🖤 پشتِ غرورِ سردت | 𝑷𝒂𝒓𝒕 13
🖤 پشتِ غرورِ سردت | 𝑷𝒂𝒓𝒕 13
#لینو #فیکشن
صبح روز بعد ـ شرکت مینهو
لونا روی مبل اتاق مینهو نشسته بود و با گوشیاش کار میکرد.
مینهو: تو اینجا چی کار میکنی؟
لونا: اومدم ببینم شوهر عاشقپیشهم چطور کار میکنه!
مینهو: کیم لونا، داری اعصابم رو خرد میکنی.
لونا با خنده گفت:
لونا: پس چرا دیشب گفتی عاشقمی؟
مینهو خشکش زد.
مینهو: تو... شنیدی؟
لونا: تکتک کلماتت رو!
مینهو با عصبانیت پشت میزش نشست.
مینهو: فراموشش کن. من اون حرفها رو جدی نگفتم.
لبخند لونا محو شد.
لونا: نگران نباش. منم قرار نیست عاشق آدمی مثل تو بشم.
این بار نوبت مینهو بود که از جوابش ناراحت شود، اما خودش هم نمیفهمید چرا.
---
ظهر ـ خانه
لونا وقتی وارد خانه شد، متوجه جعبهای روی میز شد.
داخلش یک گردنبند ظریف و یک یادداشت بود:
«برای کسی که نمیدونم چرا ناراحتیش بیشتر از هر چیزی آزارم میده.»
لونا لبخند زد. پایین یادداشت امضایی نبود، اما خطش را میشناخت.
همان لحظه مینهو وارد شد.
لونا گردنبند را بالا گرفت.
لونا: اینو تو خریدی؟
مینهو: نه، از آسمون افتاده!
لونا خندید.
لونا: ممنون، مینهو.
مینهو انتظار هر جوابی را داشت جز این یکی.
چند لحظه نگاهش کرد و بعد گفت:
مینهو: به خودت نگیر. فقط نمیخواستم دوباره غر بزنی که هیچچیزی برات نمیخرم.
لونا گردنبند را روی میز گذاشت.
لونا: پس پسش میدم.
مینهو سریع گفت:
مینهو: جرئت نداری!
لونا خندید و گردنبند را برداشت.
برای اولین بار، مینهو هم لبخند زد؛ بیآنکه متوجه شود.
اما همان شب، تلفن لونا زنگ خورد.
صدای مردی از پشت خط گفت:
«خانم کیم، ما سوآ رو پیدا کردیم. ولی یه مشکل وجود داره... اون میخواد با شما صحبت کنه، نه با مینهو.»
ادامه دارد... 🖤
#لینو #فیکشن
صبح روز بعد ـ شرکت مینهو
لونا روی مبل اتاق مینهو نشسته بود و با گوشیاش کار میکرد.
مینهو: تو اینجا چی کار میکنی؟
لونا: اومدم ببینم شوهر عاشقپیشهم چطور کار میکنه!
مینهو: کیم لونا، داری اعصابم رو خرد میکنی.
لونا با خنده گفت:
لونا: پس چرا دیشب گفتی عاشقمی؟
مینهو خشکش زد.
مینهو: تو... شنیدی؟
لونا: تکتک کلماتت رو!
مینهو با عصبانیت پشت میزش نشست.
مینهو: فراموشش کن. من اون حرفها رو جدی نگفتم.
لبخند لونا محو شد.
لونا: نگران نباش. منم قرار نیست عاشق آدمی مثل تو بشم.
این بار نوبت مینهو بود که از جوابش ناراحت شود، اما خودش هم نمیفهمید چرا.
---
ظهر ـ خانه
لونا وقتی وارد خانه شد، متوجه جعبهای روی میز شد.
داخلش یک گردنبند ظریف و یک یادداشت بود:
«برای کسی که نمیدونم چرا ناراحتیش بیشتر از هر چیزی آزارم میده.»
لونا لبخند زد. پایین یادداشت امضایی نبود، اما خطش را میشناخت.
همان لحظه مینهو وارد شد.
لونا گردنبند را بالا گرفت.
لونا: اینو تو خریدی؟
مینهو: نه، از آسمون افتاده!
لونا خندید.
لونا: ممنون، مینهو.
مینهو انتظار هر جوابی را داشت جز این یکی.
چند لحظه نگاهش کرد و بعد گفت:
مینهو: به خودت نگیر. فقط نمیخواستم دوباره غر بزنی که هیچچیزی برات نمیخرم.
لونا گردنبند را روی میز گذاشت.
لونا: پس پسش میدم.
مینهو سریع گفت:
مینهو: جرئت نداری!
لونا خندید و گردنبند را برداشت.
برای اولین بار، مینهو هم لبخند زد؛ بیآنکه متوجه شود.
اما همان شب، تلفن لونا زنگ خورد.
صدای مردی از پشت خط گفت:
«خانم کیم، ما سوآ رو پیدا کردیم. ولی یه مشکل وجود داره... اون میخواد با شما صحبت کنه، نه با مینهو.»
ادامه دارد... 🖤
- ۱۴۱
- ۲۵ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط