.. هَمــ آغوشـــ🤍🪐🫀 .. ←پارت۵۲۱→
تک تک خاطراتمون و حفظ بودم.مو به مو!به قدری که همه چیز عین یه فیلم،واضح وروشن جلوی چشمام تداعی می شد... واین دیوونه کننده بود!!!...وقتی با یادآوری هرکدوم از اون خاطرات،قلبم تیر می کشید...بغضم نفس گیر می شد...و مردونگی وغرورم می رفت زیر یه عالمت سوال بزرگ!...تنها جایی که نمی تونستم جلوی اشکای مردونه ام وبگیرم...همین جا بود!وقتی خاطرات دیانا زنده می شدن...
بی اختیار وبی اراده صدای خنده های از ته دلش توی گوشم می پیچید...و تصویرش...از جلوی چشمام جُم نمی خورد!...
- انقدر بدم میاد ازاون عوضی بی شعور زشت بی ریخت خودشیفته دخترباز!
- از این عطرایی که این گودزیلا زده می خوام...(مغازه عطر فروشی...واسه خرید کادوی تولد رضا!)
- نگو...نگوکه...اینجاخونه توام هس!!(تصادف...همسایه شدن دیانا وارسلان!)
- بیتا دخترمه...یه سالشه!!خیلی لپ لپ دوس داره بچم!!الهی مامانش فداش بشه.ارسی...یه دفعه ای دلم واسه بچم تنگ شد!(فروشگاه...بیتای مامان وبابا!)
- یعنی راس راسکی می خوای کولم کنی؟!!(کوه...شکستن گوشی وافتادن دیانا!)
- من؟...من گفتم عزیزم؟کی گفتم؟(مکالمه تلفنی...سفر اول ارسلان به آلمان!)
- دلم خیلی برات تنگ شده بود...(برگشت ارسلان)
- دوستت دارم ارسلان(پارک...!)
- خودم اینجا نشستم اون وخ تو زل زدی به عکسم؟...تا وقتی نقد هست،نسیه چرا؟!!..(رستوران...شب آخر!)
- مرد که تو باشی...زن بودن خوب است...از میان تمام مذکر های دنیافقط کافیست پای تو در میان باشد!!!نمیدانی برای تو خانم بودن چه کیفی دارد...عاشقانه دوستت دارم مرد رویاهای دنیای زنانه ام!
به این جا که رسیدم...وقتی صداش پیچید توی گوشم...وقتی تصویر لبخندش روی ذهنم حک شد...اشکی روی گونه ام ریخت.سرم ومحکم میون دستام فشار دادم...پربغض داد زدم:
- وقتی تو نباشی که بشی خانوم من،مرد بودن به چه دردی می خوره؟...دیــــانـــا...نمی تونم به رضا قول بدم.من نمی تونم ازت دست بکشم...
با پشت دست،قطره اشک مزاحم وپس زدم...کلافه بودم...غمگین!...و بدون هیچ غروری!
دستم وتوی جیبم فرو کردم وپاکت سیگارو بیرون آوردم...و فندک!...
سیگارو آتیش زدم و به سمت لبم بردم...یه پک سنگین وبعد...دودش وبیرون دادم...دودی که توی آسمون تاریک شب بدجور خودنمایی می کرد!
خیره شدم به دودش...آروم آروم کم رنگ وبعد کاملا محو شد...و یه پک دیگه...یکی دیگه...
علاقه ای به سیگار کشیدن نداشتم...معتادم نبودم...اما تاحدی بهم آرامش می داد!...
تو این هشت ماه،هروقت که به مرز جنون ودلتنگی می رسیدم،به این لعنتی پناه میاوردم...می دونستم کار درستی نمی کنم اما برام مهم نبود!...دیگه هیچی مهم نبود...
سیگاردیگری روشن کن...
ریه های سالم به چه دردم میخورند؟؟
وقتی دیگرنتوانم درهوای تو نفس بکشم؟؟
بی اختیار وبی اراده صدای خنده های از ته دلش توی گوشم می پیچید...و تصویرش...از جلوی چشمام جُم نمی خورد!...
- انقدر بدم میاد ازاون عوضی بی شعور زشت بی ریخت خودشیفته دخترباز!
- از این عطرایی که این گودزیلا زده می خوام...(مغازه عطر فروشی...واسه خرید کادوی تولد رضا!)
- نگو...نگوکه...اینجاخونه توام هس!!(تصادف...همسایه شدن دیانا وارسلان!)
- بیتا دخترمه...یه سالشه!!خیلی لپ لپ دوس داره بچم!!الهی مامانش فداش بشه.ارسی...یه دفعه ای دلم واسه بچم تنگ شد!(فروشگاه...بیتای مامان وبابا!)
- یعنی راس راسکی می خوای کولم کنی؟!!(کوه...شکستن گوشی وافتادن دیانا!)
- من؟...من گفتم عزیزم؟کی گفتم؟(مکالمه تلفنی...سفر اول ارسلان به آلمان!)
- دلم خیلی برات تنگ شده بود...(برگشت ارسلان)
- دوستت دارم ارسلان(پارک...!)
- خودم اینجا نشستم اون وخ تو زل زدی به عکسم؟...تا وقتی نقد هست،نسیه چرا؟!!..(رستوران...شب آخر!)
- مرد که تو باشی...زن بودن خوب است...از میان تمام مذکر های دنیافقط کافیست پای تو در میان باشد!!!نمیدانی برای تو خانم بودن چه کیفی دارد...عاشقانه دوستت دارم مرد رویاهای دنیای زنانه ام!
به این جا که رسیدم...وقتی صداش پیچید توی گوشم...وقتی تصویر لبخندش روی ذهنم حک شد...اشکی روی گونه ام ریخت.سرم ومحکم میون دستام فشار دادم...پربغض داد زدم:
- وقتی تو نباشی که بشی خانوم من،مرد بودن به چه دردی می خوره؟...دیــــانـــا...نمی تونم به رضا قول بدم.من نمی تونم ازت دست بکشم...
با پشت دست،قطره اشک مزاحم وپس زدم...کلافه بودم...غمگین!...و بدون هیچ غروری!
دستم وتوی جیبم فرو کردم وپاکت سیگارو بیرون آوردم...و فندک!...
سیگارو آتیش زدم و به سمت لبم بردم...یه پک سنگین وبعد...دودش وبیرون دادم...دودی که توی آسمون تاریک شب بدجور خودنمایی می کرد!
خیره شدم به دودش...آروم آروم کم رنگ وبعد کاملا محو شد...و یه پک دیگه...یکی دیگه...
علاقه ای به سیگار کشیدن نداشتم...معتادم نبودم...اما تاحدی بهم آرامش می داد!...
تو این هشت ماه،هروقت که به مرز جنون ودلتنگی می رسیدم،به این لعنتی پناه میاوردم...می دونستم کار درستی نمی کنم اما برام مهم نبود!...دیگه هیچی مهم نبود...
سیگاردیگری روشن کن...
ریه های سالم به چه دردم میخورند؟؟
وقتی دیگرنتوانم درهوای تو نفس بکشم؟؟
- ۲۲.۴k
- ۰۷ مرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط