پارت ۲
---
ساعت یازده شب بود که زنگ در خانه به صدا درآمد. با خودم گفتم حتماً پیک است یا اشتباهی زدها ند. اما وقتی صدای کلید توی قفل پیچیدن را شنیدم، فهمیدم کیست. جیمین. او کلید خانهی من را داشت، اما همیشه استفاده نمیکرد. مگر مواقع خاص.
امشب، یکی از آن شبهای خاص بود.
در باز شد و نور راهرو به داخل تاریکی اتاق نشیمن تابید. من روی مبل، توی همان هودی کهنه و شلوار راحتی، نشسته بودم و صورت م را بین زانوهایم پنهان کرده بودم. اشکه ایم توی پارچه ی هودی گم شده بودند.
«آت؟»
صدایش پر از نگرانی بود. چراغ را روشن کرد و چشمه ایم در برابر نور، سوخت. نخواستم سر را بلند کنم. نمیتوانستم. صورتم حتماً قرمز و پف کرده بود. بدترین حالت ممکن.
«آت، چی شده؟ جوابم رو بده.»
قدم هایش سریع به سمتم آمد. مبل پایین رفت و حس کردم کنارم نشسته. بوی عطرش، همان عطر همیشگی اش، فضا را پر کرد. آنقدر آشنا و آرامش بخش که دلم خواست بیشتر گریه کنم.
«چرا در رو باز نکردی؟ من نیم ساعت زنگ زدم، گوشی ندادی. دیوونه شدم از نگرانی.»
دستم را از روی صورتم برداشتم. اما نتونستم بهش نگاه کنم. به فرش خیره شدم.
«آت...» صدایش نرم شد. انگار داشت با یک بچه ی ترسیده حرف میزد. «به من نگاه کن.»
سرمو بلند کردم. دیدم که چقدر نگران است. ابروهای درهم، لب های جمع شده، چشم های سیاه اش که همیشه توی دل من غوغا میکرد. دلش برای من میسوخت. همین کافی بود که دوباره بغضم بترکد.
دستم را گرفت. همان دست گرم و مطمئن. «بگو چی شده. هر چی هست، با هم حلش میکنیم. مگه من نیستم؟»
لرزیدم. نه از سرما، از حجم حرف هایی که توی گلوم گیر کرده بود. حرف هایی که اگر میزدم، این دست را برای همیشه از دست میدادم. اما امشب، توی تاریکی اتاق، با صورت خیس و قلبی که از تحمل خسته شده بود، نزدیک بود تسلیم شوم.
«جیمین...»
«جانم، بگو.»
جانم. همین یک کلمه، اشکهایم را دوباره جاری کرد. اگر میدانست که چقدر دلم میخواهد واقعاً جانش باشم، باز هم این کلمه را به زبان میآورد؟
سومی... اسمش توی مغزم پیچید. سومی با آن لبخند و موهای بلند مشکیاش. سومی که دیروز عکسش را با جیمین توی اینستاگرام گذاشته بود، با کپشنی که نوشته بود: «بهترین دوست پسر دنیا». سومی که لایق جیمین بود. سومی که من هیچوقت نمیتونستم باشم.
«آت، گریه نکن. لطفاً.» انگشتش را زیر چانه ام گذاشت و صورتم را بالا آورد. «به من بگو. هر چی هست.»
نگاهش کردم. آنقدر صمیمی، آنقدر بی پناه. یک لحظه وسوسه شدم که همه چیز را بگویم. که بگویم چقدر دوستش دارم. که بگویم دیدنش با سومی، هر روز، هر ساعت، برایم مثل خوردن تکه شیشه است. که بگویم از بس عاشقش هستم، دیگه حتی نمیتونم به دخترای دیگه فکر کنم.
اما لب هایم را گاز گرفتم. نه. این کار رو نمیکنم. به خاطر خودم.
فقط سرم را تکون دادم. «چیزی نیست. یه اتفاق کوچیک توی خونه. خانوادگی.»
جیمین نگاهم کرد. میدانست دروغ میگویم. همیشه میدانست. اما این بار، چیزی نگفت. فقط بازوهایش را دورم حلقه کرد و مرا به سینه اش چسباند. قلبش را حس کردم. تند و منظم. مثل یک آهنگ آرامش بخش.
«هر وقت آماده باشی، من هستم.» توی موهایم زمزمه کرد. «همیشه هستم، میدونی؟»
چشمانم را بستم و بوی پیراهنش را نفس کشیدم. میخواستم همین لحظه تا ابد طول بکشد. حتی اگر میدانستم که فردا، دوباره کنار سومی خواهد بود. حتی اگر میدانستم که این آغوش، فقط یک آغوش دوستانهست.
اما امشب، اجازه دادم خودم را فریب بدهم. امشب، توی آغوشش گریه کردم تا همهی ناگفته ها را با اشک هایم بشویم. امشب، فقط امشب، مال من بود.
صبح که شد، جیمین روی مبل کنارم خوابش برده بود. دستش را روی شانه ام گذاشته بود، انگار حتی توی خواب هم میخواست مطمئن شود که من هستم. از جایش بلند شدم، پتو را رویش کشیدم و به آشپزخانه رفتم.
توی آینه نگاه کردم. چشمه ایم پف کرده بود، اما لبخند کوچکی روی لبم نشست. نه برای اینکه همه چیز حل شده بود، نه. برای اینکه هنوز جیمین را داشتم. حتی اگر فقط به عنوان یک دوست. حتی اگر قلبم هر روز خرد میشد.
چای را روی گاز گذاشتم. و منتظر ماندم تا بیدار شود. چون روز جدید شروع شده بود. و من، هنوز، بهترین دوستش بودم.
لایک ها بالا نره؟
فالوور ها بیشتر نشن؟
ساعت یازده شب بود که زنگ در خانه به صدا درآمد. با خودم گفتم حتماً پیک است یا اشتباهی زدها ند. اما وقتی صدای کلید توی قفل پیچیدن را شنیدم، فهمیدم کیست. جیمین. او کلید خانهی من را داشت، اما همیشه استفاده نمیکرد. مگر مواقع خاص.
امشب، یکی از آن شبهای خاص بود.
در باز شد و نور راهرو به داخل تاریکی اتاق نشیمن تابید. من روی مبل، توی همان هودی کهنه و شلوار راحتی، نشسته بودم و صورت م را بین زانوهایم پنهان کرده بودم. اشکه ایم توی پارچه ی هودی گم شده بودند.
«آت؟»
صدایش پر از نگرانی بود. چراغ را روشن کرد و چشمه ایم در برابر نور، سوخت. نخواستم سر را بلند کنم. نمیتوانستم. صورتم حتماً قرمز و پف کرده بود. بدترین حالت ممکن.
«آت، چی شده؟ جوابم رو بده.»
قدم هایش سریع به سمتم آمد. مبل پایین رفت و حس کردم کنارم نشسته. بوی عطرش، همان عطر همیشگی اش، فضا را پر کرد. آنقدر آشنا و آرامش بخش که دلم خواست بیشتر گریه کنم.
«چرا در رو باز نکردی؟ من نیم ساعت زنگ زدم، گوشی ندادی. دیوونه شدم از نگرانی.»
دستم را از روی صورتم برداشتم. اما نتونستم بهش نگاه کنم. به فرش خیره شدم.
«آت...» صدایش نرم شد. انگار داشت با یک بچه ی ترسیده حرف میزد. «به من نگاه کن.»
سرمو بلند کردم. دیدم که چقدر نگران است. ابروهای درهم، لب های جمع شده، چشم های سیاه اش که همیشه توی دل من غوغا میکرد. دلش برای من میسوخت. همین کافی بود که دوباره بغضم بترکد.
دستم را گرفت. همان دست گرم و مطمئن. «بگو چی شده. هر چی هست، با هم حلش میکنیم. مگه من نیستم؟»
لرزیدم. نه از سرما، از حجم حرف هایی که توی گلوم گیر کرده بود. حرف هایی که اگر میزدم، این دست را برای همیشه از دست میدادم. اما امشب، توی تاریکی اتاق، با صورت خیس و قلبی که از تحمل خسته شده بود، نزدیک بود تسلیم شوم.
«جیمین...»
«جانم، بگو.»
جانم. همین یک کلمه، اشکهایم را دوباره جاری کرد. اگر میدانست که چقدر دلم میخواهد واقعاً جانش باشم، باز هم این کلمه را به زبان میآورد؟
سومی... اسمش توی مغزم پیچید. سومی با آن لبخند و موهای بلند مشکیاش. سومی که دیروز عکسش را با جیمین توی اینستاگرام گذاشته بود، با کپشنی که نوشته بود: «بهترین دوست پسر دنیا». سومی که لایق جیمین بود. سومی که من هیچوقت نمیتونستم باشم.
«آت، گریه نکن. لطفاً.» انگشتش را زیر چانه ام گذاشت و صورتم را بالا آورد. «به من بگو. هر چی هست.»
نگاهش کردم. آنقدر صمیمی، آنقدر بی پناه. یک لحظه وسوسه شدم که همه چیز را بگویم. که بگویم چقدر دوستش دارم. که بگویم دیدنش با سومی، هر روز، هر ساعت، برایم مثل خوردن تکه شیشه است. که بگویم از بس عاشقش هستم، دیگه حتی نمیتونم به دخترای دیگه فکر کنم.
اما لب هایم را گاز گرفتم. نه. این کار رو نمیکنم. به خاطر خودم.
فقط سرم را تکون دادم. «چیزی نیست. یه اتفاق کوچیک توی خونه. خانوادگی.»
جیمین نگاهم کرد. میدانست دروغ میگویم. همیشه میدانست. اما این بار، چیزی نگفت. فقط بازوهایش را دورم حلقه کرد و مرا به سینه اش چسباند. قلبش را حس کردم. تند و منظم. مثل یک آهنگ آرامش بخش.
«هر وقت آماده باشی، من هستم.» توی موهایم زمزمه کرد. «همیشه هستم، میدونی؟»
چشمانم را بستم و بوی پیراهنش را نفس کشیدم. میخواستم همین لحظه تا ابد طول بکشد. حتی اگر میدانستم که فردا، دوباره کنار سومی خواهد بود. حتی اگر میدانستم که این آغوش، فقط یک آغوش دوستانهست.
اما امشب، اجازه دادم خودم را فریب بدهم. امشب، توی آغوشش گریه کردم تا همهی ناگفته ها را با اشک هایم بشویم. امشب، فقط امشب، مال من بود.
صبح که شد، جیمین روی مبل کنارم خوابش برده بود. دستش را روی شانه ام گذاشته بود، انگار حتی توی خواب هم میخواست مطمئن شود که من هستم. از جایش بلند شدم، پتو را رویش کشیدم و به آشپزخانه رفتم.
توی آینه نگاه کردم. چشمه ایم پف کرده بود، اما لبخند کوچکی روی لبم نشست. نه برای اینکه همه چیز حل شده بود، نه. برای اینکه هنوز جیمین را داشتم. حتی اگر فقط به عنوان یک دوست. حتی اگر قلبم هر روز خرد میشد.
چای را روی گاز گذاشتم. و منتظر ماندم تا بیدار شود. چون روز جدید شروع شده بود. و من، هنوز، بهترین دوستش بودم.
لایک ها بالا نره؟
فالوور ها بیشتر نشن؟
- ۱۴.۵k
- ۱۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط