا/...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط