Multi-Part: 7
Multi-Part: 7
When you were pregnant, you went to the gym without her permission.
[3 سال بعد]
ویو ا.ت :
5 سال گذشت.... پنج سالی که با کمک یونا دخترم و بزرگ کردم... اره بچم دختر بودی... جونگکوک همیشه میخواست یک دختر داشته باشه... هر شب کابوس اینکه نتونم تنهایی دخترم و بزرگ کنم دارم همیشه اون صحنه ای که جونگکوک گفت از خونه برم مثل کابوس میومد توی ذهنم ولی تونستم با همه ی سختی ها تونستم خودم مهم نیستم ولی اینکه دخترم بدون پدر بزرگ بشه برام سخت بود اینکه مهر پدری ندیده باشه میدونم اگه اون اتفاق نحس نمیافتاد جونگکوک بهترین پدر براش میشد... هنوز ته قلبم دوسش دارم ولی هیچوقت از اینکه به من انقد بی اعتماد بود نمیبخشمش من و خورد کرد غرور و شخصیتم و خورد کرد...
همینجور داشتم خواطرات و مرور میکردم که هانا (دخترش) صدام زد
ه: مامانی حالت خوبه چلا دالی گلیه میتنی؟
دخترم هنوز 3 سالش بود نمیتونست خوب صحبت کنه یونا همیشه ازین لحنش باهاش شوخی میکرد.. امروز... تولد سه سالگیش بود
_ هیچی فدات بشم دستم خورد به چشمم
اومد نزدیکم و توی صورتم فوت کرد
ه: الان توب(خوب) نشد؟
_ چرا مامان خوب شد قربونت برم
ه: امروز خاله یونا نمیاد؟
_ نمیدونم خوشگلم
ه: میشه بلیم پالک (بریم پارک) ؟ تولوخدا
_بزار خونه رو تمیز کنم بعد باهم میریم بیرون
ه: اخجون
وقتی هانا رفت خونه رو تمیز کردم نزدیکای ساعت 4 بود که با هانا اماده شدیم بریم پارک.....
ویو جونگکوک :
3سال.... 3 سال بود که فرشته ی زندگیم و ندیده بودم.. تا جایی که میتونستم میگشتم همه جارو زیر و رو کردم ولی نبود... زندگیم نبود.. چقد بیغیرتم که الان دخترم داره بدون بابا بزرگ میشه.. الان باید چند سالش باشه؟ 3 سال
توی این مدت داغون شدم... صبح و شبم توی یک کلمه خلاصه میشد : سیگار
بار نمیرفتم میدونستم ا.ت متنفره.... از الان منم ازش متنفر شدم چون این کلمه ی لعنتی...بار....باعت جدایی من و زندگیم شد هیچوقت حتی نزدیکشم نشدم
توی این چندسال تنها چیزی که خوشحالم میکرد وقتایی بود که میرفتم پرورشگاه و به بچه های یتیم کمک میکردم و خوشحالیشون و میدیدم....این روزا تنها کسی که داشتم تهیونگ بود.
امروز قرار بود برم پرورشگاه به بچه ها قول داده بودم ببرمشون پارک
داخل پرورشگاه که رفتم یک صدای بچگونه صدام زد که با................. سولی مواجه شدم (فکر کردین هانا رو میگم؟؟؟؟ نوچ اشتباه کردین)
س: عمو جوننننننن
و بدون اینکه فرصت بده چیزی بگم پرید بغلم
جک: چطوری خوشگل عمو؟
س: عالیم.... عمو جون میدونی امروز چه روزیه؟
جک: نه.... چه روزیه؟؟
صورتش و جمع چرک و مظلوم گفت
س: نگو یادت نیست
میخواست گریه کنه که زودی سرش و بوسیدم و گفتم
جک: شوخی کردم عزیزم یادم بود امروز قرار بود ببرمتون پارک
س: برم بچه ها رو جمع کنم بریم؟
جک: اره زودی برو اگه دیر کنید نمیبرمتونا
س: الان زودی میرم
از بغلم پرید پایین و سریع رفت پیش بچه ها این کوچولو ها همیشه باعث میشن حالن بهتر بشه.. من حتی نمیدونستم بچم دختره یا پسر اما مطمعنم ا.ت اونو خیلی خوب بزرگ میکنه
بچه ها همه با ذوق اومدن سمتم که بعد از سلام کردن بهشون اونا رو سوار ماشینم کردم و به سمت پارک رفتیم
وقتی رسیدیم بچه ها با ذوق پیاده شدن و دستم و گرفتن و میکشیدن سمت وسیله های بازی
س: عمو من میخوام سوار اون سرسره بزرگه بشم
این وو: عمو منم این یکی
..:عمو منم این...
.. :منم این
جک: خیل خب خیل خب هرچی دوست داشتین سوار شید فقط مواظب باشید زمین نخورین
بچه ها رفتن.. نیم ساعتی گذشت که دیدم سولی و یک دختری که تاحالا ندیدمش به سمتم اومدن
س: عمو ببین دوست پیدا کردن
جک: سلام کوچولو
.. : س.. سلام
مشخص بود خجالت کشیده
//:هانا... هانا
با شنیدن یکی که این دختر روبه روییم و که الان فهمیدم اسمش هاناس سرم و بالا گرفتم که...
بقیش توی کامنتا
When you were pregnant, you went to the gym without her permission.
[3 سال بعد]
ویو ا.ت :
5 سال گذشت.... پنج سالی که با کمک یونا دخترم و بزرگ کردم... اره بچم دختر بودی... جونگکوک همیشه میخواست یک دختر داشته باشه... هر شب کابوس اینکه نتونم تنهایی دخترم و بزرگ کنم دارم همیشه اون صحنه ای که جونگکوک گفت از خونه برم مثل کابوس میومد توی ذهنم ولی تونستم با همه ی سختی ها تونستم خودم مهم نیستم ولی اینکه دخترم بدون پدر بزرگ بشه برام سخت بود اینکه مهر پدری ندیده باشه میدونم اگه اون اتفاق نحس نمیافتاد جونگکوک بهترین پدر براش میشد... هنوز ته قلبم دوسش دارم ولی هیچوقت از اینکه به من انقد بی اعتماد بود نمیبخشمش من و خورد کرد غرور و شخصیتم و خورد کرد...
همینجور داشتم خواطرات و مرور میکردم که هانا (دخترش) صدام زد
ه: مامانی حالت خوبه چلا دالی گلیه میتنی؟
دخترم هنوز 3 سالش بود نمیتونست خوب صحبت کنه یونا همیشه ازین لحنش باهاش شوخی میکرد.. امروز... تولد سه سالگیش بود
_ هیچی فدات بشم دستم خورد به چشمم
اومد نزدیکم و توی صورتم فوت کرد
ه: الان توب(خوب) نشد؟
_ چرا مامان خوب شد قربونت برم
ه: امروز خاله یونا نمیاد؟
_ نمیدونم خوشگلم
ه: میشه بلیم پالک (بریم پارک) ؟ تولوخدا
_بزار خونه رو تمیز کنم بعد باهم میریم بیرون
ه: اخجون
وقتی هانا رفت خونه رو تمیز کردم نزدیکای ساعت 4 بود که با هانا اماده شدیم بریم پارک.....
ویو جونگکوک :
3سال.... 3 سال بود که فرشته ی زندگیم و ندیده بودم.. تا جایی که میتونستم میگشتم همه جارو زیر و رو کردم ولی نبود... زندگیم نبود.. چقد بیغیرتم که الان دخترم داره بدون بابا بزرگ میشه.. الان باید چند سالش باشه؟ 3 سال
توی این مدت داغون شدم... صبح و شبم توی یک کلمه خلاصه میشد : سیگار
بار نمیرفتم میدونستم ا.ت متنفره.... از الان منم ازش متنفر شدم چون این کلمه ی لعنتی...بار....باعت جدایی من و زندگیم شد هیچوقت حتی نزدیکشم نشدم
توی این چندسال تنها چیزی که خوشحالم میکرد وقتایی بود که میرفتم پرورشگاه و به بچه های یتیم کمک میکردم و خوشحالیشون و میدیدم....این روزا تنها کسی که داشتم تهیونگ بود.
امروز قرار بود برم پرورشگاه به بچه ها قول داده بودم ببرمشون پارک
داخل پرورشگاه که رفتم یک صدای بچگونه صدام زد که با................. سولی مواجه شدم (فکر کردین هانا رو میگم؟؟؟؟ نوچ اشتباه کردین)
س: عمو جوننننننن
و بدون اینکه فرصت بده چیزی بگم پرید بغلم
جک: چطوری خوشگل عمو؟
س: عالیم.... عمو جون میدونی امروز چه روزیه؟
جک: نه.... چه روزیه؟؟
صورتش و جمع چرک و مظلوم گفت
س: نگو یادت نیست
میخواست گریه کنه که زودی سرش و بوسیدم و گفتم
جک: شوخی کردم عزیزم یادم بود امروز قرار بود ببرمتون پارک
س: برم بچه ها رو جمع کنم بریم؟
جک: اره زودی برو اگه دیر کنید نمیبرمتونا
س: الان زودی میرم
از بغلم پرید پایین و سریع رفت پیش بچه ها این کوچولو ها همیشه باعث میشن حالن بهتر بشه.. من حتی نمیدونستم بچم دختره یا پسر اما مطمعنم ا.ت اونو خیلی خوب بزرگ میکنه
بچه ها همه با ذوق اومدن سمتم که بعد از سلام کردن بهشون اونا رو سوار ماشینم کردم و به سمت پارک رفتیم
وقتی رسیدیم بچه ها با ذوق پیاده شدن و دستم و گرفتن و میکشیدن سمت وسیله های بازی
س: عمو من میخوام سوار اون سرسره بزرگه بشم
این وو: عمو منم این یکی
..:عمو منم این...
.. :منم این
جک: خیل خب خیل خب هرچی دوست داشتین سوار شید فقط مواظب باشید زمین نخورین
بچه ها رفتن.. نیم ساعتی گذشت که دیدم سولی و یک دختری که تاحالا ندیدمش به سمتم اومدن
س: عمو ببین دوست پیدا کردن
جک: سلام کوچولو
.. : س.. سلام
مشخص بود خجالت کشیده
//:هانا... هانا
با شنیدن یکی که این دختر روبه روییم و که الان فهمیدم اسمش هاناس سرم و بالا گرفتم که...
بقیش توی کامنتا
- ۱۲۳
- ۰۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط