《اسیر یک قرارداد》
《اسیر یک قرارداد》
پارت ¹
ویو سومیاو
بالاخره امتحان تموم شد!
خستهام... ولی فکر کنم خوب نوشتم. امیدوارم همه جوابام درست باشه.
کیفم رو روی شونهام انداختم و از مدرسه بیرون اومدم که صدای آلیا رو شنیدم.
آلیا: سومیاو!
برگشتم سمتش.
آلیا: میگم... میای بعدازظهر بریم خرید؟
سومیاو: آره، چرا که نه؟ ساعت چند؟
آلیا: ساعت ۶ خوبه؟
سومیاو: باشه، پس ساعت ۶ میبینمت.
آلیا: اوکی، خدافظ!
سومیاو: خدافظ!
از آلیا جدا شدم و راه خونه رو در پیش گرفتم.
ویو سومیاو
هوا نسبتاً خنک بود و من مشغول فکر کردن به امتحان امروز بودم که ناگهان صدای گریهی یه بچه به گوشم رسید.
ایستادم.
نگاهی به اطراف انداختم.
صدا از کوچهی کناری میاومد.
با عجله به سمت صدا رفتم و چیزی که دیدم باعث شد قلبم فشرده بشه.
یه دختر بچهی کوچولو روی زمین نشسته بود و اشک میریخت.
سریع کنارش زانو زدم و آروم بلندش کردم.
سومیاو: خاله... حالت خوبه؟
دختر بچه با چشمهای پر از اشک به پام نگاه کرد.
دختر بچه:خاله... پاهام میسوزه... (گریه)
سومیاو: اوه، اشکالی نداره. چیزی نیست. اینجا وایسا، خاله الان برمیگرده.
لبخندی بهش زدم و سریع به سمت داروخانهی نزدیک دویدم.
ویو سومیاو
چسب زخم گرفتم، حساب کردم و دوباره با عجله برگشتم.
دختر بچه هنوز همونجا نشسته بود.
کنارش نشستم.
سومیاو: خوب خاله، اومدم. پاهات رو بده ببینم.
یانگ جون پاهای کوچولوش رو جلو آورد.
با دقت زخمهاش رو تمیز کردم و چسب زخم رو روی پاش زدم.
سومیاو: خب! تموم شد. دیگه گریه نکن، باشه؟
دختر بچه آروم سرش رو تکون داد.
لبخند زدم.
سومیاو: حالا خاله میتونه اسم این دختر کوچولوی شجاع رو بدونه؟
یانگ جون: یانگ جون!
سومیاو: اووو... چه اسم قشنگی! منم سومیاو هستم. خوشبختم.
یانگ جون با ذوق نگاهم کرد.
یانگ جون: خوشبلم!
خندهام گرفت.
سومیاو: منم از آشنایی باهات خوشحالم.
چند لحظه بعد پرسیدم:
سومیاو: راستی خاله، مامان و بابات کجان؟
لبخند از روی صورت یانگ جون محو شد.
آروم دست کوچیکش رو بالا آورد و آسمون رو نشون داد.
یانگ جون: مامانم اونجاست...
چند ثانیه مات موندم.
همین یک جمله کافی بود تا بفهمم مادرش دیگه بین ما نیست.
لبخند کوچیکی زدم تا ناراحتیش رو بیشتر نکنم.
سومیاو: آره... مامانت اون بالاست.
یانگ جون با لبخند به آسمون نگاه کرد.
یانگ جون: بابام میگه مامانم همیشه حواسش بهم هست... میگه از اون بالا منو نگاه میکنه و بهم افتخار میکنه.
چشمهای کوچیکش برق میزد.
سومیاو: مطمئنم همینطوره.
برای لحظهای به آسمون نگاه کردم.
سومیاو: مامانت همیشه نگات میکنه، یانگ جون.
ویو سومیاو
همون لحظه صدای مردی از پشت سرم اومد.
مرد: یانگ جون!
برگشتم.
مردی با کتوشلوار مشکی چند متر اونطرفتر ایستاده بود.
موهای مشکی، چهرهای جدی و نگاهی سرد داشت.
یانگ جون همین که دیدش، صورتش از خوشحالی روشن شد.
یانگ جون: بابایییی!
از کنارم رد شد و به سمت مرد دوید.
مرد دستهاش رو باز کرد و یانگ جون رو در آغوش گرفت و بلندش کرد.
با تعجب نگاهشون کردم.
«پس این پدرشه...»
مرد همراه یانگ جون به سمتم اومد.
یانگ جون: بابا! خاله سومیاو کمکم کرد! برام چسب زخم زد!
مرد نگاه کوتاهی به پای یانگ جون انداخت و بعد نگاهش رو به من دوخت.
مرد: پس تشکر کردی؟
یانگ جون سرش رو پایین انداخت.
یانگ جون: نه...
مرد نفس کوتاهی کشید و دوباره به من نگاه کرد.
مرد: خانم، ممنونم.
لحنش آنقدر سرد بود که انگار حتی تشکر کردن هم براش سخت بود.
سومیاو: خواهش میکنم.
مرد چیزی نگفت.
فقط یانگ جون رو در آغوش گرفت و از کنارم رد شد.
چند لحظه به رفتنشون خیره موندم.
سومیاو: اه... چرا اینقدر سرد بود؟
شونههام رو بالا انداختم.
سومیاو: ولش کن. اصلاً به من چه!
برگشتم و به راهم ادامه دادم.
اما هنوز چند قدم بیشتر نرفته بودم که ناگهان—
تق!
محکم به چیزی خوردم.
سرم رو بالا آوردم...
اما چیزی که دیدم باعث شد برای چند ثانیه سر جام خشکم بزنه.
سومیاو: یا خدا...
ادامه دارد... 🔥
خماری😂
شرط♡
لایک:۹تا
کامنت:۲تا
بازنشر:۶تا
بوس بهتون💓💋
پارت ¹
ویو سومیاو
بالاخره امتحان تموم شد!
خستهام... ولی فکر کنم خوب نوشتم. امیدوارم همه جوابام درست باشه.
کیفم رو روی شونهام انداختم و از مدرسه بیرون اومدم که صدای آلیا رو شنیدم.
آلیا: سومیاو!
برگشتم سمتش.
آلیا: میگم... میای بعدازظهر بریم خرید؟
سومیاو: آره، چرا که نه؟ ساعت چند؟
آلیا: ساعت ۶ خوبه؟
سومیاو: باشه، پس ساعت ۶ میبینمت.
آلیا: اوکی، خدافظ!
سومیاو: خدافظ!
از آلیا جدا شدم و راه خونه رو در پیش گرفتم.
ویو سومیاو
هوا نسبتاً خنک بود و من مشغول فکر کردن به امتحان امروز بودم که ناگهان صدای گریهی یه بچه به گوشم رسید.
ایستادم.
نگاهی به اطراف انداختم.
صدا از کوچهی کناری میاومد.
با عجله به سمت صدا رفتم و چیزی که دیدم باعث شد قلبم فشرده بشه.
یه دختر بچهی کوچولو روی زمین نشسته بود و اشک میریخت.
سریع کنارش زانو زدم و آروم بلندش کردم.
سومیاو: خاله... حالت خوبه؟
دختر بچه با چشمهای پر از اشک به پام نگاه کرد.
دختر بچه:خاله... پاهام میسوزه... (گریه)
سومیاو: اوه، اشکالی نداره. چیزی نیست. اینجا وایسا، خاله الان برمیگرده.
لبخندی بهش زدم و سریع به سمت داروخانهی نزدیک دویدم.
ویو سومیاو
چسب زخم گرفتم، حساب کردم و دوباره با عجله برگشتم.
دختر بچه هنوز همونجا نشسته بود.
کنارش نشستم.
سومیاو: خوب خاله، اومدم. پاهات رو بده ببینم.
یانگ جون پاهای کوچولوش رو جلو آورد.
با دقت زخمهاش رو تمیز کردم و چسب زخم رو روی پاش زدم.
سومیاو: خب! تموم شد. دیگه گریه نکن، باشه؟
دختر بچه آروم سرش رو تکون داد.
لبخند زدم.
سومیاو: حالا خاله میتونه اسم این دختر کوچولوی شجاع رو بدونه؟
یانگ جون: یانگ جون!
سومیاو: اووو... چه اسم قشنگی! منم سومیاو هستم. خوشبختم.
یانگ جون با ذوق نگاهم کرد.
یانگ جون: خوشبلم!
خندهام گرفت.
سومیاو: منم از آشنایی باهات خوشحالم.
چند لحظه بعد پرسیدم:
سومیاو: راستی خاله، مامان و بابات کجان؟
لبخند از روی صورت یانگ جون محو شد.
آروم دست کوچیکش رو بالا آورد و آسمون رو نشون داد.
یانگ جون: مامانم اونجاست...
چند ثانیه مات موندم.
همین یک جمله کافی بود تا بفهمم مادرش دیگه بین ما نیست.
لبخند کوچیکی زدم تا ناراحتیش رو بیشتر نکنم.
سومیاو: آره... مامانت اون بالاست.
یانگ جون با لبخند به آسمون نگاه کرد.
یانگ جون: بابام میگه مامانم همیشه حواسش بهم هست... میگه از اون بالا منو نگاه میکنه و بهم افتخار میکنه.
چشمهای کوچیکش برق میزد.
سومیاو: مطمئنم همینطوره.
برای لحظهای به آسمون نگاه کردم.
سومیاو: مامانت همیشه نگات میکنه، یانگ جون.
ویو سومیاو
همون لحظه صدای مردی از پشت سرم اومد.
مرد: یانگ جون!
برگشتم.
مردی با کتوشلوار مشکی چند متر اونطرفتر ایستاده بود.
موهای مشکی، چهرهای جدی و نگاهی سرد داشت.
یانگ جون همین که دیدش، صورتش از خوشحالی روشن شد.
یانگ جون: بابایییی!
از کنارم رد شد و به سمت مرد دوید.
مرد دستهاش رو باز کرد و یانگ جون رو در آغوش گرفت و بلندش کرد.
با تعجب نگاهشون کردم.
«پس این پدرشه...»
مرد همراه یانگ جون به سمتم اومد.
یانگ جون: بابا! خاله سومیاو کمکم کرد! برام چسب زخم زد!
مرد نگاه کوتاهی به پای یانگ جون انداخت و بعد نگاهش رو به من دوخت.
مرد: پس تشکر کردی؟
یانگ جون سرش رو پایین انداخت.
یانگ جون: نه...
مرد نفس کوتاهی کشید و دوباره به من نگاه کرد.
مرد: خانم، ممنونم.
لحنش آنقدر سرد بود که انگار حتی تشکر کردن هم براش سخت بود.
سومیاو: خواهش میکنم.
مرد چیزی نگفت.
فقط یانگ جون رو در آغوش گرفت و از کنارم رد شد.
چند لحظه به رفتنشون خیره موندم.
سومیاو: اه... چرا اینقدر سرد بود؟
شونههام رو بالا انداختم.
سومیاو: ولش کن. اصلاً به من چه!
برگشتم و به راهم ادامه دادم.
اما هنوز چند قدم بیشتر نرفته بودم که ناگهان—
تق!
محکم به چیزی خوردم.
سرم رو بالا آوردم...
اما چیزی که دیدم باعث شد برای چند ثانیه سر جام خشکم بزنه.
سومیاو: یا خدا...
ادامه دارد... 🔥
خماری😂
شرط♡
لایک:۹تا
کامنت:۲تا
بازنشر:۶تا
بوس بهتون💓💋
- ۱.۲k
- ۰۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط