لبخند
- ایگو وو کوچولوی من بخاطر کار زیاد پیر به نظر میاد
هر دو از حر کات هان سو زدن زیر خنده
- پس باید بهت بگم هیونگ
چن وو در حالی که لبخند به لب داشت گفت.
- منم بهت میگم اوپا
هر دو با این حرف دوباره خندیدن.
سکوت آرامش بخشی بینشون بود هر دو از این سکوت راضی بودن.
- وو شمارتو به هیونگ بده.
هان سو در حالی که گوشیش رو به طرف چن وو گرفته بود گفت چن وو آبرویی بالا انداخت گوشی رو گرفت.
با وارد کرد شمارش گوشی رو به هان سو برگردند هان سو به گوشی چن وو زنگ زد.
- می خوام اوپا سیو کنم
- منم هیونگ سیو میکنم
-کار خوبی میکنی و کوچولو
هر دو با لبخند شماره ها رو سیو کردن.
- چی دوست داری امشب بخوری
- نه میرم
- داری رو حرف هیونگ حرف میاری امشب مرغ با سوجو میخوریم
هان سو بی توجه به چن وو مرغ سوخاری با سوجو سفارش داد و البته چن وو خیلی هم بدش نیومد ی استراحت کوتاه بد نبود.
- راستی خونه ات کجاس؟!
_یکم دوره
هان سو "ااااا" از روی فهمیدن گفت.
- نظرت چیه بیای اینجا زندگی کنی؟!
-اینجا خوب فکر نکنم آخه واحد ها....
- من صاحب این ساختمون بزرگترین خونه مال منه اینجا سه تا اتاق داره منم که از صبح تا شب نیستم و از تنهایی بدم میاد هر چی به اون لی یان احمق میگم بیا کنارم زندگی کن نمیاد.
کارآگاه متعجب به پسر بزرگ خیره شد.
- یعنی مشکلی نداری؟!
- معلومه که نه
کارآگاه کوتاه سری به معنای فهمیدن تکان داد.
پس فردا وسایلمو میارم
پسر بزرگ تر با ذوق به طرف پسر خیز برداشت دستش را روی شونه چن و انداخت.
- این عالیه
با صدای زنگ در هر دو به سمت ورودی برگشتن
#یونگی #بی_تی_اس #جینمین #جین #جیهوپ #یونگی #تهیونگ #جونکوک #ایران#نامجون
هر دو از حر کات هان سو زدن زیر خنده
- پس باید بهت بگم هیونگ
چن وو در حالی که لبخند به لب داشت گفت.
- منم بهت میگم اوپا
هر دو با این حرف دوباره خندیدن.
سکوت آرامش بخشی بینشون بود هر دو از این سکوت راضی بودن.
- وو شمارتو به هیونگ بده.
هان سو در حالی که گوشیش رو به طرف چن وو گرفته بود گفت چن وو آبرویی بالا انداخت گوشی رو گرفت.
با وارد کرد شمارش گوشی رو به هان سو برگردند هان سو به گوشی چن وو زنگ زد.
- می خوام اوپا سیو کنم
- منم هیونگ سیو میکنم
-کار خوبی میکنی و کوچولو
هر دو با لبخند شماره ها رو سیو کردن.
- چی دوست داری امشب بخوری
- نه میرم
- داری رو حرف هیونگ حرف میاری امشب مرغ با سوجو میخوریم
هان سو بی توجه به چن وو مرغ سوخاری با سوجو سفارش داد و البته چن وو خیلی هم بدش نیومد ی استراحت کوتاه بد نبود.
- راستی خونه ات کجاس؟!
_یکم دوره
هان سو "ااااا" از روی فهمیدن گفت.
- نظرت چیه بیای اینجا زندگی کنی؟!
-اینجا خوب فکر نکنم آخه واحد ها....
- من صاحب این ساختمون بزرگترین خونه مال منه اینجا سه تا اتاق داره منم که از صبح تا شب نیستم و از تنهایی بدم میاد هر چی به اون لی یان احمق میگم بیا کنارم زندگی کن نمیاد.
کارآگاه متعجب به پسر بزرگ خیره شد.
- یعنی مشکلی نداری؟!
- معلومه که نه
کارآگاه کوتاه سری به معنای فهمیدن تکان داد.
پس فردا وسایلمو میارم
پسر بزرگ تر با ذوق به طرف پسر خیز برداشت دستش را روی شونه چن و انداخت.
- این عالیه
با صدای زنگ در هر دو به سمت ورودی برگشتن
#یونگی #بی_تی_اس #جینمین #جین #جیهوپ #یونگی #تهیونگ #جونکوک #ایران#نامجون
- ۲.۶k
- ۲۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط