{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪖 ִֶָ ˖ ࣪𓂃 وقتی از سربازی برمیگرده

𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪖 ִֶָ ˖ ࣪𓂃 وقتی از سربازی برمیگرده
...⛓️‍💥☘️ ╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕𝟏


فلش‌بک به دو سال بعد:

ویو لیانا:

امروز همون روزی بود که دو سال تمام برای رسیدنش لحظه‌شماری کرده بودم...

روزی که جونگ‌کوک از سربازی برمی‌گشت.

دو سال گذشته بود؛ دو سالی که برای من بیشتر از چیزی که فکر می‌کردم طول کشیده بود. روزهایی که نبودنش رو با کار و زندگی پر کرده بودم، ولی شب‌ها که همه‌چیز ساکت می‌شد، دلتنگی دوباره خودش رو نشون می‌داد.

اما امروز فرق داشت.

امروز دیگه قرار نبود فقط عکسش رو توی گوشیم ببینم یا صدای ضبط‌شده‌ش رو گوش بدم.

امروز قرار بود خودش رو ببینم.

با جین، جی‌هوپ، تهیونگ ،شوگا و نامجون جلوی کمپانی ایستاده بودیم و منتظر رسیدن جیمین و جونگ‌کوک بودیم.

محوطه از همیشه شلوغ‌تر بود.

آرمی‌های زیادی دور تا دور جمع شده بودن. بعضی‌ها از صبح خودشون رو رسونده بودن و با هیجان منتظر بودن.

صدای حرف زدنشون، خنده‌ها و گاهی جیغ‌های هیجان‌زده‌شون از همه طرف شنیده می‌شد.

چندین دوربین هم اطراف محوطه روشن بود و مراسم رو برای آرمی‌هایی که امکان حضور نداشتن، زنده پخش می‌کرد.

اما من اصلاً حواسم به دوربین‌ها و جمعیت نبود.

فقط چشمم به مسیری بود که قرار بود ماشین از اونجا بیاد.

هر ماشینی که از دور دیده می‌شد، ناخودآگاه قلبم تندتر می‌زد.

بعد که می‌فهمیدم ماشین اونا نیست، دوباره یه نفس عمیق می‌کشیدم.

دیگه خودمم از دست خودم کلافه شده بودم.

با کلافه گی به سمت تهیونگ که کنارم ایستاده بود برگشتم

+ هی ته... چقدر دیگه می‌رسن؟

نگاش رو به من داد.

تهیونگ :چیزی نمونده.

نگاهی به ساعتش انداخت و ادامه داد

تهیونگ :شاید ده دقیقه دیگه.

با شنیدن ..ده دقیقه.. یه آه آروم کشیدم.

ده دقیقه...

برای منی که دو سال منتظرش مونده بودم، همین ده دقیقه هم زیادی طولانی بود.

از استرس پوست لبم رو می‌کندم و مدام دست‌هام رو به هم می‌مالیدم.

هزار تا فکر مختلف توی سرم می‌چرخید.

یعنی جونگ‌کوک چقدر تغییر کرده؟

مثل بقیه اعضا بدنش عضلانی‌ شده؟

موهاش چطور شده؟

اصلاً وقتی منو ببینه چه واکنشی نشون می‌ده؟

همین‌طور که غرق فکر بودم، ناگهان صدای جین بلند شد.

جین: اِ... اومدن!

چشم‌هام از ذوق گرد شد و سریع برگشتم سمت ورودی.

اما...
هیچ‌کس نبود.

چند ثانیه مات به خیابون خیره موندم.

بعد برگشتم سمت جین.

با دیدن لبخند روی صورتش، تازه فهمیدم چه بلایی سرم آورده.

با خنده شروع کرد به حرف زدن

جین : وای لیانا...

با حرص نگاش کردم.

+ خیلی بدی جین! من دارم از استرس می‌میرم، بعد تو داری باهام شوخی می‌کنی!

جین از خنده تقریباً خم شده بود.

جین: وای قیافت دیدنی بود...

با حرص نگاهم رو ازش گرفتم.


شوگا :هی جین، اذیتش نکن .

زیر لب غر زدم:

+ من دارم از استرس می‌میرم، بعد این داره منو مسخره می‌ک...

هنوز حرفم تموم نشده بود که جی‌هوپ با صدای آرومی صدام کرد.

جیهوپ :لیانا...

برگشتم سمتش.

نگاهش چند لحظه روی لباسم موند..

جیهوپ: این لباسی که پوشیدی... یکم باز نیست؟ می‌دونی که جونگ‌کوک روت خیلی حساسه.

ناخودآگاه پایین رو نگاه کردم.

راست می‌گفت.

خیلی باز نبود، ولی خب...

جونگ‌کوک حتی روی همین چیزهای کوچیک هم حساس بود.

تا چند ساعت پیش که داشتم از خونه بیرون می‌اومدم، تنها چیزی که توی ذهنم بود این بود که دیر نرسم.

اصلاً حواسم به لباسم نبود.

فقط مدام با خودم می‌گفتم:

نکنه جونگ‌کوک برسه و من هنوز خونه باشم؟

نکنه همه منتظرم بمونن؟

آخرش هم اولین لباسی که دم دستم بود رو پوشیدم و از خونه زدم بیرون.

با کمی خجالت گفتم:

+ اصلاً حواسم بهش نبود.

جیهوپ : امیدوارم گیر نده.

با شنیدن حرفش سری تکون دادم...

در همین لحظه جین دوباره با همون لحن قبلی گفت:

جین : این دفعه دیگه واقعاً اومدن!

همه برگشتن سمت ورودی.

من اما تکون نخوردم.

چشم هامو ریز کردم و نگاهمو به صورت جین دادم..

+ جین... بازم می‌خوای اذیتم کن

این بار قبل از اینکه حرفم کامل بشه، صدای آرمی‌ها بلند شد.

ولی این دفعه فرق داشت.


ادامه دارد..☘️🍃


حمایت یادتون نره تنکیو بای بای 😍 ⭐

استایل دوم لباس لیانا🐾🌷
دیدگاه ها (۳۵)

𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪖 ִֶָ ˖ ࣪𓂃 وقتی از سربازی برمیگرده ...⛓️‍💥☘️ ╰┈➤ 𝑷...

𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪖 ִֶָ ˖ ࣪𓂃 وقتی از سربازی برمیگرده ...⛓️‍💥☘️ ╰┈➤ 𝑷...

سلام خدمت گل دخترای کانال 🫂🥹پیج تیک تاک زدم و می‌خوام اونجاه...

𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪖 ִֶָ ˖ ࣪𓂃 وقتی میخواد بره سربازی ...⛓️‍💥💚 ╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓...

پارت ۳۱: فروپاشیِ کامل (تسلیم)اون‌جین داشت اون گوشه، با یه د...

پُشتِ مَرز دوست داشتنپارت دومویو تهیونگ :همین که سرم رو بالا...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟒صدای جونگ‌کوک از پشت سرشون بو...

پارت ۲۴

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟓 ا/ت هنوز به ماشین سیاه خیره...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭: ⁷⁰ویو: اتچند روز از مرگ بابا گذشت...

قرار زیر بارانجونگ‌کوک از وقتی از خانه بیرون آمده بود، فقط ی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط