پارت سه.
بالاخره به حرف اومدم.
_نه نه فقط حرکاتت با دقت و ظرافت بود توجهمرو جلب کرد،خوشحال میشم باهات مبارزه داشته باشم.
هیچی نگفت،فقط سری تکون داد و با گفتن ببخشید باید برم الان مسابقه دهنده بعدیرو صدا میزنن رفت و منرو با فکر به اون چهره تنها گذاشت.
الان که دقت میکنم اون صدای بم و دورگهش هم کم از چهرهش نداشت،فوقالعاده بود.
با یاداوری اینکه الان مسابقه دهندههای بعدیرو صدا میزنن به سرعت از اتاق خارج شدم و به محل اعلام شرکت کنندهها رفتم.
نفر بعدی من بودم و حریفم پسری اهورا نام.
رفتم برای مبارزه اماده بشم که ناخوداگاه چشمم به اون طرف زمین و حریفم خورد...خودش بود،همون پسره تو اتاق.پس اسمش اهوراست.
بعد اعلام کردن اینکه وقت شروع مسابقهست وارد رینگ شدیم.
با دیدن من صورتش رنگ تعجب گرفت.
تکخندی کردم و گفتم.
_فکر نمیکردم ارزوم انقدر زود براورده بشه.
هیچی نگفت،فقط نیشخند زد.
دستکشها رو پوشیدیم، و برای اولین بار در برابر هم قرار گرفتیم.
کی میدونست که این اخرین باری نیست که با هم روبهرو میشیم و مبارزه میکنیم؟
مبارزه سختی بود، هر ضربهای که میزدیم، شدت بیشتری داشت.
. ضربات اهورا دقیق و سریع بودن، ولی توی اون شب، من بالاخره بردم. بعد از مبارزه، وقتی خون از لبم چکه میکرد، به لبخند اهورا نگاه کردم. هیچ وقت فکر نمیکردم اون اولین شکستش رو در مقابل من تجربه کنه.
— مبارزه خوبی بود.
صدای اهورا، که هنوز به سختی از شدت ضربات حرف میزد، پر از احترام و اذعان به قدرت من بود تو گوشم طنین انداز شد.لبخندی زدم و چیزی نگفتم.
زمان حال-
همین حرفها باعث شد دوباره به گذشته فکر کنم. به اولین روزهایی که کنار هم بودیم و چطور هر بار که با هم مبارزه میکردیم، بیشتر به هم نزدیکتر میشدیم.هیچوقت فکر نمیکردم بعد اون مبارزه بازم باهاش روبهرو بشم. اما حالا وضعیت فرق کرده بود. این بار نه فقط برای مسابقه، بلکه برای چیزی بزرگتر باید آماده میشدیم.
اهورا نفس عمیقی کشید و دستکشهاش رو از دستش بیرون آورد.
— یادته چی شد؟
نگاهش کردم.
_آره، اما حالا باید از خودمون بپرسیم، این بار چی میخوایم؟
مبارزه با رهام، برادر اهورا، بدون شک یکی از سختترین مبارزات زندگیمون میشد. اما این بار دیگه بازی مثل گذشته نبود. جنگی بود که باید حواسمون به همهچیز میبود.
خوشگلا لایک و کامنت و بازنشر یادتون نره.💫
_نه نه فقط حرکاتت با دقت و ظرافت بود توجهمرو جلب کرد،خوشحال میشم باهات مبارزه داشته باشم.
هیچی نگفت،فقط سری تکون داد و با گفتن ببخشید باید برم الان مسابقه دهنده بعدیرو صدا میزنن رفت و منرو با فکر به اون چهره تنها گذاشت.
الان که دقت میکنم اون صدای بم و دورگهش هم کم از چهرهش نداشت،فوقالعاده بود.
با یاداوری اینکه الان مسابقه دهندههای بعدیرو صدا میزنن به سرعت از اتاق خارج شدم و به محل اعلام شرکت کنندهها رفتم.
نفر بعدی من بودم و حریفم پسری اهورا نام.
رفتم برای مبارزه اماده بشم که ناخوداگاه چشمم به اون طرف زمین و حریفم خورد...خودش بود،همون پسره تو اتاق.پس اسمش اهوراست.
بعد اعلام کردن اینکه وقت شروع مسابقهست وارد رینگ شدیم.
با دیدن من صورتش رنگ تعجب گرفت.
تکخندی کردم و گفتم.
_فکر نمیکردم ارزوم انقدر زود براورده بشه.
هیچی نگفت،فقط نیشخند زد.
دستکشها رو پوشیدیم، و برای اولین بار در برابر هم قرار گرفتیم.
کی میدونست که این اخرین باری نیست که با هم روبهرو میشیم و مبارزه میکنیم؟
مبارزه سختی بود، هر ضربهای که میزدیم، شدت بیشتری داشت.
. ضربات اهورا دقیق و سریع بودن، ولی توی اون شب، من بالاخره بردم. بعد از مبارزه، وقتی خون از لبم چکه میکرد، به لبخند اهورا نگاه کردم. هیچ وقت فکر نمیکردم اون اولین شکستش رو در مقابل من تجربه کنه.
— مبارزه خوبی بود.
صدای اهورا، که هنوز به سختی از شدت ضربات حرف میزد، پر از احترام و اذعان به قدرت من بود تو گوشم طنین انداز شد.لبخندی زدم و چیزی نگفتم.
زمان حال-
همین حرفها باعث شد دوباره به گذشته فکر کنم. به اولین روزهایی که کنار هم بودیم و چطور هر بار که با هم مبارزه میکردیم، بیشتر به هم نزدیکتر میشدیم.هیچوقت فکر نمیکردم بعد اون مبارزه بازم باهاش روبهرو بشم. اما حالا وضعیت فرق کرده بود. این بار نه فقط برای مسابقه، بلکه برای چیزی بزرگتر باید آماده میشدیم.
اهورا نفس عمیقی کشید و دستکشهاش رو از دستش بیرون آورد.
— یادته چی شد؟
نگاهش کردم.
_آره، اما حالا باید از خودمون بپرسیم، این بار چی میخوایم؟
مبارزه با رهام، برادر اهورا، بدون شک یکی از سختترین مبارزات زندگیمون میشد. اما این بار دیگه بازی مثل گذشته نبود. جنگی بود که باید حواسمون به همهچیز میبود.
خوشگلا لایک و کامنت و بازنشر یادتون نره.💫
- ۱۰.۹k
- ۰۷ آذر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط