پارت ۳❤
رفتم سراغ لپتاپ مشترکمون برا خودم آهنگ گذاشتم و مشغول رمان خوندن شدم بعدم گرفتم خوابیدم! یونگی: چهار ساعتی میشد که ا/ت رو تو اتاق زندانی کرده بودم! بالشمو برداشتم و رفتم در اتاق رو باز کردم ا/ت خوابش برده بود به ساعت نگاه کردم 6:20بود و مهمونا ساعت هفت میومدن! روتختی و پتورو برداشتم و بردم روی بند رختی تو حیاط پشتی اویزونشون کردم که آبشون بره! بعدم رفتم تو اتاق و مشغول سرو صدا کردن شدم تا اون بیدار شه! از خواب بیدار شد! _میبینم یکی که نمیزاشت بخوابم خودشم خوابش برده بود! نیم نگاهی بهم انداخت و از اتاق بیرون رفت! آی آی آی الان مثلا قهر کرده؟ رفتم تو سالن و دست به سینه یه گوشه ایستادم! با تعجب به خونه و آشپزخونه چشم دوخته بود! _خب؟ باز اخماشو تو هم کرد بعدم گفت_وظیفت بود! _یااااا اینهمه زحمت کشیدم از خوابم زدم بعد میگی وظیفم بود؟ ا/ت_چیه؟انتظار داشتی منکه تو اتاق زندانی بودم اینکارارو انجام بدم؟ _خیر سرم اومدم سوپرایزت کنم! ا/ت_سوپرایز؟ نمیخوام! _نمیخوای؟ ا/ت_نوچ! _باشه! رفتم لباسامو آوردم ریختم اینور اونور بعدم یه بسته تخمه برداشتم و همونطور که تلوزیون رو روشن میکردم تخمه هارو ریختم وسط! ا/ت_یا یا یا چیکار داری میکنی؟ _خودم تمیز کردم دلم میخواد از اول کثیف کنم! خودت گفتی سوپرایز نمیخوای!
- ۶.۴k
- ۲۶ مهر ۱۴۰۰
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط