بازی تلخ تکرار)p13

#part_13

کاترین
بمون!
یعنی اون ادم منو نجات داد؟
نمی‌دونم چرا خوشحال شدم که یکی برای نجات من خودشو تو خطر انداخته…اون لحظه نمیدونستم از همین خوشحالی کوچیک قراره همه چیز شروع بشه.!
(دو روز بعد)
کاترین

تو اتاقم نشسته بودمو داشتم پانسمان دستمو عوض میکردم،یه سوختگی سطحی بودچند تقه به در خورد
–بیا تو
خدمتکار سرشو از در آورد داخل
–کاترین مهمون دارین آقا گفتن بیاین پایین
سرمو تکون دادم
–امممم..میخوای کمکت کنم؟
–نه نه تموم شدش
با مرتب کردن لباسام از اتاق خارج شدم،حس ترس و خجالت داشتم!
از جلوی آدما بودن..اونم مهمونای بابا که همشون آدمای رسمی بودن استرس بهم وارد می‌کرد حس بدی میگرفتم.
صدای حرف زدن میومد از پایین
از پله ها رفتم پایین،سرمو بلند کردم که به مهمونا سلام کنم یهو چشمم به لونا خورد!
چشماش برقی زد و سریع پرید تو بغلم
–کاترینننننننن خودتیییی؟
با جیغ اینو گفت که باعث شد همه با تعجب نگامون کنن
مردی که به نظر پدره لونا میومد با خنده گفت :شما همو میشناسین؟
لونا سریع ازم جدا شد و بدون اینکه بزاره من دهن باز کنم گفت : بله که میشناسیم ما دوستیمممم
کِی اینقدر دوست شدیم که نفهمیدم؟با یه بار دیدن؟
پدرم لبخندی زد و گفت : چقدر عالی ،برین بالا تو اتاق کاترین اینطوری حوصله لونا هم سر نمیره
همه چیز یهویی اتفاق افتاد.
نفهمیدم کِی از اتاق سر دراوردم
لونا رو تختم نشست و با ذوق به اطراف نگاه می‌کرد
بر عکسه من که عین مرده های متحرک بودم اون خیلی پر جنب و جوش و پر انرژی به نظر میومد
–وای کاترینننن باورم نمیشههه که پدرامون دوستای صمیمی هستن ولی من تاحالا تو رو ندیدم
به بلند بلند و با خنده حرف زدنش منم خندم گرفته بود
–اره عجیبه
نزدیکم شد و با نگاه های براق نگام کرد
–از خودت برام بگو
یکم مکث کردمو گفتم:چی بگم؟
–چه میدونممم یکم حرف بزن خبببب
–من..من واقعا نمی‌دونم چی باید بگم
–اشکال نداره دو روز با من بگردی درستت می‌کنم
بعد خندید
کلی برام حرف زد و من فقط لبخند میزدمو دو سه تا حرف میپروندم
در آخر بدون اینکه نظره منو بخواد گفت فردا بهم زنگ میزنه و آدرس یه کافه رو میده تا باهم قرار بزاریم
دیدگاه ها (۲)

🖤 پشتِ غرورِ سردت | 𝑷𝒂𝒓𝒕 13#لینو #فیکشنصبح روز بعد ـ شرکت می...

عمارت مافیا ✨️🍷قسمت ⁵ساعت ¹⁰ صبح دیدگاه جونگکوک:از خواب بلند...

عشقی حقیقی

«قهوه تلخ، لبخند شیرین»پارت ۳یه روز با یه دوست پسر هم‌کلاسی ...

چندپارتی درخواستی

پارت یک از زبان نویسنده صدای گریه ی دختر کل عمارت رو پر کرده...

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_83با خوابالودی از سر جام بلن...

Last leaves/رمان جیمین

𝐓𝐫𝐨𝐮𝐛𝐥𝐞 𝐋𝐨𝐯𝐞 | عشق دردسرساز𝐏𝐚𝐫𝐭 :𝟏هر روز صبح، وقتی می‌رسیدی ...

پارت ۱۸

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط