سناریو ساسونارو
نقاب تنهایی
پارت ۶
💙: خیلی مونده برسم بخاطر اینکه ناروتو روی دوشمه نمیتونم سریع تر برم اینطوری رسیدن به خونه زمان می بره اه پسرهی دردسر ساز
ساسوکه همینطور که راهش ادامه میداد زیر لب غر میزد
💙: با چه منطقی این مسئولیت رو قبول کردم واقعا که ولی اونا فکر کردن من نمیتونم از این زردک مراقبت کنم من ساسوکم من از پس هر کاری برمیام به من میگن ساسوکه اوچیها الکی که نیست
💙: ولی خیلی وقت که از اون پشت صدایی نمیاد بزار یا نگاه بندازم ببینم چرا این لیمو هیچ حرکتی نداره
ساسوکه زیر چشمی به ناروتوی رو دوشش نگاه کرد ناروتو اروم نفس میکشید و دیگه بیتابی نمیکرد مشت های کوچولوش به پیراهن ساسوکه فشار خفیفی میاوردن چشمای درشتش بسته بودن و فقط مژه های بلندش نمایان بودن دماغ کوچولوش اروم تکونهای ریز میخورد و لبای سرخش وقتی نور افتاب بهش میخورد قرمز تر میشدن به دلیل نزدیک بودن ناروتو به ساسوکه ... ساسوکه میتونست رایحهی ناروتو رو استشمام کنه بوی شیرین پرتقال داشت ساسوکه رو دیوونه میکرد دلش میخواست ناروتو رو بگیره و....( اوهوممم اره😅)
ولی تونست به هر سختی بود خودشو کنترل کنه سرعتشو بیشتر کرد تا قبل از اینکه کنترلشو از دست بده و کاری دست خودش و ناروتو بده به خونه برسه
..............................................................
بقیهی گروه ها کنار هم جمع شده بودن و داشتن غذا میخوردن و دربارهی معموریت امروز حرف میزدن که هیناتا ساکورا رو از دور دید که داشت می اومد به طرفشون پس
هیناتا: ساکورا سان بیا اینجا
ساکورا تازه بقیهی گروهها رو دید و میخواست راهشو کج کنه و بره که اینو دستشو کشید و اورد کنارشون
اینو: هی چرا داری در میری بشین پیشمون زود باش
🎀: خیلی خب
ساکورا نشست کنارشون
لی: ساکورا چان ناروتو خوبه
🎀: اره بهتره
تنتن: خوبه پس خیالمون راحت شد
شینو: پس الان خونست
🎀: اوم خب نه .... پیش ساسوکست
همه: چیییییییییییی
اینو: ساکورا داری شوخی میکنی ساسوکه کون که از ناروتو خوشش نمیاد چرا اخه
🎀: منم نمیدونم خودش یهو پیشنهاد داد
شوجی: اینطوری که خوبه شاید رابطهشونخوب شه
اینو: اره ولی چرا تو اینقدر پکری حس میکنم از این موضوع ناراحتی
🎀: خب یجورایی دوست ندارم ناروتو تنها پیشه ساسوکه کون بمونه تا اومدم که بگم ناروتو پیش من بمونه ساسوکه کون زود تر گفت اخه اون یه الفاست
اینو : خب تو هم الفایی
🎀: خب اره ولی
اینو: ولی چی
🎀: هیچی ولش کن بیا غذا بخوریم
__________________________________
پایان😁
پارت ۶
💙: خیلی مونده برسم بخاطر اینکه ناروتو روی دوشمه نمیتونم سریع تر برم اینطوری رسیدن به خونه زمان می بره اه پسرهی دردسر ساز
ساسوکه همینطور که راهش ادامه میداد زیر لب غر میزد
💙: با چه منطقی این مسئولیت رو قبول کردم واقعا که ولی اونا فکر کردن من نمیتونم از این زردک مراقبت کنم من ساسوکم من از پس هر کاری برمیام به من میگن ساسوکه اوچیها الکی که نیست
💙: ولی خیلی وقت که از اون پشت صدایی نمیاد بزار یا نگاه بندازم ببینم چرا این لیمو هیچ حرکتی نداره
ساسوکه زیر چشمی به ناروتوی رو دوشش نگاه کرد ناروتو اروم نفس میکشید و دیگه بیتابی نمیکرد مشت های کوچولوش به پیراهن ساسوکه فشار خفیفی میاوردن چشمای درشتش بسته بودن و فقط مژه های بلندش نمایان بودن دماغ کوچولوش اروم تکونهای ریز میخورد و لبای سرخش وقتی نور افتاب بهش میخورد قرمز تر میشدن به دلیل نزدیک بودن ناروتو به ساسوکه ... ساسوکه میتونست رایحهی ناروتو رو استشمام کنه بوی شیرین پرتقال داشت ساسوکه رو دیوونه میکرد دلش میخواست ناروتو رو بگیره و....( اوهوممم اره😅)
ولی تونست به هر سختی بود خودشو کنترل کنه سرعتشو بیشتر کرد تا قبل از اینکه کنترلشو از دست بده و کاری دست خودش و ناروتو بده به خونه برسه
..............................................................
بقیهی گروه ها کنار هم جمع شده بودن و داشتن غذا میخوردن و دربارهی معموریت امروز حرف میزدن که هیناتا ساکورا رو از دور دید که داشت می اومد به طرفشون پس
هیناتا: ساکورا سان بیا اینجا
ساکورا تازه بقیهی گروهها رو دید و میخواست راهشو کج کنه و بره که اینو دستشو کشید و اورد کنارشون
اینو: هی چرا داری در میری بشین پیشمون زود باش
🎀: خیلی خب
ساکورا نشست کنارشون
لی: ساکورا چان ناروتو خوبه
🎀: اره بهتره
تنتن: خوبه پس خیالمون راحت شد
شینو: پس الان خونست
🎀: اوم خب نه .... پیش ساسوکست
همه: چیییییییییییی
اینو: ساکورا داری شوخی میکنی ساسوکه کون که از ناروتو خوشش نمیاد چرا اخه
🎀: منم نمیدونم خودش یهو پیشنهاد داد
شوجی: اینطوری که خوبه شاید رابطهشونخوب شه
اینو: اره ولی چرا تو اینقدر پکری حس میکنم از این موضوع ناراحتی
🎀: خب یجورایی دوست ندارم ناروتو تنها پیشه ساسوکه کون بمونه تا اومدم که بگم ناروتو پیش من بمونه ساسوکه کون زود تر گفت اخه اون یه الفاست
اینو : خب تو هم الفایی
🎀: خب اره ولی
اینو: ولی چی
🎀: هیچی ولش کن بیا غذا بخوریم
__________________________________
پایان😁
- ۳۱.۰k
- ۰۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط