𝑾𝒊𝒍𝒅 𝑳𝒊𝒍𝒚୨ৎ

𝑾𝒊𝒍𝒅 𝑳𝒊𝒍𝒚୨ৎ
لیــلــیوم وحــشی⁸
تهیونگ داشت به پسر عموش حسادت می‌کرد؟
یا فقط چون خودش رو برتر از اون می‌دید با همچین دیدی بهش نگاه می‌کرد؟

*ویو سوآ
تا وارد عمارت شدم نوا رو گذاشتم زمین و دستمو روی کمرم گذاشتم‌.
+هوفف، دختر خیلی سنگینی
موقع درست کردن شامه...
بهتره زود برم به بقیه کمک کنم.
آشپزخونه طبق معمول برای شام درست کردن شلوغ بود.
امشب باید چندین رسپی مخصوص به مناسبت برگشت تهیونگ درست می‌کردیم.
آجوما با دقت مشغول تزئین یکی از غذاها بود و مدام به خدمتکارها تذکر می‌داد که چیزی رو اشتباه انجام ندن.
_سوآ! اون ظرف رو بده به من
سریع ظرف رو از روی میز برداشتم و به دستش دادم.
بعد از چند ساعت بالاخره همه‌چیز آماده شد.
میز شام با انواع غذاها و نوشیدنی‌ها چیده شده بود.
بوی غذاهای تازه کل فضای سالن غذاخوری رو پر کرده بود و نور لوسترهای بزرگ روی ظروف براق می‌افتاد.
من و چند نفر دیگه از خدمتکارها مشغول مرتب کردن آخرین جزئیات بودیم.
خانم یون، همراه بقیه اعضای خانواده وارد سالن شد.
همه سر جای خودشون نشستن، اما صندلی تهیونگ هنوز خالی بود.
جناب کیم نگاهی به ساعت مچیش انداخت.
_پس این پسر کجاست؟
آقای مین‌سوک، پدرِ مین‌‌جون، لبخند محوی زد و گفت:احتمالاً بعد از اون سفر طولانی خسته‌ست... بذارید کمی استراحت کنه
خانم یون نگاهی به صندلی خالی پسرش انداخت و گفت:این پسر خیلی...
خانم یون حرفش رو ادامه نداد و نفسشو کلافه داد بیرون.
بورا که کنار مادرش نشسته بود، با کنجکاوی به در ورودی نگاه می‌کرد.
_مامان، یعنی امشب هم نمیاد؟
امشب هم...
این نشون میداد بورا هرشب روی میز شام نبود برادرش رو حس می‌کرده.
خانم یون لبخندی زد و دستش رو روی دست دخترش گذاشت.
_میاد عزیزم... نگران نباش
مین‌جون در حالی به جام خالی توی دستاش چشم دوخته بود، گفت:فکر می‌کنم بعد از این همه سال، دیدن دوباره خانواده براش هیجان‌انگیز باشه
جناب کیم سرش رو به نشونه تأیید تکون داد.
انگار یه نفر از کسایی که دور میز نشسته بودن، اصلا از برگشتن تهیونگ خوشحال نبود.
مادر مین‌جون، خانم چوی.
دلیل حسادتش رو نمی‌فهمیدم.
همین الآنم پسرش مقام و منزلت بالایی داشت.
از چه چیزی می‌ترسید؟...
من کنار یکی از خدمتکارها وایساده بودم و سعی می‌کردم بدون جلب توجه، به صحبت‌هاشون گوش بدم.
یهو با صدای خانم یون سرمو چرخوندم.
_سوآ، عزیزم؟
+بله، خانم؟
نگاهش رو به سمتم برگردوند و با لحنی آروم گفت:ممکنه لطفاً بری اتاق تهیونگ و بهش خبر بدی که شام آماده‌ست؟
برای لحظه‌ای مکث کرد و ادامه داد:احتمالاً متوجه نشده ساعت چنده، از وقتی برگشته حسابی خسته‌ست
سرم رو کمی پایین آوردم.
+البته، خانم
نگاهی کوتاه به صندلی خالی تهیونگ انداختم.
خب...
انگار دوباره باید باهاش روبه‌رو می‌شدم...

#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#لیلیوم_وحشی#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
دیدگاه ها (۱)

قسمت دو

Why Did I Fall in Love with Her? | P²¹ 🖤ویو: پایان مهمونی ـ ...

| Part*42*جیمین: «لارا، معرفی نمی‌کنی؟»لارا: «چرا که نه.»نزد...

𝑺𝒕𝒂𝒚 𝒊𝒏 𝒎𝒚 𝒂𝒓𝒎𝒔 𝑷𝒂𝒓𝒕: ...

" پرواز قوها " " 𝑻𝒉𝒆 𝑭𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕 𝒐𝒇 𝑺𝒘𝒂𝒏𝒔"پارت ۷۳ویو راوی تهیونگ...

رمان انتقام ازدواج کامل

رمان: تا وقتی که عاشقت شدم ------ادامه پارت ۲۴

«پشت نیمکت آخر»پارت ۳زنگ تفریح خورد.جون‌کوک هنوز سر جاش نشست...

پارت ۳۹

🖤 عقد با رئیس مافیا — پارت ۲6صبح روز بعد، ساعت ۸:۱۵.تهیونگ ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط