{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part : 17

part : 17
سعی میکردم بغض توی گلومو از بین ببرم ... دلم برای پدربزرگ تنگ شده و فقط افسوس میخورم که زندگیم رو درگیره یه کتاب مسخره کردم ‌.. یعنی مامان و پدربزرگ در چه حالین ؟ بدون من چیکار میکنن ؟
÷ نگران نباش ... به خانم والنتی نمیگم . خودم برات درستشون میکنم
بهش نگاه نمیکردم و مطمئن بودم که اگه به چشم هایش نگاه کنم ... بغض گلوم آزاد میشه
خیلی آروم لب زدم
+ معذرت میخوام ...
.........................................................................
در عمارت رو باز کردم اما با چیزی که دیدم خشکم زد
نزدیک به غروب بود و فرانسه کم کم به ماه اجازه ی ورود میداد ، پس خدمتکار ها روی چهارپایه های بلند ایستاده بودند و شمع های روی لوستر رو تعویض میکردند . کورالین خیلی سریع پارچه های لَخت و ابریشمی که طلایی رنگ بودن رو روی میز ها پهن میکرد ... یه نفر دسته ی طی رو توی دستش گرفته بود و سرامیک هارو تمیز میکرد و آنجلا دست به کمر ایستاده بود و دستور میداد
اطراف رو آنالیز میکردم که ناگهان خانم والنتی دستمو گرفت و من رو داخل عمارت کشوند
@ پس چرا انقدر دیر کردی ؟ کلی کار داریم
+ اینجا چه خبره ؟
@ زود باش برو کارتون هارو با کمک دیوید بیار
خانم والنتی من رو از عمارت بیرون کرد
به سمت دیوید رفتم ، روم نمیشد بهش نگاه کنم
همونطور که به پایین نگاه میکردم لب زدم
+ خانم والنتی گفتن که باید بریم کارتون هارو بیاریم .
لبخندی زد
÷ باشه خانم خجالتی سوار شو بریم
چند دقیقه بعد :
از کالسکه پیاده شدم که دیوید گفت
÷ همینجا بمون الان میرم کارتون هارو میارم
+ اینجا کجاست ؟
÷ خونه ی من .... کارتون ها اینجاست
دیوید رفت و من به فکر فرو رفتم
بعد از چند دقیقه صدای در چوبی کلبه ی دنج دوید به گوش رسید ... به سمتش برگشتم
یه کارتون بزرگ توی دستش بود
+ بزار کمکت کنم
در کالسکه رو باز کردم و داخلش ایستادم ... دیوید کارتون هارو از خونه بیرون میاورد و من داخل کالسکه میزاشتمشون ... از حق نگذریم خیلی سنگین بود اما به روی خودم نیاوردم . یعنی امشب دوباره مهمونی دارن ؟!
همه چیز عادی بود و کالسکه تقریبا پر شده بود که یهو پام به یکی از میخ های بیرون اومده از چوب کالسکه گیر کرد و .... به خودم که اومدم دیدم که افتادم روی ویلیام ...
+ آخخخخخخخ
رگه های قهوه ای رنگ چشمش روی من زوم شده بود .
باد آروم از موهای موج موجیش گذر میکرد و خال های کم رنگ روی گونه هایش و حتی چال لبخندش همتا نداشت ... پسره ی جذاب سیگاری ! از لحاظ ثروت به مستر بارل نمیرسه اما از لحاظ چهره و شخصیت ، مستر باید جلوش زانو بزنه ....
× دیوید ؟
ناگهان به سمت صدا برگشتیم
موهای فر فریش رو کنار زد و تعجب چشم هایش بیدارتر شد ...
دیوید آروم زمزمه کرد
÷ پاشو دیگه دختر آبرومون رفت .. حداقل پلک بزن
بفهمم زنده ای
آروم از روی دیوید بلند شدم و لباسمو تکوندم
زن رو به روی ما ایستاده بود ، آستین های کلوش و یقه ای که تا ترقوه های برجسته اش ادامه داشت با رنگ برنز پوستش شباهت داشت
حدودا 40 سالش بود و هیکل ورزیده و قد متوسطی داشت ، یه سبد بزرگ توی دستش گرفته و با صدای کلفت صحبت میکرد .....
÷ سلام مادر
یه لحظه خشکم زد . مادر ؟
زن نزدیکتر اومد و با هر قدم بوی بدی رو احساس میکردم ... دیوید رو بغل گرفت که تونستم داخل سبدش رو ببینم
اثر چند لکه خون از پشت سبد پیدا بود ، روی پنجه ی پا ایستادم و نگاهش کردم
خدای من ... 4 تا موش بزرگ که چشم نداشتن و یکی از دست هاشون بریده شده بود داخل کیسه روی هم افتاده بودن
ازشون فاصله گرفتم که لب زد
کامنت بزاررررررررررررررررررررررررررررررررررر سیسی
دیدگاه ها (۲)

۴۵ لایک و ۱۵ نشر و ۵۰ کامpart : 15به جای کاور این عکسشونو گذ...

در جست و جوی خاطرات پارت ۲۰

رمان تهکوک

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط