رمان گناهکار قسمت نهم (796) بچه ها محدودیت زمانی هست در ویسگون و گرنه همرو یه جا می زاشتم
کتابخانه نودهشتیا
گناهکار
fereshteh27 کاربر انجمن نودهشتیا
چرا حرف دلتو نمی زنی؟ چرا تو چشمات حبسشون میکنی؟! اونا هم به جرم نکرده ی من محکومن؟!
... من
الان دقیقا یک هفته و سه روزه که میخوای بگی نمیگی منم میخوام بگم نمی تونم چرا دلارام؟!
ساکت بودم.
گفته بودم زندگیمی گفته بودم نفسم به نفست بسته است گفته بودم دنیامو با بستن چشمات سیاه نکن و آرامشمو ازم نگیر
آه کشید: پس چرا گرفتی؟!
لیمو گزیدم خدایا قلبم داره از سینم میزنه بیرون سرشو بلند کرد و خیره تو چشمام گفت زندگی من تو بودی که ازم دریغ کردی من هم جسمتو میخوام هم روحت جسمتو داشتم و روحتو نه که همین سردم کرد. ازم دور بودی و چشمات به جای آرامش هر دقیقه بـ ....
منو ببخش
ساکت بودیم ساکت موندیم و فقط نگاهم کرد لب باز کرد که گفتم فقط همون چند روز اولو از دستت عصبانی بودم. مقصر منم که گفتم گذشتت واسم مهم نیست و فقط خودتو میخوام ولی یادم رفته بود این جمله ای رو که بارها با خودم تکرار میکردم و فراموش کرده
بودم حرفامو کارام دست خودم نبود و گرنه .....
AC
هیس باشه فهمیدم ولی این جوری بهتر شد می دونی چرا؟
سرمو تکون دادم.
چون فهمیدم حرفی رو که مربوط به گذشته میشد و نگفتنش بهتر از گفتنش بود دردی رو دوا نمی کرد که بخوام پیشت اعتراف کنم. فقط نمی خواستم چیز پنهونی بینمون باشه همین ولی انگار این بار حکایت من . حکایت همون لاک پشتی شد که گفت لعنت بر دهانی که
بی موقع باز شود.
خندیدم که از خنده ی من خندید. چند لحظه نگاهم کرد و گفت حتی به خاطر اون زن همیشه از بید مجنون متنفر شدم چون اون دوست
داشت. هر چی که اون دوست داشت من ازش متنفر بودم.
همه چیزو فراموش کن باشه؟
سرشو تکون داد.
تو چی دلارام؟! فراموش می کنی؟!
لبخند زدم دقیقا یک هفته و سه روزه که فراموش کردم.
خندید.
حالا که همه چیز و گفتی منم به چیزی هست که باید بهت بگم یعنی قبلا میخواستم بگم ولی خب موقعیتش پیش نیومد!
مکت کردم. کنجکاو شده بود. یادته بهم گفته بودی که هیچ وقت سمت اون اتاقا نرم؟
چشماشو باریک کرد خب؟
خب من یه بار فقط محض کنجکاوی .....
صبر کن ببینم نکنه .....
گناهکار
fereshteh27 کاربر انجمن نودهشتیا
چرا حرف دلتو نمی زنی؟ چرا تو چشمات حبسشون میکنی؟! اونا هم به جرم نکرده ی من محکومن؟!
... من
الان دقیقا یک هفته و سه روزه که میخوای بگی نمیگی منم میخوام بگم نمی تونم چرا دلارام؟!
ساکت بودم.
گفته بودم زندگیمی گفته بودم نفسم به نفست بسته است گفته بودم دنیامو با بستن چشمات سیاه نکن و آرامشمو ازم نگیر
آه کشید: پس چرا گرفتی؟!
لیمو گزیدم خدایا قلبم داره از سینم میزنه بیرون سرشو بلند کرد و خیره تو چشمام گفت زندگی من تو بودی که ازم دریغ کردی من هم جسمتو میخوام هم روحت جسمتو داشتم و روحتو نه که همین سردم کرد. ازم دور بودی و چشمات به جای آرامش هر دقیقه بـ ....
منو ببخش
ساکت بودیم ساکت موندیم و فقط نگاهم کرد لب باز کرد که گفتم فقط همون چند روز اولو از دستت عصبانی بودم. مقصر منم که گفتم گذشتت واسم مهم نیست و فقط خودتو میخوام ولی یادم رفته بود این جمله ای رو که بارها با خودم تکرار میکردم و فراموش کرده
بودم حرفامو کارام دست خودم نبود و گرنه .....
AC
هیس باشه فهمیدم ولی این جوری بهتر شد می دونی چرا؟
سرمو تکون دادم.
چون فهمیدم حرفی رو که مربوط به گذشته میشد و نگفتنش بهتر از گفتنش بود دردی رو دوا نمی کرد که بخوام پیشت اعتراف کنم. فقط نمی خواستم چیز پنهونی بینمون باشه همین ولی انگار این بار حکایت من . حکایت همون لاک پشتی شد که گفت لعنت بر دهانی که
بی موقع باز شود.
خندیدم که از خنده ی من خندید. چند لحظه نگاهم کرد و گفت حتی به خاطر اون زن همیشه از بید مجنون متنفر شدم چون اون دوست
داشت. هر چی که اون دوست داشت من ازش متنفر بودم.
همه چیزو فراموش کن باشه؟
سرشو تکون داد.
تو چی دلارام؟! فراموش می کنی؟!
لبخند زدم دقیقا یک هفته و سه روزه که فراموش کردم.
خندید.
حالا که همه چیز و گفتی منم به چیزی هست که باید بهت بگم یعنی قبلا میخواستم بگم ولی خب موقعیتش پیش نیومد!
مکت کردم. کنجکاو شده بود. یادته بهم گفته بودی که هیچ وقت سمت اون اتاقا نرم؟
چشماشو باریک کرد خب؟
خب من یه بار فقط محض کنجکاوی .....
صبر کن ببینم نکنه .....
- ۳.۰k
- ۱۸ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط