رویای بچگی 🌌⭐
رویای بچگی 🌌⭐
part4
□■□■□■□■□■□■□■□■□
صدای پا به در نزدیک شد...سریع رفتم تو اتاقم
نباید این اتفاق بیفته....من بدون مینا چطوری زندگی کنم
مامان و بابام از اتاق اومدن بیرون...
باید برم پیش مامان
تو آشپزخونه بود
رفتم پیشش
_مامان...
م/یونگی:جونم پسر قشنگم
_میخوایم بریم ونکوور؟
م/یونگی:ها ن..نه...کی اینو گفته
_دروغ نگو همه چیو شنیدم...من هیچوقت بدون مینا جایی نمیرم ونکوور هم نمایم اینو
یادت باشه
بعد به سمت اتاق خودم رفتم
>پایان فلشبک<
مدیر صدامون کرد از روی نیمکت بلند شوم دست مینا رو گرفتم رفتیم سمت دفتر
وقتی وارد دفتر شدیم پد بزرگم اونجا بود
الان باز شروع میکنه به سرزنش کردن که چرا اینطریو کردید
پس سرمو انداختم پایین
پدر بزرگ:بازم؟بازم شیطونی کردید؟
اخه من شما دوتا رو چیکار کنم
بنظرتون درس مهم تره یا احساسات بچگانه شما
+بچگانه نیست
پدربزرگ:ساکتت
زبون درازی هم میکنی...اره؟
برید تو ماشین تا تکلیفم رو با شما دوتا مشخص کنم
بادیگارد هاش مارو تاپیش ماشن بردن وقتی سوار شدیم بعد چند مین پدر بزرگ اومد معلومه خیلی عصبیه
_اومد تو هیچ حرفی نزن(اروم)
مینا هم سرشو تکون داد
پدر بزرگ اومد سوار ماشین شد و راه افتادیم
وقتی رسیدیم خونه یه ون دم در دیدم
این چیه؟مال کیه؟
پیاده شدیم
نکنه قراره الان بریم....نه بابا چرا اینطوری فک میکنم هه هه روانی شدم اصلا بیخیال...
رفتیم توی عمارت دیدم مامان و بابام وسایلمون جمع کردن و روی مبل نشستن
_مامان....بابا....چرا وسایلمو جمع کردید
نکنه میخوایم بریم
ب/یونگی:میخوایم بریم یه کشور دیگه...این برات بهتره
+یعنی چی چرا..چرا میخواید این کار کنید
_بابا خواهش میکنم ترو خدا بزار من بمونم
میخوام پیش مینا باشم
ب/یونگی:برو سوار ون شو
دیدم مینا دوید تیکه بالا منم دنبالش زفتم
دم اتاقش...در زدم جواب نداد وقتی درو باز کرد روی تخت بود زیر پتو
_مینا...پیشی کوچولو...قهر با من
رفتم پیشش روی تخت دراز کشیدمو از پشت بغلش کردم
_قول میدم زود برمیگردم..اصلا هر روز میتونیم از توی گوشی حرف بزنیم
+توهم انگار زیاد بدت نمیاد بری(با گریه)
_پدربزرگو میشناسی دیگه حرف حرف خودشه...الان منو تو مخالفت کنیم
بازم حرف خودشو میزنه...منم راضی نیستم بیام
ولی پدرمم داره مثل پدر بزرگ رفتار میکنه
عوض شده انگار پدربزرگ توی جوونیه
اگه فقط پدر بزرک بود میتونستم به اصرار یا اینکه به مامان بابام بگم باهاش مخالفت کنن جلوشو بگریم
+دلم برات..هق...تنگ میشه(گریه)
_منم همینطور....(سرشو بوسید)
دیگهچیزی نگفتیم...
کم کم خوابم گرفت دیدم مینا
چشمامو بستن و آروم آروم به خواب رفتم.....
○●○●○●○●○●○●○●○●○
ادامه دارد....
part4
□■□■□■□■□■□■□■□■□
صدای پا به در نزدیک شد...سریع رفتم تو اتاقم
نباید این اتفاق بیفته....من بدون مینا چطوری زندگی کنم
مامان و بابام از اتاق اومدن بیرون...
باید برم پیش مامان
تو آشپزخونه بود
رفتم پیشش
_مامان...
م/یونگی:جونم پسر قشنگم
_میخوایم بریم ونکوور؟
م/یونگی:ها ن..نه...کی اینو گفته
_دروغ نگو همه چیو شنیدم...من هیچوقت بدون مینا جایی نمیرم ونکوور هم نمایم اینو
یادت باشه
بعد به سمت اتاق خودم رفتم
>پایان فلشبک<
مدیر صدامون کرد از روی نیمکت بلند شوم دست مینا رو گرفتم رفتیم سمت دفتر
وقتی وارد دفتر شدیم پد بزرگم اونجا بود
الان باز شروع میکنه به سرزنش کردن که چرا اینطریو کردید
پس سرمو انداختم پایین
پدر بزرگ:بازم؟بازم شیطونی کردید؟
اخه من شما دوتا رو چیکار کنم
بنظرتون درس مهم تره یا احساسات بچگانه شما
+بچگانه نیست
پدربزرگ:ساکتت
زبون درازی هم میکنی...اره؟
برید تو ماشین تا تکلیفم رو با شما دوتا مشخص کنم
بادیگارد هاش مارو تاپیش ماشن بردن وقتی سوار شدیم بعد چند مین پدر بزرگ اومد معلومه خیلی عصبیه
_اومد تو هیچ حرفی نزن(اروم)
مینا هم سرشو تکون داد
پدر بزرگ اومد سوار ماشین شد و راه افتادیم
وقتی رسیدیم خونه یه ون دم در دیدم
این چیه؟مال کیه؟
پیاده شدیم
نکنه قراره الان بریم....نه بابا چرا اینطوری فک میکنم هه هه روانی شدم اصلا بیخیال...
رفتیم توی عمارت دیدم مامان و بابام وسایلمون جمع کردن و روی مبل نشستن
_مامان....بابا....چرا وسایلمو جمع کردید
نکنه میخوایم بریم
ب/یونگی:میخوایم بریم یه کشور دیگه...این برات بهتره
+یعنی چی چرا..چرا میخواید این کار کنید
_بابا خواهش میکنم ترو خدا بزار من بمونم
میخوام پیش مینا باشم
ب/یونگی:برو سوار ون شو
دیدم مینا دوید تیکه بالا منم دنبالش زفتم
دم اتاقش...در زدم جواب نداد وقتی درو باز کرد روی تخت بود زیر پتو
_مینا...پیشی کوچولو...قهر با من
رفتم پیشش روی تخت دراز کشیدمو از پشت بغلش کردم
_قول میدم زود برمیگردم..اصلا هر روز میتونیم از توی گوشی حرف بزنیم
+توهم انگار زیاد بدت نمیاد بری(با گریه)
_پدربزرگو میشناسی دیگه حرف حرف خودشه...الان منو تو مخالفت کنیم
بازم حرف خودشو میزنه...منم راضی نیستم بیام
ولی پدرمم داره مثل پدر بزرگ رفتار میکنه
عوض شده انگار پدربزرگ توی جوونیه
اگه فقط پدر بزرک بود میتونستم به اصرار یا اینکه به مامان بابام بگم باهاش مخالفت کنن جلوشو بگریم
+دلم برات..هق...تنگ میشه(گریه)
_منم همینطور....(سرشو بوسید)
دیگهچیزی نگفتیم...
کم کم خوابم گرفت دیدم مینا
چشمامو بستن و آروم آروم به خواب رفتم.....
○●○●○●○●○●○●○●○●○
ادامه دارد....
- ۸.۵k
- ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط