امروز نوبت کاتسوکی و ایزوکو که برن خرید

گفتم بد نیست حالا همینجوری یه دونه پارت بدم

پارت ۱

**صحنه:** آشپزخانه خوابگاه مشترک ها یوئی. صبح روز شنبه. هوا آفتابی است.

**شخصیت ها:**
* **کاتسوکی باکُوگو:** با لباس معمولی (هودی سیاه و شلوار جین)، اما هنوز هم به نظر عصبی می رسد.
* **میدوریا ایزوکو:** با یک لباس راحت و رنگارنگ، با یک دفترچه یادداشت کوچک در دست که با هیجان ورق می زند.

**(صحنه آغاز می شود)**

ایزوکو با هیجان به سمت کاتسوکی که در حال خوردن یک لیوان آب است می دود.

**ایزوکو:** کاچان! کاچان! وقتشه بریم! لیست خرید هفته رو کامل کردم! اویاشو مارکت همه چیز رو با تخفیف داره، مخصوصاً گوشت و مرغ تازه! اگر الآن برسیم میتونیم بهترین cuts رو انتخاب کنیم!

کاتسوکی با نگاهی تحقیرآمیز به دفترچه یادداشتی که ایزوکو تکان می دهد نگاه می کند.

**کاتسوکی:** (با اخم) صداتو پایین بیار، دِکو! مگه داری میری جنگ؟! و اون مارکت تخفیف لعنتی... حتماً پر از آدمای احمقی میشه که مثل گله گوسفد تو راه میان.

**ایزوکو:** (دفترچه را پایین می آورد اما هنوز هیجانزده است) ولی... اما اگر دیر کنیم چیزای خوب تموم میشه! و باید برای ناهار هفته همه چی رو بخریم. تورو گفته اگه دیر کنیم اون پودینگ مورد علاقش رو نمیذارن برامون!

کاتسوکی با صدای بلند افسوس می کشد، اما کلیدهایش را از جیبش بیرون می آورد. این یک کار معمول آنها بود، اگرچه او همیشه وانمود می کرد که تحت فشار است.

**کاتسوکی:** باشه، باشه، زودباش دیگه! ولی اگه یه بار دیگه وسط مارکت شروع کنی به توضیح دادن راجع به اون تکنیک‌های مزخرف همه قوطی های رب گوجه فرنگی، همینجا منفجرت می کنم، فهمیدی؟

**ایزوکو** (به نشانه تسلیم وسایش را بالا میارد و می‌گوید)
بله بله !

**(cut به: خارج از اویاشو مارکت. شلوغ است.)**

در داخل فروشگاه، ایزوکو با دقت لیست را بررسی می کند در حالی که کاتسوکی با چرخ دستی را هدایت می کند و با نگاهی تند به هر کسی که به آنها خیلی نزدیک شود.

**ایزوکو:** (با خودش زمزمه می کند) بیست عدد تخم مرغ، برنج، شیر... وای! کاچان، نگاه کن! سس تند جدید اومده! رویش نوشته "انفجار اتمی"! این مال توئه!

او یک بطری بزرگ با برچسب قرمز و نارنجی پررنگ برمی دارد. چشمان کاتسوکی برق می زند. کمی.

**کاتسوکی:** (بطری را از دستش می گیرد و آن را بررسی می کند) هوم... درجه حرارت انفجارش به اندازه کافی بالا نیست. اما برای شروع بد نیست. بذار تو سبد.

ایزوکو با خوشحالی بطری را در چرخ دستی می گذارد. آنها از کنار قفسه های میوه رد می شوند.

**کاتسوکی:** (ناگهان می ایستد و یک دسته موز را برمی دارد) هی، دِکو! اینو بگیر.

**ایزوکو:** (متعجب) موز؟ اما توی لیست نبود...

**کاتسوکی:** (با بی حوصلگی) میدونم که توی لیست نبود، احمق! برای ریکاوری عضلانه. بعد از تمرینات سخت بتا لازم داری. نگو که فراموش کردی؟

ایزوکو لحظه ای ساکت می ماند، سپس صورتش با لبخندی کوچک و سپاسگزارانه روشن می شود. او همیشه تحت تأثیر اینکه او چقدر به جزئیات توجه می کند قرار می گیرد، حتی اگر آن را با فریاد بیان کند.

**ایزوکو:** ممنونم، کاچان!

**کاتسوکی:** (روی خودش را برمی گرداند و به راه می افتد) چیز مهمی نیست! فقط چرخ دستی رو حرکت بده، داریم وقت تلف می کنیم!

در حالی که به صف پرداخت نزدیک می شوند، یک کودک کوچک که روی پاهای مادرش نشسته است، به دستکش های قهرمانی ایزوکو اشاره می کند و با تعجب به آنها نگاه می کند. ایزوکو با مهربانی برای او دست تکان می دهد. کاتسوکی با اوقات تلخی غر می زند.

**کاتسوکی:** همیشه دنبال جلب توجهی...

**ایزوکو:** (با شوخى) نه دیگه! اون فقط یه بچه بود! نگران نباش کاچان، تو هنوز هم قوی‌ترین قهرمان آینده‌ای هستی که اینجا هست!

کاتسوکی با غرولندی که پشت آن رضایت پنهان است، به جلو نگاه می کند. وقتی نوبت آنها می شود، او قبل از اینکه ایزوکو حتی کیف پولش را درآورد، کارت خود را به دستگاه می کشد.

**ایزوکو:** وای، صبر کن! قرار بود نصفش رو من پرداخت کنم!

**کاتسوکی:** (کیسه ها را با قدرت برمی دارد) پول خرد جیبت رو لازم ندارم. تو میتونی کیسه های سنگین تر رو ببری. این تنها دلیلشه!

او سه کیسه بزرگ را به دست می گیرد و فقط یک کیسه سبک حاوی نان و تخم مرغ را برای ایزوکو باقی می گذارد. سپس، بدون اینکه به عقب نگاه کند، به سمت خروجی حرکت می کند.

**ایزوکو:** (کیسه خود را می گیرد و به دنبال او می دود، با لبخندی پرمعنا روی لبش) صبر کن کاچان! خیلی ممنون!

**کاتسوکی:** (با فریاد بدون اینکه برگردد) مزخرف نگو، دِکو!! زودباش!

((ادامه دارد
دیدگاه ها (۱۹)

رمان یک نیمکت فاصله

ی خبر بسیار خوب اینکه(سرش عر زدم)باکوگو کاتسوکی یکی از بهتری...

پارت۱۰انگشت‌هایِ ایزوکو خیلی آرام، مثل پر، روی پوستِ زبر و د...

واقعا عذر میخوام امشب نمیتونم پارت رمان رو قرار بدم🎀🙏و اینکه...

به نام خدا--سیلام🤓🌚بعد میلیارد ها سال بهار یادش اومد سناریو ...

پارت چهارم ❤️ایزوکو هنوز نمی‌توانست نگاهش را از کاتسوکی بگیر...

پارت سوم❤️کاتسوکی چند ثانیه دیگر به صورتش خیره ماند؛ انگار م...

سناریوی شماره ۳ تک پارتی. نکته:من هرچی فکر کردم گفتم بزار ای...

پارت 8(در عمق نگاه تو)هفت سال از آن زمان می‌گذشت و حالا تمام...

خواستگاری!

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط