{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

(هرگز کسانی را که در راه خدا کشته شده‏اند مرده مپندار بلک

(هرگز کسانی را که در راه خدا کشته شده‏اند مرده مپندار بلکه زنده‏اند که نزد پروردگارشان روزی داده می‏شوند (169 ال عمران )
***************
شهید اوینی:
یکی از فرماندهان جنگ میگفت: خدا رحمت کند حاج عبدالله ضابط را. برایم تعریف می‌کرد: خیلی دلم میخواست سید مرتضی آوینی را ببینم. یک روز به رفقایش گفتم، جور کنید تا ما سید مرتضی را ببینیم. خلاصه نشد. بالاخره آقای سید مرتضی آوینی توی فکه روی مین رفت و به آسمونها پر کشید.
تا اینکه یک وقتی آمدیم در منطقۀ جنگی با کاروانهای راهیان نور. شب در آنجا ماندیم. در خواب، شهید آوینی را دیدم و درد و دل‌هایم را با او کردم؛ گفتم آقا سید، خیلی دلم میخواست تا وقتی زنده هستی بیام و ببینمت، اما توفیق نشد. به من گفت ناراحت نباش فردا ساعت 8 صبح بیا سر پل کرخه منتظرت هستم. صبح از خواب بیدار شدم. منِ بیچاره که هنوز زنده بودن شهید را شک داشتم گفتم: این چه خوابی بود، او که خیلی وقت است شهید شده است. گفتم حالا برم ببینم چی میشه.
بلند شدم و سر قراری رفتم که با من گذاشته بود، اما با نیم ساعت تأخیر، ساعت 8:30.
دیدم خبری از آوینی نیست. داشتم مطمئن میشدم که خواب و خیال است. سربازی که اون نزدیکیها در حال نگهبانی بود نزدیک آمد و به من گفت: آقا شما منتظر کسی هستید؟ گفتم: آره، با یکی از رفقا قرار داشتیم.
گفت: چه شکلی بود؟ برایش توصیف کردم. گفتم: موهایش جوگندمی است. محاسنش هم این‌جوری است.
گفت: رفیقت اومد اینجا تا ساعت 8 منتظرت شد نیامدی، بعد که خواست بره پیش من اومد و به من گفت: کسی با این اسم و قیافه مییاد اینجا، به او بگو آقا مرتضی اومد و خیلی منتظرت شد، نیامدی. کار داشت رفت. اما روی پل برایت با انگشت چیزی نوشته، برو بخوان. رفتم و دیدم خود آقا مرتضی نوشته: فلانی آمدیم نبودید، وعدۀ ما بهشت! سید مرتضی آوینی.
*****************

شهید ابراهیم همت:
همسر ابراهیم همت تعریف کرده بود : بعد از شهادت ابراهیم انقدر زندگی برایمان سخت شده بود یک روزی بچه ام داشت توی تب میمرد بچه را بغل کرده بودم و هر کاری کردم نتونستم بچه را اروم کنم دیگه اعصابم خراب شد شروع کردم با روح ابراهیم دعوا کردم گفتم: ابراهیم خیلی نامردی خودت رفتی بهشت مرا با این بچه ها و مشکلات تنها گذاشتی حداقل بیا چند دقیقه بچه ات را بغل کن – همسر شهید همت قسم خورده بود و گفته بود: خدا شاهده همون جا دیدم حاج ابراهیم همت امد و بچه ای که داشت در تب می سوخت را بغل کرد و نوازشش کرد چند دقیقه بعد داد دست من و رفت – نگاه کردم دیدم بچه تب نداره فکر کردم مثل خیلی از مریض ها که در لحظه اخر احتضار تب شون قطع میشه و می میرند بچه داره تموم میکنه – سریع بچه را بردیم پیش پزشک و معاینه کرد و گفت: خانم این بچه که چیزیش نیست بردار ببرش

************
(هرگز کسانی را که در راه خدا کشته شده‏اند مرده مپندار بلکه زنده‏اند که نزد پروردگارشان روزی داده می‏شوند (169 ال عمران )
.... ایا از خدا کسی راستگوتر وجود دارد ؟؟؟ مسلما خیر
دیدگاه ها (۳)

امام خامنه‌ای: این حدیث تنم را لرزاند که امام صادق علیه السل...

آواز عشق ♣️ part 6♣️یونگی ویو سوار ماشینم شدمو راه افتادم سم...

سلام دوستان می‌خوام محتویات خوابم در مورد نیما بگم چند روز ...

روایتی عجیب در مورد آخرالزمان

#چندخاطره🔸شهادت خانوادگی قشنگتره...روایتی از شهادت زوج شهید ...

🔴 حکایت پند آموز (‍عاقبت رباخواري)آقا سید مهدی کشفی که از یا...

#in_your_eyespart_9۳ویو کوکلبخند کمرنگی روی لبم نشست:آرهکایل...

پارت ۶که یهو داشتم میخوردم زمین که دیدم شوگا اومد و با جادوی...

پارت ۱ ( آسانسور عشق ) ات ویو ی روز خیلی خسته کننده رو تمام ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط