کشاورز

کشاورز
کشاورزی مشغول پاشیدن بذر بود

مرد مغروری به او رسید و با تکبر گفت ...

بکار بکار که هر چه بکاری ما میخوریم.

کشاورز نگاهی به او انداخت و گفت ...

دارم یونجه میکارم!!!!
دیدگاه ها (۲)

روزهای بسیار دور ؛ پیرزنی بود که ؛ هر روز با قطار از روستا...

RESPECT OR DIE : پارت پانزدهممرد چند لحظه به جونگ‌کوک خیره م...

My Arirang Part 9

صبح روز بعد، وقتی بیدار شدم، مایکی کنار پنجره ایستاده بود.پی...

《اسیر یک قرارداد》پارت ¹ویو سومیاوبالاخره امتحان تموم شد!خسته...

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒ραят 1 — یک عصر معمولیصدای برخورد وزنه‌ها با زمین، ...

پارت ۲۴ — چیزی که پشت یک دیدار بودسوهی بعد از آن روز، چند با...

🖤 پارت ۶ | «جلسه‌ای که نباید اتفاق می‌افتاد»ماشین در سکوت شب...

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 24 صدای جک از پایین ...

007-پنهان در مه - پارت ۶۷

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط