عشقی حقیقی
انیا و لونا نشستن رو مبل و باهم حرف زدن
لونا :انیا معلومه تو کجایی کجا رفته بودی ها باید جواب همه ی سوال هامو بدی بدو
انیا خندید و گفت :من گروگان گرفته بودن و شانس بهم رو کرد و تونستم فرار کنم
لونا :کیا کیا ها بگو تا تیکه تیکشون کنم البته ارباب این کارو میکنه (از البته به بعد و اروم گفت)
انیا :خ....خوب .....ج....جولیا
لونا :چییییییی اون عوضی اون یه شیطانه
انیا :دوستش نداری
لونا :دوستش ندارم حالم ازش بهم میخوره چون اون مقامش ازم بیشتره هیچی نمیگم اگه جا ارباب بودم نمیذاشتم پاش به عمارت بخوره
انیا :اهان بحث ارباب شد الان کجاست .
لونا :تو اتاقش تنهاست داره کتاب میخونه
انیا : چی مگه خواب نیست
لونا با ناراحت :بار اولش نیست از اون موقعی که ناپدید شدی تا الان نه چیزی خورده نه خوابیده نه از اتاقش اومده بیرون هرروز صدای گریه و دعا کردن میاد خیلی نگرانشیم
انیا :چیی یعنی الان میتونم برم پیشش
لونا :برو ولی سعی کن از اون حالت درش بیاری
انیا :میشه تو هم بیایی
لونا تعجب کرد و گفت :چی من .....باشه
انیا :بریم
لونا:بریم
انیا و لونا رفتن سمت اتاق دامیان و لونا در زد چون انیا مجبورش کرد🗿
دامیان:ها
لونا :ا...ارباب منم
دامیان :برو
لونا :ا...اما ارباب.....
دامیان :گفتم برو
انیا :ارباب منم برم
دامیان یهو شوکه شد ت. سرش گفت :وایی خدا نکنه دوباره توهم زدم یعنی انیا هست
انیا :ارباب؟
دامیان:ا...انیا (اروم )
دامیان :بیا تو.
انیا هم با ذوق در و باز کرد و اومد تو و گفت:سلام ارباب جونم
دامیان باز دوباره شروع کرد به گریه بلند شد و با سرعت رفت سمت انیا و بغلش کرد
دامیان:ا.....هق ......انیا ......هق......خودتی (پس کیه 🗿)
انیا هم دامیان رو بغل کرد و گفت اره خودمم دلم برات تنگ شده بود
دامیان :من بیشتر
بفرمایید اینم پارت شرط پارت بعد ۵ تا لایک و ۵ تا کامنت
لونا :انیا معلومه تو کجایی کجا رفته بودی ها باید جواب همه ی سوال هامو بدی بدو
انیا خندید و گفت :من گروگان گرفته بودن و شانس بهم رو کرد و تونستم فرار کنم
لونا :کیا کیا ها بگو تا تیکه تیکشون کنم البته ارباب این کارو میکنه (از البته به بعد و اروم گفت)
انیا :خ....خوب .....ج....جولیا
لونا :چییییییی اون عوضی اون یه شیطانه
انیا :دوستش نداری
لونا :دوستش ندارم حالم ازش بهم میخوره چون اون مقامش ازم بیشتره هیچی نمیگم اگه جا ارباب بودم نمیذاشتم پاش به عمارت بخوره
انیا :اهان بحث ارباب شد الان کجاست .
لونا :تو اتاقش تنهاست داره کتاب میخونه
انیا : چی مگه خواب نیست
لونا با ناراحت :بار اولش نیست از اون موقعی که ناپدید شدی تا الان نه چیزی خورده نه خوابیده نه از اتاقش اومده بیرون هرروز صدای گریه و دعا کردن میاد خیلی نگرانشیم
انیا :چیی یعنی الان میتونم برم پیشش
لونا :برو ولی سعی کن از اون حالت درش بیاری
انیا :میشه تو هم بیایی
لونا تعجب کرد و گفت :چی من .....باشه
انیا :بریم
لونا:بریم
انیا و لونا رفتن سمت اتاق دامیان و لونا در زد چون انیا مجبورش کرد🗿
دامیان:ها
لونا :ا...ارباب منم
دامیان :برو
لونا :ا...اما ارباب.....
دامیان :گفتم برو
انیا :ارباب منم برم
دامیان یهو شوکه شد ت. سرش گفت :وایی خدا نکنه دوباره توهم زدم یعنی انیا هست
انیا :ارباب؟
دامیان:ا...انیا (اروم )
دامیان :بیا تو.
انیا هم با ذوق در و باز کرد و اومد تو و گفت:سلام ارباب جونم
دامیان باز دوباره شروع کرد به گریه بلند شد و با سرعت رفت سمت انیا و بغلش کرد
دامیان:ا.....هق ......انیا ......هق......خودتی (پس کیه 🗿)
انیا هم دامیان رو بغل کرد و گفت اره خودمم دلم برات تنگ شده بود
دامیان :من بیشتر
بفرمایید اینم پارت شرط پارت بعد ۵ تا لایک و ۵ تا کامنت
- ۱۷.۹k
- ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط