بادی از سیارات دیگر
1
صبح که کلید قفل دوچرخه ام همراهم نبود ، کاری از دستم بر نمی آمد جز خمیازه کشیدن که مرا بیش از پیش خسته کرد .
به تیرِ آهنی پارکینگ تکیه دادم و دستم را به دور بدنه فلزی دوچرخه گره زدم .
حرارت زیادی داشت که از نور طلایی ظهر بود ، از باران دیشب هم کثیف شده و از آنکه تنهایش گذاشته بودم دیوانه شده بود .
حتی رکاب هایش هم روغن کاری میخواست ، زنجیرش تاب برداشته و فرمونش لجبازی میکرد .
2
بعد از آنکه قفل را شکستم ، دستم آنقدر زخمی شده بود و وقتم آنقدر رفته بود که قادر باشد روزم را خراب کند .
اما خوشحال بودم که لاقل دوچرخه ام را آزاد کرده ام .
سر راه چه زیبا شهرک ها را نگاه میکردم و حس میکردم باد های ملایمی را که از سیاراتی دیگر می آمد ، سیاراتی که در اعماق دریا شاید زندگی میکنند و تمام سطحشان را جلگه های متعفنی پوشانده و البته صدف های سفید برجسته و شن زار های نم گرفته ...
۳
دکه ای به شکل جعبه مقوایی بود ، از چهار طرف بسته شده با برزنت قهوه ای خوش رنگ و رو به رویش باز ، یک میز پهن قرار گرفته و روی آن هزاران گل خیس آفتابگردان ، روح آدمی را وادار میکند که لاقل یکی بخرد ولو دنیا به آخر برسد .
اسکناسی را از جیب بیرون آورده و تقدیم آن دستان نرم فروشنده کردم ، زنی زیبا بود اما گل را گویی که در حلقم فرو کرد ، همه چیز فراموش شد .
گل را در دستم گرفتم و به سمت دوچرخه آمدم .
خب ...
شاید دیوانه هستم که در این شهرک ، که در انبوه باغچه های آفتابگردان بلعیده شده ، یک دسته آفتابگردان خریدم تا کاغذ معطرش را باز کرده ، گل ها را بیرون آورده و درون سبدِ دورچرخه بگذارم .
تقریبا شش شاخه آفتابگردان سرحال که عطر های مصنوعی خورده اند .
سوار دوچرخه شدم ، پایم را روی پدال گذاشته و پا زدم ...
آه ، بادهایی از آن سو ، حتی اکنون مرا در این شهرک مست کرده !
که بدین سان سوار بر دوچرخه ام و بی هدف پدال میزنم .
{{ کاش مجبور نبودم هر روز افرادی را تحمل کنم ، تا روز به روز این رویا ضعیف تر شود ، به نظر میرسد که روح هرچقدر بزرگ باشد ، جسم مجبور است از محیط اطرافش آسیب ببیند و سطح روح را هم به پایین بکشد }}
تقدیم به خودم که فارغ از همه چیز فقط او کسی است که میگذارد با آدم های شبیه خودم ارتباط داشته باشم ، حتی اگر هرگز نتوانم ملاقاتشان کنم 🌼👥
صبح که کلید قفل دوچرخه ام همراهم نبود ، کاری از دستم بر نمی آمد جز خمیازه کشیدن که مرا بیش از پیش خسته کرد .
به تیرِ آهنی پارکینگ تکیه دادم و دستم را به دور بدنه فلزی دوچرخه گره زدم .
حرارت زیادی داشت که از نور طلایی ظهر بود ، از باران دیشب هم کثیف شده و از آنکه تنهایش گذاشته بودم دیوانه شده بود .
حتی رکاب هایش هم روغن کاری میخواست ، زنجیرش تاب برداشته و فرمونش لجبازی میکرد .
2
بعد از آنکه قفل را شکستم ، دستم آنقدر زخمی شده بود و وقتم آنقدر رفته بود که قادر باشد روزم را خراب کند .
اما خوشحال بودم که لاقل دوچرخه ام را آزاد کرده ام .
سر راه چه زیبا شهرک ها را نگاه میکردم و حس میکردم باد های ملایمی را که از سیاراتی دیگر می آمد ، سیاراتی که در اعماق دریا شاید زندگی میکنند و تمام سطحشان را جلگه های متعفنی پوشانده و البته صدف های سفید برجسته و شن زار های نم گرفته ...
۳
دکه ای به شکل جعبه مقوایی بود ، از چهار طرف بسته شده با برزنت قهوه ای خوش رنگ و رو به رویش باز ، یک میز پهن قرار گرفته و روی آن هزاران گل خیس آفتابگردان ، روح آدمی را وادار میکند که لاقل یکی بخرد ولو دنیا به آخر برسد .
اسکناسی را از جیب بیرون آورده و تقدیم آن دستان نرم فروشنده کردم ، زنی زیبا بود اما گل را گویی که در حلقم فرو کرد ، همه چیز فراموش شد .
گل را در دستم گرفتم و به سمت دوچرخه آمدم .
خب ...
شاید دیوانه هستم که در این شهرک ، که در انبوه باغچه های آفتابگردان بلعیده شده ، یک دسته آفتابگردان خریدم تا کاغذ معطرش را باز کرده ، گل ها را بیرون آورده و درون سبدِ دورچرخه بگذارم .
تقریبا شش شاخه آفتابگردان سرحال که عطر های مصنوعی خورده اند .
سوار دوچرخه شدم ، پایم را روی پدال گذاشته و پا زدم ...
آه ، بادهایی از آن سو ، حتی اکنون مرا در این شهرک مست کرده !
که بدین سان سوار بر دوچرخه ام و بی هدف پدال میزنم .
{{ کاش مجبور نبودم هر روز افرادی را تحمل کنم ، تا روز به روز این رویا ضعیف تر شود ، به نظر میرسد که روح هرچقدر بزرگ باشد ، جسم مجبور است از محیط اطرافش آسیب ببیند و سطح روح را هم به پایین بکشد }}
تقدیم به خودم که فارغ از همه چیز فقط او کسی است که میگذارد با آدم های شبیه خودم ارتباط داشته باشم ، حتی اگر هرگز نتوانم ملاقاتشان کنم 🌼👥
- ۲.۰k
- ۳۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط