🖤 پارت ۶ | «جلسهای که نباید اتفاق میافتاد»
🖤 پارت ۶ | «جلسهای که نباید اتفاق میافتاد»
ماشین در سکوت شب جلو میرفت.
چراغهای خیابون یکییکی از کنار پنجره رد میشدند.
لانا سعی میکرد آرام به نظر برسد، اما دستش هنوز روی کیفش بود.
مدرک داخل کیف، سنگینتر از همیشه به نظر میرسید.
کوک بدون اینکه نگاهش کند گفت:
— «چرا انقدر کیفت رو محکم گرفتی؟»
لانا برای یک لحظه خشکش زد.
— «چون... وسایل مهممه.»
کوک ابرویی بالا انداخت.
— «مهم؟»
— «آره.»
— «مثلاً چی؟»
لانا سریع لبخند زد.
— «وسایل شخصی.»
کوک چیزی نگفت.
اما نگاهش برای چند ثانیه روی کیف ماند.
لانا فهمید که باید موضوع را عوض کند.
— «جلسه با کیه؟»
— «آدمهایی که بهتره زیاد دربارهشون چیزی ندونی.»
لانا اخم کرد.
— «پس چرا منو میبری؟»
کوک این بار مستقیم نگاهش کرد.
— «چون میخوام خودم بفهمم چقدر میتونم بهت اعتماد کنم.»
قلب لانا برای لحظهای تند زد.
نه از حرف کوک...
از ترس اینکه مبادا همهچیز را فهمیده باشد.
---
چند دقیقه بعد، ماشین جلوی یک ساختمان قدیمی متوقف شد.
کوک پیاده شد.
لانا هم از ماشین خارج شد.
دو نفر جلوی در ایستاده بودند.
وقتی کوک را دیدند، فوراً کنار رفتند.
یکی از آنها نگاهی به لانا انداخت.
— «رئیس، ایشون...؟»
کوک سرد جواب داد:
— «با منه.»
همین دو کلمه کافی بود.
مرد دیگر چیزی نپرسید.
لانا پشت سر کوک وارد ساختمان شد.
فضای داخل تاریک و ساکت بود.
صدای قدمهایشان در راهرو میپیچید.
لانا آرام اطراف را نگاه کرد.
چهار خروجی.
دو نگهبان.
یک دوربین بالای در.
و...
صدای چند نفر از اتاق انتهای راهرو.
لانا همهچیز را در ذهنش ثبت کرد.
اما ناگهان صدای کوک آمد:
— «داری چی رو نگاه میکنی؟»
لانا برگشت.
— «هیچی.»
کوک چند ثانیه نگاهش کرد.
— «جالبه.»
— «چی؟»
— «هیچکس اینجا رو با این دقت نگاه نمیکنه.»
لانا ساکت شد.
کوک لبخند خیلی کوتاهی زد.
— «بریم.»
---
در اتاق باز شد.
چند مرد دور یک میز نشسته بودند.
یکی از آنها به محض دیدن لانا گفت:
— «قرار نبود کسی همراهت باشه.»
کوک آرام روی صندلی نشست.
— «نظرم عوض شد.»
لانا کنار او ایستاد.
مرد دوباره به لانا نگاه کرد.
— «میتونیم جلوی ایشون صحبت کنیم؟»
کوک بدون مکث جواب داد:
— «هرچی میخوای بگی، جلوی اون بگو.»
لانا چیزی نگفت.
اما ناگهان یکی از مردها یک پوشه روی میز گذاشت.
— «اطلاعات محموله آمادهست.»
لانا ناخودآگاه به پوشه نگاه کرد.
چند اسم روی برگه دیده میشد.
و یکی از آن اسمها...
اسم فردی بود که لانا مدتها دنبالش میگشت.
قلبش فرو ریخت.
اما اجازه نداشت واکنش نشان دهد.
کوک متوجه نگاهش شد.
آرام پرسید:
— «میشناسیش؟»
لانا فوراً سرش را بالا آورد.
— «نه.»
کوک چیزی نگفت.
فقط نگاهش کرد.
نگاهی که انگار داشت تکتک حرکاتش را بررسی میکرد.
---
جلسه ادامه پیدا کرد.
اما لانا دیگر حواسش به حرفهای اطرافیان نبود.
ذهنش فقط یک چیز را تکرار میکرد:
«اطلاعات رو باید امشب تحویل بدم.»
دستش آرام به سمت کیفش رفت.
اما قبل از اینکه زیپ کیف را باز کند...
کوک دستش را روی میز گذاشت.
— «لانا.»
لانا متوقف شد.
— «بله؟»
کوک کمی به او نزدیکتر شد و با صدای آرام گفت:
— «بعد از جلسه باهات کار دارم.»
لانا پرسید:
— «چه کاری؟»
کوک نگاهش را از او نگرفت.
— «میخوام جواب چندتا سؤال رو بشنوم.»
لانا لبخندش را حفظ کرد.
اما در دلش فهمید:
کوک دیگر فقط شک نکرده بود.
داشت دنبالهی راز او را پیدا میکرد.
و بدتر از آن...
گوشهی کیف لانا کمی باز مانده بود.
مدرک داخل آن، درست جایی بود که کوک میتوانست ببیند...
ادامه دارد... 🖤
ماشین در سکوت شب جلو میرفت.
چراغهای خیابون یکییکی از کنار پنجره رد میشدند.
لانا سعی میکرد آرام به نظر برسد، اما دستش هنوز روی کیفش بود.
مدرک داخل کیف، سنگینتر از همیشه به نظر میرسید.
کوک بدون اینکه نگاهش کند گفت:
— «چرا انقدر کیفت رو محکم گرفتی؟»
لانا برای یک لحظه خشکش زد.
— «چون... وسایل مهممه.»
کوک ابرویی بالا انداخت.
— «مهم؟»
— «آره.»
— «مثلاً چی؟»
لانا سریع لبخند زد.
— «وسایل شخصی.»
کوک چیزی نگفت.
اما نگاهش برای چند ثانیه روی کیف ماند.
لانا فهمید که باید موضوع را عوض کند.
— «جلسه با کیه؟»
— «آدمهایی که بهتره زیاد دربارهشون چیزی ندونی.»
لانا اخم کرد.
— «پس چرا منو میبری؟»
کوک این بار مستقیم نگاهش کرد.
— «چون میخوام خودم بفهمم چقدر میتونم بهت اعتماد کنم.»
قلب لانا برای لحظهای تند زد.
نه از حرف کوک...
از ترس اینکه مبادا همهچیز را فهمیده باشد.
---
چند دقیقه بعد، ماشین جلوی یک ساختمان قدیمی متوقف شد.
کوک پیاده شد.
لانا هم از ماشین خارج شد.
دو نفر جلوی در ایستاده بودند.
وقتی کوک را دیدند، فوراً کنار رفتند.
یکی از آنها نگاهی به لانا انداخت.
— «رئیس، ایشون...؟»
کوک سرد جواب داد:
— «با منه.»
همین دو کلمه کافی بود.
مرد دیگر چیزی نپرسید.
لانا پشت سر کوک وارد ساختمان شد.
فضای داخل تاریک و ساکت بود.
صدای قدمهایشان در راهرو میپیچید.
لانا آرام اطراف را نگاه کرد.
چهار خروجی.
دو نگهبان.
یک دوربین بالای در.
و...
صدای چند نفر از اتاق انتهای راهرو.
لانا همهچیز را در ذهنش ثبت کرد.
اما ناگهان صدای کوک آمد:
— «داری چی رو نگاه میکنی؟»
لانا برگشت.
— «هیچی.»
کوک چند ثانیه نگاهش کرد.
— «جالبه.»
— «چی؟»
— «هیچکس اینجا رو با این دقت نگاه نمیکنه.»
لانا ساکت شد.
کوک لبخند خیلی کوتاهی زد.
— «بریم.»
---
در اتاق باز شد.
چند مرد دور یک میز نشسته بودند.
یکی از آنها به محض دیدن لانا گفت:
— «قرار نبود کسی همراهت باشه.»
کوک آرام روی صندلی نشست.
— «نظرم عوض شد.»
لانا کنار او ایستاد.
مرد دوباره به لانا نگاه کرد.
— «میتونیم جلوی ایشون صحبت کنیم؟»
کوک بدون مکث جواب داد:
— «هرچی میخوای بگی، جلوی اون بگو.»
لانا چیزی نگفت.
اما ناگهان یکی از مردها یک پوشه روی میز گذاشت.
— «اطلاعات محموله آمادهست.»
لانا ناخودآگاه به پوشه نگاه کرد.
چند اسم روی برگه دیده میشد.
و یکی از آن اسمها...
اسم فردی بود که لانا مدتها دنبالش میگشت.
قلبش فرو ریخت.
اما اجازه نداشت واکنش نشان دهد.
کوک متوجه نگاهش شد.
آرام پرسید:
— «میشناسیش؟»
لانا فوراً سرش را بالا آورد.
— «نه.»
کوک چیزی نگفت.
فقط نگاهش کرد.
نگاهی که انگار داشت تکتک حرکاتش را بررسی میکرد.
---
جلسه ادامه پیدا کرد.
اما لانا دیگر حواسش به حرفهای اطرافیان نبود.
ذهنش فقط یک چیز را تکرار میکرد:
«اطلاعات رو باید امشب تحویل بدم.»
دستش آرام به سمت کیفش رفت.
اما قبل از اینکه زیپ کیف را باز کند...
کوک دستش را روی میز گذاشت.
— «لانا.»
لانا متوقف شد.
— «بله؟»
کوک کمی به او نزدیکتر شد و با صدای آرام گفت:
— «بعد از جلسه باهات کار دارم.»
لانا پرسید:
— «چه کاری؟»
کوک نگاهش را از او نگرفت.
— «میخوام جواب چندتا سؤال رو بشنوم.»
لانا لبخندش را حفظ کرد.
اما در دلش فهمید:
کوک دیگر فقط شک نکرده بود.
داشت دنبالهی راز او را پیدا میکرد.
و بدتر از آن...
گوشهی کیف لانا کمی باز مانده بود.
مدرک داخل آن، درست جایی بود که کوک میتوانست ببیند...
ادامه دارد... 🖤
- ۵۰
- ۱۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط