وقتی دوست پسرت بود💚
وقتی دوست پسرت بود💚
پارت ۳(last part)
رسیدیم به روز موعود...
امروز قراره بود تمامی کاندید های کمپانی توی سالن اجتماعات جمع بشن و نتایج رو ببینن
از صبح کوک خیلی بهم انگیزه داد
میگفت هرچی بشه چیزی از ارزش های من کم نمیشه...
و خب همین..بیشتر از هرچیزی بهم انگیزه میداد و خوشحالم میکرد
واقعا خوشحالم میکرد...
از دیشب کلی بیام های انگیزشی میگرفتم ولی هیچکدوم به اندازه حرف های کوک برام نبودن
.
.
.
سالن اجتماعات...ساعت ۹:۱۴ صبح
همگی نشسته بودیم
مدیریت اومد..
برگه نتایج تو دستش بود..
قلبم مث چی داشت میزد..
اگر کوک الان اینجا بود احتمالا میگفت.."دخترم لازم نیست انقدر نگران باشی"
با همین فکرا سعی کردم حواسم رو به جلسه بدم
×خب..همگی میدونید امروز قراره یکی از شماها رو به عنوان پزشک رسمی کمپانی اعلام بکنیم...
×این تصمیم با مشارکت اعضای هیئت مدیره کمپانی..و منیجر ها و اعضای محترم مدیریت گرفته شده و هیچگونه رشوه،باج گیری و...در کار نبوده
×به اطلاع شما میرسانیم سرکار خانم..
قلبم داشت از دهنم میومد بیرون..این لحظه سرنوشت و جایگاه علمی منو توی این کمپانی مشخص میکرد...
×سرکار خانم مین هی...لطفا تشویقشون کنید..
همگی بلند شدن برام دست میزدن...
باورم نمیشد...من..من واقعا تونستم؟
از سالن اومدم بیرون
بدو بدو رفتم سمت اتاق تمرین کوک...
تق تق
_بفرمایید؟
درو باز کردم
کوک بلند شد
_دخترم..نتیجه چی شد؟؟
+کوک قبول شدم..هه...قبول شدم..(نفس نفس)
منو بلند کرد و چرخوند تو هوا و یه بوس رو گونم زد
_افرین بهت پرنسسم...میدونستم میتونی...
+حیحی🤏
_اخ قربونت برم...
+خب نمیخوای برام جشن بگیری؟(کیوت)
_معلومه که میگیرم...میخوای بریم سینما؟
+ارهههه(کیوت)
_اخ اینطور میکنی دلم میخواد گازت بگیرم...فدای ذوق کردنت بشممم
پایان....
حمایت کنید فرشته هام💚
پارت ۳(last part)
رسیدیم به روز موعود...
امروز قراره بود تمامی کاندید های کمپانی توی سالن اجتماعات جمع بشن و نتایج رو ببینن
از صبح کوک خیلی بهم انگیزه داد
میگفت هرچی بشه چیزی از ارزش های من کم نمیشه...
و خب همین..بیشتر از هرچیزی بهم انگیزه میداد و خوشحالم میکرد
واقعا خوشحالم میکرد...
از دیشب کلی بیام های انگیزشی میگرفتم ولی هیچکدوم به اندازه حرف های کوک برام نبودن
.
.
.
سالن اجتماعات...ساعت ۹:۱۴ صبح
همگی نشسته بودیم
مدیریت اومد..
برگه نتایج تو دستش بود..
قلبم مث چی داشت میزد..
اگر کوک الان اینجا بود احتمالا میگفت.."دخترم لازم نیست انقدر نگران باشی"
با همین فکرا سعی کردم حواسم رو به جلسه بدم
×خب..همگی میدونید امروز قراره یکی از شماها رو به عنوان پزشک رسمی کمپانی اعلام بکنیم...
×این تصمیم با مشارکت اعضای هیئت مدیره کمپانی..و منیجر ها و اعضای محترم مدیریت گرفته شده و هیچگونه رشوه،باج گیری و...در کار نبوده
×به اطلاع شما میرسانیم سرکار خانم..
قلبم داشت از دهنم میومد بیرون..این لحظه سرنوشت و جایگاه علمی منو توی این کمپانی مشخص میکرد...
×سرکار خانم مین هی...لطفا تشویقشون کنید..
همگی بلند شدن برام دست میزدن...
باورم نمیشد...من..من واقعا تونستم؟
از سالن اومدم بیرون
بدو بدو رفتم سمت اتاق تمرین کوک...
تق تق
_بفرمایید؟
درو باز کردم
کوک بلند شد
_دخترم..نتیجه چی شد؟؟
+کوک قبول شدم..هه...قبول شدم..(نفس نفس)
منو بلند کرد و چرخوند تو هوا و یه بوس رو گونم زد
_افرین بهت پرنسسم...میدونستم میتونی...
+حیحی🤏
_اخ قربونت برم...
+خب نمیخوای برام جشن بگیری؟(کیوت)
_معلومه که میگیرم...میخوای بریم سینما؟
+ارهههه(کیوت)
_اخ اینطور میکنی دلم میخواد گازت بگیرم...فدای ذوق کردنت بشممم
پایان....
حمایت کنید فرشته هام💚
- ۸۳۶
- ۰۱ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط