#عصرانه با #نمایشخوانی

#عصرانه با #نمایشخوانی

عصر به خیر عزیزانم.....

برای افرادی که کمتر ناهار میخورند ؛ یک عصرانه ی ساده ؛ بسیار میجسبد ؛ حالا اگر همدمی هم باشد و دو فنجان و حرفی و حدیثی ؛ دیگر چه بهتر....
.
.
برای عصرانه امروز ؛ دیالوگی از نمایش #تاجماه نوشته #بانو_فریده_فرجام را انتخاب کرده ام که در سال هزار و سیصد و چهل و سه ؛ این نمایش را نوشته است...
او مقاله نویس ؛ محقق و از پیشکسوتان نمایشنامه نویسی زنان در ایران است که به دلیل حیطه های مختلف کاری اش ؛
؛ برایش احترام زیادی قایلم...
.
بانو فرجام ؛ هنوز در غربت ؛ سلحشورانه مینویسد و دو سال پیش ؛ طی سفری به ایران ؛ پروژه ای را برای کودکان؛ به اجرا گذاشت....
.
تاجماه داستان غمگینی دارد.دختری باهوش زیر نظر پدرش ؛ استاد موسیقی دارد و سه تار مینوازد....پدر میمیرد و برچسبهای مختلف خانواده و جامعه ؛ به دختری نوازنده و متفاوت ؛ باعث نوعی عدم تعادل روانی در تاجماه میشود ؛ به تصویر خود در آینه پناه میبرد...و آن را دریجه ی یک روشنایی ابدی میخواند...افراد وحشت زده ی خانه به استاد تاجماه ؛ که دوست پدرش هم بوده است ؛ پناه میبرند و از او یاری میخواهند....استاد و تاجماه در اتاق مینشینند و به یادآوری خاطرات خوب گذشته میپردازند... استاد همیشه عاشق تاجماه بوده است؛ اما هرگز بیان نکرده است.اکنون دیر است....فشارهای جامعه؛ از دختری نوازنده و باهوش ؛ موجودی ساخته است که فقط به تصویر خود در آینه مینگرد و آن را دروازه ی بلورین راه نجات میداند.استاد میخواهد با کلمه ؛ خاطره و موسیقی ؛ تاجماه را به زندگی برگرداند... اما تاجماه پس از مرگ پدر فهمیده و عزیزش ؛ و آزار دیگر افراد خانواده ؛ دیگر تمایلی به زنده ماندن ندارد! بر تصویر خود در آینه میفشارد ؛ آینه را میشکند ؛ خود میمیرد و استاد را تنها میگذارد...


برای عصرانه ی امروز یکی از دیالوگهای زیبا نمایش "تاجماه " را انتخاب کرده ام که با آن ؛ زندگی کرده ام...
.

تاجماه به استاد :
.
صدای سازتون ؛ مثل قدمهای آشنا تو گوشم می پیچه....این آهنگ ؛ یادگار روزهایی است که من سه تار مشق میکردم...روزهاییکه زود پژمردند...مثل گلهای یاس...
.
.
.

#عصرانه_نوش_جان....حتی یک فنجان چای با دیالوگ شاعرانه ی تاجماه....#چیستا_یثربی

#ادبیات
#نمایش
#زنان_نمایشنامه_نویس_ایران
#دیالوگ
#عصرانه
#کتابخوانی
#زندگی_مثبت
عکس:سایت خواهرانه
#فریده_فرجام
#چیستایثربی
دیدگاه ها (۱)

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p74دختر چندتا گل خشک‌شده رو از روی مسیر ...

پشت دوربین شنیده شد.ـ آریا؟ داری با کی حرف می‌زنی؟پسر داخل ت...

سکوت 🖤🥀𓆩 پــارت بیست‌ونهم 𓆪 🖤🥀اسما هنوز به تصویر خیره بود.ـ ...

dark life = 24

اولین فیکم😄سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋𝟙: برخورد اولسئول، ساعت هشت صبح.ص...

پارت ۲۸اتاقِ تمرینِ رقص، با آینه‌های قدیِ عظیم و کفپوشِ چوبی...

سوپرایزز_ _____༄_____نام : هاتاکوفامیل : کامادولقب : هاتا...

پارت: 32 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*«مرخصیِ ساعتی گرفتم.» ماما...

دختری در آینه

علی اکبر شهنازیزمان عکس : 1332   به سال 1276 شمسی در تهران خ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط