The sun in love
part:1
ـ پدر این ناعادلانست
ـ جیمین همینکه گفتم دیگه از اسب سواری خبری نیست تو تا لبه ی مرز زمستان رفتی
ـ ولی دفعه ی بعد کامل میرم توی سرزمین زمستان
ـ یک ثانیه هم دوام نمیاری الانم برو تا خدمتکارا لباسات رو بپوشن تو خیره سرت پسر شاهه سرزمین تابستانی
ـ دوباره اون جلسه های مزخرف
ـ هر چهار شاه سرزمین حضور دارن
ـ چی؟
جیمین با تعجب گفت هر چهارتا؟خیلی وقت بود که کلمه ی هر چهارتا رو نشنیده بود چون هیچوقت شاه سرزمین زمستانه نمیومد
منتظر حرف بعدی پدرش نموند و از در قصر بیرون رفت
به سمت اسبش اسنوا رفت و فورا سوارش شو و اسنوا با تمام سرعت حرکت کرد
اسنوا یه اسب سفید از یادگاری مادرش بود
بعد حدودا نیم ساعت به مرز زمستان رسید
با کمی فکر رفت توی سرزمین زمستان همینکه رفت توی سرزمین زمستانه سوزش سرمارو احساس کرد
ولی اسنوا نه اسنوا اسب خیلی قدرتمندی بود و جیمین از زمانی که یادشه پیشش بوده
جیمین اصلا راه اون جنگل رو نمی دونست
و خیلی سردش بود همینطوری می رفتند که دریاچه ی یخ زده ای دید
از اسنوا پایین امد و به سمت دریاچه ی یخ زده رفت
سرزمین زمستانه مثل داستانا نبود خیلی زیبا بود و همچنین فریبنده
ناگهان صدای زوزه ی گرگ امد
بله سرزمین زمستانه چقدر زیبا بود همانقدرم ترسناک
جیمین سوار اسنوا شد
لعنتی به خودش فرستاد که نمی تونه تبدیل به گرگ بشه الان ۱۹ سالش بود همه ی هم سن و سالاش توی ۱۸ سالگی تبدیل شدن ولی جیمین نه هرکاری کرده بود ولی بازم نه کم کم داشت نا امید می شد
با نزدیک شدن دوباره ی صدای زوزه اسنوا سریع تر رفت و بعد
جیمین یه شهرک کوچیک رو دید همه ی مردم داشتن می خندیدن و در بازار بودن
همه ی سرزمینای دیگه می گفتند که مردم انجا خیلی غمگین هستند ولی این دروغ محس بود
دور دست رو نگاه کرد و یه قصر به شدت بزرگ و زیبا دید ناخاسته سمتش کشیده شد که دم در دوتا نگهبان امدند و جلوشو گرفتند
ـ از کدام سرزوین و نامه چه است؟
ـ امممم...از سرزمین تابستان نامه جلسه ی چهار سرزمین
بعد همین جواب هولکی جیمین در رو براش باز کردن
باد سردی به موهاش می خورد که باعث می شد بیشتر بدرخشد
ـ واوو
از اسنوا پیاده شد
ـ اسنو تو همینجا بمون من زود میام
و بعد سریع داخل قصر رفت و اولین چیزی که دید جایگاه اختصاصی بود که پرده های نازک مانع می شدند که چهره ی فرد را ببینند
مطمعنا شاه بود
با صدای بمی به خود امد
ـ نامه ات چیست؟
ـ نامه؟......اهااا...نامه..خببببب..ممم
ـ پارک جیمین پسر شاه سرزمین تابستان تو نباید اینجا باشی و باید بگم منشیم رو برای جلسه فرستادم حالا برو
ـ میتونم یه چیزی ازتون بپرسم؟
ـ البته
ـ چرا خودتون شخصا به جلسه ها نمیایید؟
ـ باید به مردمم کمک کنم
اگر جیمین این جمله رو توی سرزمین های دیگر می گفت می گفتن خل شده
پادشاهی که همه می گفتن بیرحم ترین برای مردمش اینکارارو کرده بود
ـ ممنون بابت وقتی که بهم دادین
ـ وایستا
جیمین دید که پادشاه داره بلند میشه و پرده رو کنار زد
برای اولین بار صورت شاه سرزمین زمستانه رو دید
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سلامم
دوستون دارم✨
مواظب خودتون باشید😽
ـ پدر این ناعادلانست
ـ جیمین همینکه گفتم دیگه از اسب سواری خبری نیست تو تا لبه ی مرز زمستان رفتی
ـ ولی دفعه ی بعد کامل میرم توی سرزمین زمستان
ـ یک ثانیه هم دوام نمیاری الانم برو تا خدمتکارا لباسات رو بپوشن تو خیره سرت پسر شاهه سرزمین تابستانی
ـ دوباره اون جلسه های مزخرف
ـ هر چهار شاه سرزمین حضور دارن
ـ چی؟
جیمین با تعجب گفت هر چهارتا؟خیلی وقت بود که کلمه ی هر چهارتا رو نشنیده بود چون هیچوقت شاه سرزمین زمستانه نمیومد
منتظر حرف بعدی پدرش نموند و از در قصر بیرون رفت
به سمت اسبش اسنوا رفت و فورا سوارش شو و اسنوا با تمام سرعت حرکت کرد
اسنوا یه اسب سفید از یادگاری مادرش بود
بعد حدودا نیم ساعت به مرز زمستان رسید
با کمی فکر رفت توی سرزمین زمستان همینکه رفت توی سرزمین زمستانه سوزش سرمارو احساس کرد
ولی اسنوا نه اسنوا اسب خیلی قدرتمندی بود و جیمین از زمانی که یادشه پیشش بوده
جیمین اصلا راه اون جنگل رو نمی دونست
و خیلی سردش بود همینطوری می رفتند که دریاچه ی یخ زده ای دید
از اسنوا پایین امد و به سمت دریاچه ی یخ زده رفت
سرزمین زمستانه مثل داستانا نبود خیلی زیبا بود و همچنین فریبنده
ناگهان صدای زوزه ی گرگ امد
بله سرزمین زمستانه چقدر زیبا بود همانقدرم ترسناک
جیمین سوار اسنوا شد
لعنتی به خودش فرستاد که نمی تونه تبدیل به گرگ بشه الان ۱۹ سالش بود همه ی هم سن و سالاش توی ۱۸ سالگی تبدیل شدن ولی جیمین نه هرکاری کرده بود ولی بازم نه کم کم داشت نا امید می شد
با نزدیک شدن دوباره ی صدای زوزه اسنوا سریع تر رفت و بعد
جیمین یه شهرک کوچیک رو دید همه ی مردم داشتن می خندیدن و در بازار بودن
همه ی سرزمینای دیگه می گفتند که مردم انجا خیلی غمگین هستند ولی این دروغ محس بود
دور دست رو نگاه کرد و یه قصر به شدت بزرگ و زیبا دید ناخاسته سمتش کشیده شد که دم در دوتا نگهبان امدند و جلوشو گرفتند
ـ از کدام سرزوین و نامه چه است؟
ـ امممم...از سرزمین تابستان نامه جلسه ی چهار سرزمین
بعد همین جواب هولکی جیمین در رو براش باز کردن
باد سردی به موهاش می خورد که باعث می شد بیشتر بدرخشد
ـ واوو
از اسنوا پیاده شد
ـ اسنو تو همینجا بمون من زود میام
و بعد سریع داخل قصر رفت و اولین چیزی که دید جایگاه اختصاصی بود که پرده های نازک مانع می شدند که چهره ی فرد را ببینند
مطمعنا شاه بود
با صدای بمی به خود امد
ـ نامه ات چیست؟
ـ نامه؟......اهااا...نامه..خببببب..ممم
ـ پارک جیمین پسر شاه سرزمین تابستان تو نباید اینجا باشی و باید بگم منشیم رو برای جلسه فرستادم حالا برو
ـ میتونم یه چیزی ازتون بپرسم؟
ـ البته
ـ چرا خودتون شخصا به جلسه ها نمیایید؟
ـ باید به مردمم کمک کنم
اگر جیمین این جمله رو توی سرزمین های دیگر می گفت می گفتن خل شده
پادشاهی که همه می گفتن بیرحم ترین برای مردمش اینکارارو کرده بود
ـ ممنون بابت وقتی که بهم دادین
ـ وایستا
جیمین دید که پادشاه داره بلند میشه و پرده رو کنار زد
برای اولین بار صورت شاه سرزمین زمستانه رو دید
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سلامم
دوستون دارم✨
مواظب خودتون باشید😽
- ۸.۹k
- ۳۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط