{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دوستان ترسناک است پس اگر مشکل دارید نخوانید

دوستان ترسناک است پس اگر مشکل دارید نخوانید
این خاطره های از دوستانی است که قسم میخوردن واقعی است
مرضیه
پدربزرگم دم صبح فوت کرد بود اولین شب من .عمه. ودختر عمه.ها.ودختر عمو درهمان اتاقی خوابیدیم که پدربزرگ م فوت کرده بود. .نصف شب بیدار شدم .به پهلو خوابید بودم دیدم یک نفر که کنار دیوار همان جا که پدر بزرگ فوت کرد بود نشسته .فکر کردم عمه است .گفتم عمه جون گریه بس ....فاتحه بخون...اما هیچی جواب نداد به پهلوبرعکس شدم.عمه م کنارم بود .سرم برگردونم. هنوز همون جا بود .ازترس پتواتداختم روسرم خوابیدم.

سمیرا
خونه مامان بزرگ ازخونه های قدیمی است .هیچوقت جرات نمیکردیم تنها بریم .زیر زمینش که اصلا سه.چهارنفری نمیرفتیم
اون شب مامان بزرگ خونه نبود عمه م ازم خواست شب پیش باشم نیمه شب دارز کشیده بودیم خواب نبودیم . یک نفر قدبلند سیاه از رفت از کنارمان .اول فکر کردم عمو م هست اما که خیلی بلند قد بود .کنارمون نشست
جیغ خفیف کشیدم ع ع عمه .
عمه دستش گذاشت جلوچشم هام چیزی نیست .خواب میبنی فکر کردم خواب دیدم .
اما صبح عمه اعتراف کرد اونم دیده

مریم
شوهرم سرطان داشت
اون شب عروسی یکی از فامیل ها بود .بچه ها رفتند بچه ها رفتند
من پیش شوهرم موندم.یک ساعت بعد
صدایی پا شنیدم انگار کسی از پله ها رفت بالا رفتم نگاه کردم .اما خبری نبود .چند بار تکرار شد.اما خبری نبود .داشتم دیونه میشدم که این چی
.ساعت 2 شب شوهرم فوت کرد. ومن فکر میکنم عزرائیل بود .
امشب در شبکه مشهور سه حرف ی گفته یک خونه در مصر آتش گرفته وچون علتی براش پیدا نکردن میگن جن!!!!
حرف های مردم .یک سگ وگربه آتش زدن که شاید جن بود جن ها برای انتقام اینکار کردن!!!!
شاید دعا نویس وارد شهر ها شد پس کار جن ها بود!!!!
دیدار خانه پر از آیه قرآن بود .وقران آتش گرفته بود . خب من فکر میکنم این اتش سوزی عمدی بود .قرآن آتش گرفته پس نقشه شوم بیش نیست .
دیدگاه ها (۲۴)

این خانوم مهرسا است پارسال همین موقع بدنیا اومد همون موقع ...

اینکه میگن طرف گونی بپوش بهش میاید این خانوم میباشند.شمام ای...

ﺩﺳـﺘـﺎﻧـﻢ ﺷـﺎﯾـﺪﺍﻣﺎ ﺩﻟﻢ ﻧﻤﯽ ﺭﻭﺩ ﺑﻪ ﻧﻮﺷﺘﻦ !ﺍﯾﻦ ﮐﻠﻤﺎﺕ ﺑﻪ ﻫﻢ ﺩﻭ...

به بابام میگم بابایی عاشقتم سوییچ ماشینت رومیدی قربونت برم ز...

ادامهانیا:باش خوش بگذره ویو انیا رفتم خونه و لباس عوض کردم و...

Multi-Part: 7When you were pregnant, you went to the gym wit...

true Love①⑧دست تهیونگ رو گرفته بودم ا/ت: من هنوز باورم نشده ...

جدایی

سناریو جونگکوک

رمان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط