{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

★وقتی به فکر انتقامی...p¹

★وقتی به فکر انتقامی...p¹
توی جمع نشسته بودیم... بعد مدت ها دوستانه جمع شده بودیم. اگه بخوام صادق باشم، واقعا بهم خوش می‌گذشت!
دلم برای همشون تنگ شده بود.
هممون سر میز نشسته بودیم و حرف می‌زدیم...
نامجون گفت:"راستی بچه‌ها سان‌مین یه هنر خیلی قشنگ داره... با رزین کلی وسایل بامزه درست کرده!"
همه برام دست زدن منم لبخند میزدم.
واقعا خوشحال بودم نامزدم داره ازم تعریف می‌کنه!
با لبخند به نامجون نگاه میکردم... سرمو برگردونم و گفتم:"بچه‌ها می‌خواید یه لگو طراحی کنیم ، من با رزین برای همتون با اون لگو اکسسوری درست کنم؟؟"
بچه ها از این نظر من استقبال کردن و یک لگو طراحی کردیم...
بعد حدودا یک ساعت می‌خواستیم شام بخوریم.
نامجون با پسر‌های اکیپمون داخل تراس بودن، یهو همشون شروع کردن به خندیدن و به من نگاه کردن!
راستش خیلی خجالت‌آور بود و حس بدی بهم میداد...
بعد اینکه از تراس اومدن بیرون ، تا چشمشون به من میخورد خندشون میگرفت؛ یهو سوهو گفت:"سان‌مین جان میشه با اون لگو برای من چیزی درست نکنی؟؟آخه میترسم شبیه اون جاسوئیچی بشه که برای نامجون درست کردی!"
پسرا شروع کردن خندیدن... باورم نمیشد اما نامجون هم داشت می‌خندید! قضیه اون جاسوئیچی این بود که برای اولین بار با رزین کار میکردم و از اون زمان ۲ سال میگذره! الان واقعا حرفه‌ای تر شده بودم اما نامجون اون جاسوئیچی رو به پسرا نشون داده بود! سوهو نگام میکرد... یهو خندش از بین رفت و گفت:"سان‌مین ناراحت شدی؟؟باور کن شوخی کردم"
با اینکه واقعا ناراحت شده بودم گفتم:"نه نه ناراحت نشدم..."
من از سوهو ناراحت نبودم بلکه از نامجون دلخور بودم!
هارا گفت:"اوووو پسرا به چی میخندید؟؟؟ به ما هم بگیددد"
نامجون یهو گفت:"هارا قضیه راجب یک جاسوئیچیه وایسا بهت نشون بدم" میخواستم داد بزنم نامجون بسه بس کنننن اما نمیشد... یهو اون جاسوئیچی رو از کیفش درآورد و به هارا نشون داد! هارا و تمام دخترا شروع به خندیدن کردن...
تنها کسی که متوجه شده بود حالم بده، سوهو بود!
سوهو دستمو گرفت و منو برد سمت در تراس، ژاکتم رو گذاشت رو شونه‌هام و خودش یک کت چرم پوشید.
رفتیم داخل تراس... گفتم:"سوهو چیزی میخوای بهم بگی؟"
با مکث گفت:"هر چی بیشتر میموندی اونجا حالت بدتر میشد، میخوای به نامجون بگم بس کنه؟؟"
واقعا درک بالایی داشت... بغلش کردم و گفتم:"سوهو ازت ممنونم! واقعا ازت ممنونم."
وقتی از در شیشه‌ای داخل رو نگاه کردم...
نامجون با نگاه ترسناکی به منی نگاه میکرد که سوهو رو بغل کرده بودم! دلم بدجور انتقام میخواست...


فیک جدید رو دوست دارید؟؟
_ آگاتا★
دیدگاه ها (۱۵)

✈️ چند روز بیشترپارت ۱۵چند ساعت بعد، هر دو روی زمین نشسته بو...

┄┉✿┉┄ ⇠ 🐰: دیدن پروژه‌هایی که برای تولدم برگزار کردید واقعاً...

~نامجون واقعاً یه جور خاصی خوشگلههه😭🫴🏼💋از اون صورت آروم و نگ...

《برادره ناتنیم》(پارت ۶)ویو ا/ترفتم یک کراپ و دامن تن کردم رف...

اسم فیک: عشق اجباری منپارت: بیست و چهارم"ویو مین جی"دستم رو ...

وقتی سر اینکه دیر خونه میاین دعوا کردین ....### نقطه شروع دع...

یه آرمی تهیونگ رو توی رستورانی که خودش اونجا کار میکنه دیده ...

پارت ۳: وقتی رویا رنگِ حقیقت می‌گیره!جین که انگار از گریه‌ها...

قبل از خوندن درس از خودت امتحان بگیر؛ حتی اگه هیچی بلد نیستی...

آپدیت اینستاگرام بنگتن با پشت‌صحنه دیدار فوتبالیست هیونگ‌مین...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط