forced marriage part 8
ازدواج اجباری پارت 8
آینهی قدی رو نگاه میکرد. لباس رسمی پوشیده بود، موهاشو هم شلخته ولی شیک بسته بود. تو دلش غر میزد: چرا باید این همه خودمو درست کنم واسه آدمی که حتی یه «خوشگل شدی» نمیگه؟
پایین که رفت، جونگکوک جلوی در وایساده بود. کتوشلوار مشکی، عطر سرد و اون نگاه همیشگی که نه گرم بود، نه سرد… فقط انگار داشت همهچی رو میسنجید.
– آمادهای؟
– نه، ولی بریم.
توی ماشین سکوت بود. فقط صدای آهنگ ملایم پخش میشد. وسط راه، جونگکوک بیهوا گفت:
– امروز همه نگاها به ماست. لبخند بزن، حتی اگه ازم متنفری.
– باشه… ولی تو هم یاد بگیر لبخند زورکی نزنی، چون مصنوعیه.
یه نگاه کوتاه بهش انداخت و گوشهی لبش بالا رفت.
– لبخند مصنوعی من از خندهی واقعی نصف آدما قشنگتره.
وقتی رسیدن شرکت، همهی کارمندا منتظر بودن. زمزمهها توی سالن میپیچید.
جونگکوک دستش رو روی کمر ا.ت گذاشت و با هم وارد شدن.
– خانم جئون… همسرم.
لبخندی زد که دقیقاً اندازهی نیاز بود، نه بیشتر. چندتا از کارمندا تبریک گفتن، ولی نگاهشون پر از کنجکاوی بود.
جلسه که تموم شد، مستقیم رفتن سمت رستوران. خانوادهی جونگکوک پشت میز منتظر بودن. مادرش با اون نگاه دقیق و تیزش، از بالا تا پایین ا.ت رو برانداز کرد.
– خب عزیزم، پسرم اذیتت نکرده؟
ا.ت با یه لبخند آروم گفت:
– نه، فعلاً که بیشتر شبیه یه قرارداد رسمیایم.
جونگکوک یه جرعه از نوشیدنیاش خورد و زیر لب گفت:
– قراردادایی که خیلی طول بکشن، معمولاً تبدیل به عادت میشن.
ا.ت همونطور که قاشق رو برمیداشت، بیاینکه بهش نگاه کنه جواب داد:
– یا تبدیل به دام.
بقیهی ناهار توی سکوت گذشت، ولی زیر این سکوت، یه میدان جنگ نامرئی جریان داشت.
آینهی قدی رو نگاه میکرد. لباس رسمی پوشیده بود، موهاشو هم شلخته ولی شیک بسته بود. تو دلش غر میزد: چرا باید این همه خودمو درست کنم واسه آدمی که حتی یه «خوشگل شدی» نمیگه؟
پایین که رفت، جونگکوک جلوی در وایساده بود. کتوشلوار مشکی، عطر سرد و اون نگاه همیشگی که نه گرم بود، نه سرد… فقط انگار داشت همهچی رو میسنجید.
– آمادهای؟
– نه، ولی بریم.
توی ماشین سکوت بود. فقط صدای آهنگ ملایم پخش میشد. وسط راه، جونگکوک بیهوا گفت:
– امروز همه نگاها به ماست. لبخند بزن، حتی اگه ازم متنفری.
– باشه… ولی تو هم یاد بگیر لبخند زورکی نزنی، چون مصنوعیه.
یه نگاه کوتاه بهش انداخت و گوشهی لبش بالا رفت.
– لبخند مصنوعی من از خندهی واقعی نصف آدما قشنگتره.
وقتی رسیدن شرکت، همهی کارمندا منتظر بودن. زمزمهها توی سالن میپیچید.
جونگکوک دستش رو روی کمر ا.ت گذاشت و با هم وارد شدن.
– خانم جئون… همسرم.
لبخندی زد که دقیقاً اندازهی نیاز بود، نه بیشتر. چندتا از کارمندا تبریک گفتن، ولی نگاهشون پر از کنجکاوی بود.
جلسه که تموم شد، مستقیم رفتن سمت رستوران. خانوادهی جونگکوک پشت میز منتظر بودن. مادرش با اون نگاه دقیق و تیزش، از بالا تا پایین ا.ت رو برانداز کرد.
– خب عزیزم، پسرم اذیتت نکرده؟
ا.ت با یه لبخند آروم گفت:
– نه، فعلاً که بیشتر شبیه یه قرارداد رسمیایم.
جونگکوک یه جرعه از نوشیدنیاش خورد و زیر لب گفت:
– قراردادایی که خیلی طول بکشن، معمولاً تبدیل به عادت میشن.
ا.ت همونطور که قاشق رو برمیداشت، بیاینکه بهش نگاه کنه جواب داد:
– یا تبدیل به دام.
بقیهی ناهار توی سکوت گذشت، ولی زیر این سکوت، یه میدان جنگ نامرئی جریان داشت.
- ۳.۵k
- ۱۸ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط