صبح روز بعد، جیمین زودتر از همیشه بیدار شد.
صبح روز بعد، جیمین زودتر از همیشه بیدار شد.
ا.ت هنوز توی آغوشش خوابیده بود؛ یک دستش دور کمر جیمین و صورتش درست کنار قلب او قرار داشت.
جیمین چند لحظه به صورت خوابآلودش نگاه کرد و لبخند زد.
جیمین: دخت
رم...
ا.ت: هوممم...
جیمین: بیداری؟
ا.ت: نه. برو بخواب.
جیمین خندهاش گرفت.
جیمین: ولی من بیدارم.
ا.ت بدون اینکه چشمهاش رو باز کنه، خودش رو بیشتر به او چسبوند.
ا.ت: پس منو هم با خودت ببر توی خوابت.
جیمین: چشم، خانوم کوچولو.
دوباره پتو رو روی هر دوشون کشید و ا.ت رو در آغوشش نگه داشت.
چند دقیقه بعد، گوشی جیمین زنگ خورد.
جیمین با یک دست تماس رو جواب داد.
جیمین: بله؟
مرد: رئیس، ماشین آمادهست. جلسه ساعت نه برگزار میشه.
جیمین: میدونم. سر ساعت میرسم.
ا.ت که حالا بیدار شده بود، با شنیدن کلمهی «جلسه» سرش رو بالا آورد.
ا.ت: میری؟
جیمین: باید برم، عزیزم.
ا.ت لبهاش رو جمع کرد.
ا.ت: پس من چی؟
جیمین: تو صاحب این خونهای، کوچولوی من.
ا.ت: ولی صاحب خونه بغـل میخواد!
جیمین نتونست جلوی خندهاش رو بگیره.
جیمین: بیا اینجا.
ا.ت سریع خودش رو بهش چسبوند و جیمین چند لحظه محکم بغلش کرد.
جیمین: حالا اجازه میدی برم؟
ا.ت: نه.
جیمین: ا.ت!
ا.ت: جیمین!
هر دو چند ثانیه به هم نگاه کردن و بعد خندیدن.
بالاخره جیمین آمادهی رفتن شد. قبل از خروج، دوباره به اتاق برگشت و دید ا.ت روی تخت نشسته و گوشی به دست منتظرشه.
جیمین: چیزی شده؟
ا.ت: نه، فقط میخواستم یه چیزی بگم.
جیمین نزدیکتر رفت.
ا.ت 🥺: وقتی رسیدی، بهم پیام بده.
جیمین: حتماً.
ا.ت: وسط جلسه هم اگه دلت برام تنگ شد، پیام بده.
جیمین: چشم.
ا.ت: و اگه دلت خیلی تنگ شد، زود برگرد.
جیمین خم شد و گونهاش رو بوسید.
جیمین: من همیشه دلم برات تنگ میشه، جوجهی من.
---
ساعت ده صبح، جلسهی مهم جیمین شروع شده بود.
مردها دور میز نشسته بودن و هیچ صدایی جز صدای گزارشها شنیده نمیشد.
جیمین با دقت به حرفها گوش میداد که گوشیاش لرزید.
ا.ت 🥺: جیمین؟
جیمین: جانم؟
ا.ت: یه سؤال مهم دارم.
جیمین: بپرس.
ا.ت: اگه الان بیام بغلت، جلسهات خراب میشه؟
جیمین برای چند لحظه به پیام خیره موند.
بعد جواب داد:
جیمین: برای من نه. برای اونایی که دارن گزارش میدن، احتمالاً بله.
ا.ت: پس بعد جلسه بغلم میکنی؟
جیمین: تا هر وقت بخوای.
ا.ت: قول؟
جیمین: قول، دخترم. 🤍
یکی از مردها متوجه لبخند کوتاه رئیس شد، اما سریع نگاهش رو پایین انداخت.
مرد: رئیس، مورد بعدی...
جیمین دوباره گوشی رو کنار گذاشت.
جیمین: ادامه بده.
---
ظهر، جیمین طبق قولش با ا.ت تماس گرفت.
جیمین: ناهار خوردی؟
ا.ت: نه.
جیمین: چرا؟
ا.ت: چون تو نبودی.
جیمین لحظهای سکوت کرد.
جیمین: عزیزم، قرار نبود به خاطر نبودن من غذا نخوری.
ا.ت: میدونم... فقط دلم میخواست باهات ناهار بخورم.
لحن جیمین نرم شد.
جیمین: باشه. امروز زودتر برمیگردم و با هم ناهار میخوریم. ولی تا اون موقع یه چیزی بخور، باشه؟
ا.ت: بازم بغلم میکنی؟
جیمین: معلومه که میکنم.
ا.ت: پس باشه! دوستت دارم!
جیمین لبخند زد.
جیمین: من بیشتر، کوچولوی من.
تماس که تموم شد، جیمین رو به دستیارش کرد.
جیمین: برنامهی عصر رو جابهجا کن. میخوام زودتر برگردم.
دستیار: حتماً، رئیس.
جیمین از پشت پنجره به شهر نگاه کرد.
او میتونست ساعتها دربارهی تجارت و قدرت تصمیم بگیره؛ اما وقتی ا.ت با یک استیکر معصومانه مینوشت «بغل میخوام»، تمام برنامههاش شکل دیگهای پیدا میکردن.
و هنوز نمیدونست ا.ت برای عصر چه نقشهای کشیده...
پایان پارت دوم 🖤
گیلیللیلیللیلیلیلییی
ا.ت هنوز توی آغوشش خوابیده بود؛ یک دستش دور کمر جیمین و صورتش درست کنار قلب او قرار داشت.
جیمین چند لحظه به صورت خوابآلودش نگاه کرد و لبخند زد.
جیمین: دخت
رم...
ا.ت: هوممم...
جیمین: بیداری؟
ا.ت: نه. برو بخواب.
جیمین خندهاش گرفت.
جیمین: ولی من بیدارم.
ا.ت بدون اینکه چشمهاش رو باز کنه، خودش رو بیشتر به او چسبوند.
ا.ت: پس منو هم با خودت ببر توی خوابت.
جیمین: چشم، خانوم کوچولو.
دوباره پتو رو روی هر دوشون کشید و ا.ت رو در آغوشش نگه داشت.
چند دقیقه بعد، گوشی جیمین زنگ خورد.
جیمین با یک دست تماس رو جواب داد.
جیمین: بله؟
مرد: رئیس، ماشین آمادهست. جلسه ساعت نه برگزار میشه.
جیمین: میدونم. سر ساعت میرسم.
ا.ت که حالا بیدار شده بود، با شنیدن کلمهی «جلسه» سرش رو بالا آورد.
ا.ت: میری؟
جیمین: باید برم، عزیزم.
ا.ت لبهاش رو جمع کرد.
ا.ت: پس من چی؟
جیمین: تو صاحب این خونهای، کوچولوی من.
ا.ت: ولی صاحب خونه بغـل میخواد!
جیمین نتونست جلوی خندهاش رو بگیره.
جیمین: بیا اینجا.
ا.ت سریع خودش رو بهش چسبوند و جیمین چند لحظه محکم بغلش کرد.
جیمین: حالا اجازه میدی برم؟
ا.ت: نه.
جیمین: ا.ت!
ا.ت: جیمین!
هر دو چند ثانیه به هم نگاه کردن و بعد خندیدن.
بالاخره جیمین آمادهی رفتن شد. قبل از خروج، دوباره به اتاق برگشت و دید ا.ت روی تخت نشسته و گوشی به دست منتظرشه.
جیمین: چیزی شده؟
ا.ت: نه، فقط میخواستم یه چیزی بگم.
جیمین نزدیکتر رفت.
ا.ت 🥺: وقتی رسیدی، بهم پیام بده.
جیمین: حتماً.
ا.ت: وسط جلسه هم اگه دلت برام تنگ شد، پیام بده.
جیمین: چشم.
ا.ت: و اگه دلت خیلی تنگ شد، زود برگرد.
جیمین خم شد و گونهاش رو بوسید.
جیمین: من همیشه دلم برات تنگ میشه، جوجهی من.
---
ساعت ده صبح، جلسهی مهم جیمین شروع شده بود.
مردها دور میز نشسته بودن و هیچ صدایی جز صدای گزارشها شنیده نمیشد.
جیمین با دقت به حرفها گوش میداد که گوشیاش لرزید.
ا.ت 🥺: جیمین؟
جیمین: جانم؟
ا.ت: یه سؤال مهم دارم.
جیمین: بپرس.
ا.ت: اگه الان بیام بغلت، جلسهات خراب میشه؟
جیمین برای چند لحظه به پیام خیره موند.
بعد جواب داد:
جیمین: برای من نه. برای اونایی که دارن گزارش میدن، احتمالاً بله.
ا.ت: پس بعد جلسه بغلم میکنی؟
جیمین: تا هر وقت بخوای.
ا.ت: قول؟
جیمین: قول، دخترم. 🤍
یکی از مردها متوجه لبخند کوتاه رئیس شد، اما سریع نگاهش رو پایین انداخت.
مرد: رئیس، مورد بعدی...
جیمین دوباره گوشی رو کنار گذاشت.
جیمین: ادامه بده.
---
ظهر، جیمین طبق قولش با ا.ت تماس گرفت.
جیمین: ناهار خوردی؟
ا.ت: نه.
جیمین: چرا؟
ا.ت: چون تو نبودی.
جیمین لحظهای سکوت کرد.
جیمین: عزیزم، قرار نبود به خاطر نبودن من غذا نخوری.
ا.ت: میدونم... فقط دلم میخواست باهات ناهار بخورم.
لحن جیمین نرم شد.
جیمین: باشه. امروز زودتر برمیگردم و با هم ناهار میخوریم. ولی تا اون موقع یه چیزی بخور، باشه؟
ا.ت: بازم بغلم میکنی؟
جیمین: معلومه که میکنم.
ا.ت: پس باشه! دوستت دارم!
جیمین لبخند زد.
جیمین: من بیشتر، کوچولوی من.
تماس که تموم شد، جیمین رو به دستیارش کرد.
جیمین: برنامهی عصر رو جابهجا کن. میخوام زودتر برگردم.
دستیار: حتماً، رئیس.
جیمین از پشت پنجره به شهر نگاه کرد.
او میتونست ساعتها دربارهی تجارت و قدرت تصمیم بگیره؛ اما وقتی ا.ت با یک استیکر معصومانه مینوشت «بغل میخوام»، تمام برنامههاش شکل دیگهای پیدا میکردن.
و هنوز نمیدونست ا.ت برای عصر چه نقشهای کشیده...
پایان پارت دوم 🖤
گیلیللیلیللیلیلیلییی
- ۲۴۳
- ۱۹ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط