اخرین سختی
پارت ۳۶:
صبخ از خواب بیدار شدین . اول از یه ساعت داشتی با یوری در مورد اینکه چرا یه ساعت تو حموم بودی بحث میکردی . بعدش به سمت ارایشگاه رفتین که تو یه میکاپ ساده کرده و موهاتو حالت دار کردی و دور شونه هات رهاشون کردی . خیلی خوشگل شده بودی دخترا هم همینطور .
وقتی برگشتین یه چیز کوچولو خوردین تا از گشنگی نمیرین .
لیرا:بچه ها بنظرتون خوشگل شدم ؟
میونگ:معلومه که اره .
یوری:انقدر به دلت بد راه نده خیلی ناز شدی.
ا.ت:فقط یچیزی کن داره .
به سمت کشوی میزت رفتب و یه گیره که به لباسش بیاد برداشتی و به موهاش زدی .
ا.ت:بفرمایید .
لیرا:وایی ممنونم(خر ذوق)
ساعت ۶ باید توی تالار میبودید.خیلی واسه دیدن هیونجین هیجان داشتی . مطمئن بودی که خیلی جذاب شده ولی هیچ ایده ای نداشتی که چه ریکشنی بهت نشون . کم کن اماده شدین و به سمت تالار راه افتادین .ولی بهاطر ترافیک حدودا ۵ دقیقع دیر رسیدین . تا وارد شدین توجه اکثریت رو به خودتون جلب کردین . همینجوری که راه میرفتی چشما به هیونجین خورد و قند تو دلت اب شد .
ا.ت:وای(زیر لب) توی دلت گفتی یعنی این پسذه مال منه.
اونم به سمتت برگشت و با چشمای درشت نگاهت میکرد . حدودا ۱ دقیقه توی چشمای هم زل زدین که هیونجین اروم به سمتت اومد و تو هم به سمتش رفتی . یه کت و شلوار مشکی زیبا پوشیده بود و موهاشو پشتش بسته بود(همونجوری که تو چیک چیک بوم بسته بود و همه مارو کشت😔)
هیونجین:ا.ت خیلی .... خیلی خوشگل شدی...(لبخند)
ا.ت: تو هم هیلی جذاب شدی(چشمای شیطون )
خواست ببوستت که خودتو عقب کشیدی و گفتی:الان نه ...(خنده)
هیونجین:پوفف... باشه(چپ چپ نگاهت کرد)
با دخترا به سمت لیا رفتین.
ا.ت:چه عروس نازی میبینم....
لیا:نامردا چقدر خوشگل شدین .
یوری:ا.ت خداستت....
ا.ت:قابا شلوغش نکنید .
میونگ و لیرا خواستن بیان سمتت که دستاتو به نشونه تسلیم بالا گرفتی :باشه باشه.
تایم رقص شد و کلی رقصیدین . وقتی هم که رقص تانگو شروع شد هیونجین به سمتت اومد و دستشو جلوت گرفت.
هیونجین:افتخار میدین ؟(لبخند)
ا.ت:البته....
۱ ساعت بعد:
دیجی:خب خب وقت اینه که عروس خانم دست گلو پرت کنه تا ببینه نفر بعدی کع بختش باز میشه کیه....
همه دخترا به شکل بامزه ای همو هلدمیدادن تا دست گلو بگیرن ولی تو از جات تکون نخوردی.
با شماره ۳ لیا دست گلو پرت کرد و دست گل مستقیم اقتاد توی دست تو . دستو گلو بالا گرفتی و با تعجب شروع کردی خندیدن و به سمت هیونجین برگشتی و دیدی داره با لبخند زیبایی بهت نگاه میکنه .
قبل شام که واقعا نیاز داشتی به دستشویی بری.
لیرا:کجا میری؟
ا.ت:میرم دستشویی .
لیرا:اها اوکیه برو.
از دستشویی اومدی بیرون ولی با چیزی که دیدی دلت میخواست یارورو له کنی. یه دختره چسبیده بود به هیونجین و با اشوه قهقهه میزد و دستشو روی شونه هیونجین گذاشت . هزونجین خودشو مودبانه ولی با عصبانیت عقب کشید که چشمش به تو افتاد و اومد سمتت . دختره هم یذزه عقب نشینی کرد .داشتی حرص میخوردی.
هیونجین:ارامشتو حفظ کن .
ا.ت:(بهط چشم غره رفتی)
هیونیجین:باشه باشه.
بعد شام هیونجین به سمت پارکینگ رفت که دختررو دیدی که داره دنبالش میره . تو هم ناحسوس پشت سرشون رفتب و صداای دختررو از پشت در میشنیدی.
&:شمارتو بهم میدی؟(با صدای نازک و عشوه)
هیونجین:من تو رابطم انقدر گیر نده .
&یا اوپا با همون دختره؟
هیونجین:به من نگو اوپا . اره با ا.ت . اسم داره..(کنب داد)
ا&:اوپا حاضرت تا صبح همه جاتو بخورم و زیرت ناله کنم ....
با این حرف دختره به شدت عصبی شدی و با شتاب به سمتش رفتی و موهاشو توی دستت گرفتی و میکشیدی و خوابوندیش زمین .هیونجین نمیدونست چه ریکشنی باید نشون بده که اعضا و دخترا اومدن و تورو جدا کردن .
با لبخند بلند شدی. موهای دختررو از دستت باز کردی.
ا.ت:فکر کنم دبگه مو نداری(نیشخند)
اعضا و دخترا داشتن با خنده بهت نگاه میکردن .
ا.ت:برو زیر پسرای لات محلتون ناله کن . دختره بی حیای ایکبیری...
هیونجین:ا.ت بیا.....
با شتاب به سمت هیونجین رفتی و دستشو گرفتی ورسوار ماشینش کردی . هیونجین ترجیح داد که چیزی نگه . گاز میدادی که سریعتر برسی .
ا.ت:تا جاییی که من میدونم پسرا دخترارو تنبیه میکنن . ولی امشب اونی که قراره تورو تنبیه کنه ... منم .
هیونجین:من خودمو میسپارم بهت .
بفرمایید🙂↔️🤭
صبخ از خواب بیدار شدین . اول از یه ساعت داشتی با یوری در مورد اینکه چرا یه ساعت تو حموم بودی بحث میکردی . بعدش به سمت ارایشگاه رفتین که تو یه میکاپ ساده کرده و موهاتو حالت دار کردی و دور شونه هات رهاشون کردی . خیلی خوشگل شده بودی دخترا هم همینطور .
وقتی برگشتین یه چیز کوچولو خوردین تا از گشنگی نمیرین .
لیرا:بچه ها بنظرتون خوشگل شدم ؟
میونگ:معلومه که اره .
یوری:انقدر به دلت بد راه نده خیلی ناز شدی.
ا.ت:فقط یچیزی کن داره .
به سمت کشوی میزت رفتب و یه گیره که به لباسش بیاد برداشتی و به موهاش زدی .
ا.ت:بفرمایید .
لیرا:وایی ممنونم(خر ذوق)
ساعت ۶ باید توی تالار میبودید.خیلی واسه دیدن هیونجین هیجان داشتی . مطمئن بودی که خیلی جذاب شده ولی هیچ ایده ای نداشتی که چه ریکشنی بهت نشون . کم کن اماده شدین و به سمت تالار راه افتادین .ولی بهاطر ترافیک حدودا ۵ دقیقع دیر رسیدین . تا وارد شدین توجه اکثریت رو به خودتون جلب کردین . همینجوری که راه میرفتی چشما به هیونجین خورد و قند تو دلت اب شد .
ا.ت:وای(زیر لب) توی دلت گفتی یعنی این پسذه مال منه.
اونم به سمتت برگشت و با چشمای درشت نگاهت میکرد . حدودا ۱ دقیقه توی چشمای هم زل زدین که هیونجین اروم به سمتت اومد و تو هم به سمتش رفتی . یه کت و شلوار مشکی زیبا پوشیده بود و موهاشو پشتش بسته بود(همونجوری که تو چیک چیک بوم بسته بود و همه مارو کشت😔)
هیونجین:ا.ت خیلی .... خیلی خوشگل شدی...(لبخند)
ا.ت: تو هم هیلی جذاب شدی(چشمای شیطون )
خواست ببوستت که خودتو عقب کشیدی و گفتی:الان نه ...(خنده)
هیونجین:پوفف... باشه(چپ چپ نگاهت کرد)
با دخترا به سمت لیا رفتین.
ا.ت:چه عروس نازی میبینم....
لیا:نامردا چقدر خوشگل شدین .
یوری:ا.ت خداستت....
ا.ت:قابا شلوغش نکنید .
میونگ و لیرا خواستن بیان سمتت که دستاتو به نشونه تسلیم بالا گرفتی :باشه باشه.
تایم رقص شد و کلی رقصیدین . وقتی هم که رقص تانگو شروع شد هیونجین به سمتت اومد و دستشو جلوت گرفت.
هیونجین:افتخار میدین ؟(لبخند)
ا.ت:البته....
۱ ساعت بعد:
دیجی:خب خب وقت اینه که عروس خانم دست گلو پرت کنه تا ببینه نفر بعدی کع بختش باز میشه کیه....
همه دخترا به شکل بامزه ای همو هلدمیدادن تا دست گلو بگیرن ولی تو از جات تکون نخوردی.
با شماره ۳ لیا دست گلو پرت کرد و دست گل مستقیم اقتاد توی دست تو . دستو گلو بالا گرفتی و با تعجب شروع کردی خندیدن و به سمت هیونجین برگشتی و دیدی داره با لبخند زیبایی بهت نگاه میکنه .
قبل شام که واقعا نیاز داشتی به دستشویی بری.
لیرا:کجا میری؟
ا.ت:میرم دستشویی .
لیرا:اها اوکیه برو.
از دستشویی اومدی بیرون ولی با چیزی که دیدی دلت میخواست یارورو له کنی. یه دختره چسبیده بود به هیونجین و با اشوه قهقهه میزد و دستشو روی شونه هیونجین گذاشت . هزونجین خودشو مودبانه ولی با عصبانیت عقب کشید که چشمش به تو افتاد و اومد سمتت . دختره هم یذزه عقب نشینی کرد .داشتی حرص میخوردی.
هیونجین:ارامشتو حفظ کن .
ا.ت:(بهط چشم غره رفتی)
هیونیجین:باشه باشه.
بعد شام هیونجین به سمت پارکینگ رفت که دختررو دیدی که داره دنبالش میره . تو هم ناحسوس پشت سرشون رفتب و صداای دختررو از پشت در میشنیدی.
&:شمارتو بهم میدی؟(با صدای نازک و عشوه)
هیونجین:من تو رابطم انقدر گیر نده .
&یا اوپا با همون دختره؟
هیونجین:به من نگو اوپا . اره با ا.ت . اسم داره..(کنب داد)
ا&:اوپا حاضرت تا صبح همه جاتو بخورم و زیرت ناله کنم ....
با این حرف دختره به شدت عصبی شدی و با شتاب به سمتش رفتی و موهاشو توی دستت گرفتی و میکشیدی و خوابوندیش زمین .هیونجین نمیدونست چه ریکشنی باید نشون بده که اعضا و دخترا اومدن و تورو جدا کردن .
با لبخند بلند شدی. موهای دختررو از دستت باز کردی.
ا.ت:فکر کنم دبگه مو نداری(نیشخند)
اعضا و دخترا داشتن با خنده بهت نگاه میکردن .
ا.ت:برو زیر پسرای لات محلتون ناله کن . دختره بی حیای ایکبیری...
هیونجین:ا.ت بیا.....
با شتاب به سمت هیونجین رفتی و دستشو گرفتی ورسوار ماشینش کردی . هیونجین ترجیح داد که چیزی نگه . گاز میدادی که سریعتر برسی .
ا.ت:تا جاییی که من میدونم پسرا دخترارو تنبیه میکنن . ولی امشب اونی که قراره تورو تنبیه کنه ... منم .
هیونجین:من خودمو میسپارم بهت .
بفرمایید🙂↔️🤭
- ۶.۸k
- ۰۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط