{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۳۵

پارت ۳۵
بعد از شام، جین‌وو روی مبل لم داده بود و مشغول کار با گوشی‌اش بود.
من هم داشتم ظرف‌ها رو جمع می‌کردم.
ـ جین‌وو، حداقل یه کم کمک کن!
ـ من مهمونم.
ـ مهمون؟ خودت گفتی اومدی کمک!
ـ خب کمک کردم.
ـ کِی؟
ـ با حضورم.
با حرص یه دستمال سمتش پرت کردم.
ـ خیلی رو اعصابی!
تهیونگ که کنار میز نشسته بود، خندید.
ـ من فکر کنم شما دوتا اگه یه روز دعوا نکنید، مریض می‌شید.
جین‌وو گفت:
ـ دقیقاً.
من با اخم گفتم:
ـ نه، فقط اون نمی‌تونه دو دقیقه ساکت بمونه.
ـ خودت بیشتر حرف می‌زنی.
ـ من؟!
ـ آره، تو.
تهیونگ دوباره خندید.
بعد از چند دقیقه جین‌وو از جاش بلند شد.
ـ خب لینا، من دیگه برم.
ـ باشه.
جین‌وو سمت در رفت.
قبل از اینکه بره، رو به تهیونگ گفت:
ـ خوشحال شدم دیدمت.
ـ منم همین‌طور.
جین‌وو با شیطنت گفت:
ـ مواظب لینا باش. خیلی دردسره.
سریع گفتم:
ـ جین‌وو!
خندید و از خونه بیرون رفت.
در رو بستم.
وقتی برگشتم، دیدم تهیونگ هنوز ایستاده و به در نگاه می‌کنه.
ـ چی شده؟
ـ هیچی.
ـ پس چرا این‌طوری شدی؟
لبخند زد.
ـ جین‌وو آدم خوبیه.
ـ دیدی؟ گفتم.
ـ آره.
چند ثانیه سکوت شد.
بعد تهیونگ گفت:
ـ امشب خوش گذشت.
لبخند زدم.
ـ به منم.
تهیونگ سمت در رفت.
ـ خب، منم دیگه برم.
ـ باشه.
قبل از بیرون رفتن برگشت.
ـ لینا؟
ـ هوم؟
ـ دفعه بعد که خواستی شام درست کنی...
مکث کرد.
ـ منم خبر کن.
لبخند زدم.
ـ چرا؟
ـ چون غذات بد نبود.
ـ «بد نبود»؟
ـ خیلی خوب بود.
ـ بهتر شد.
خندید.
ـ شب بخیر.
ـ شب بخیر.
در رو بستم.
تهیونگ به سمت پله‌ها رفت.
اما این بار، یک چیز برای خودش روشن شده بود:
او از بودن کنار لینا لذت می‌برد. بیشتر از چیزی که باید.
و این حس...
دیگه فقط کنجکاوی نبود.
دیدگاه ها (۹)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط