تو پادشاه منی
تو پادشاه منی
پارت ⁰⁸
جیمین پسرش رو بوسید و گفت
جیمین: گریه نکن پسرم مامانی خیلی قویه باشه .
جیمین با پدرش پدر زنش و همواره برادر زنش روبه رو شد .
ته : سرورم میشه بگید چه اتفاقی افتاده؟
جیمین: منم نمیدونم .
سوکجین همه ی جانش در اتاق بود. درسته دختر واقعی اش نبود ولی از پسرش هم بیشتر دوسش داشت .
طبیب بیرون اومد.
جیمین : الان حالش خوبه چه اتفاقی براش افتاده .
طبیب: سرورم منو ببخشید ولی شما خیلی بهتر از من میدونید جه اتفاقی افتاده . عذر میطلبم اینو میگم ولی خب یکم آروم تر پیش میرفتین این اتفاق نمی افتاد . برای ایشون دیشب شب درد ناکی بوده من از حضور شما مرخص میشم
( طبیب فلنگ و بست)
تهیونگ: مگه خواهرم چیکار کرده بود به این روز انداختیش؟
جیمین: خب چیزه اصن به تو چه ؟ گفته بودم روی پسرم حساسم .
سهون: بابایی مامانی رو زدی ؟
یونگی : پسرم میتونی با زنت داستان کنی ولی نه در این حد که .
جیمین: عه اصن منو ول کنید
جیمین با سهون وارد اقامتگاه لیا شد
تمام گردن لیا بنفش و ارغوانی بود زیر چشماش گود بود و تازه خون ریزی بند اومده بود تازه لباش هم زخم بود و باد داشت .
سهون: باباییییی با مامان من چیکار کردی چرا این جوری شده هییقققققق من مامانم و میخوام .
تهیونگ با دو وارد اتاق شد که با دیدن لیا خشک شد :
ته: این چرا این جوری شده ؟ سرورم فرار کن که زنده ات نمیزارم من سر خواهرم پادشاه و شاهزاده نمیشناسم .
جیمین سهون و گذاشت پایین و دوید بیرون
جیمین: خب نمیدونستم این طوری میشه
الان اون پادشاه با اون هم عظمت و الدرم پلدرم داره مثل بچه ی سه ساله میدوه
پارت ⁰⁸
جیمین پسرش رو بوسید و گفت
جیمین: گریه نکن پسرم مامانی خیلی قویه باشه .
جیمین با پدرش پدر زنش و همواره برادر زنش روبه رو شد .
ته : سرورم میشه بگید چه اتفاقی افتاده؟
جیمین: منم نمیدونم .
سوکجین همه ی جانش در اتاق بود. درسته دختر واقعی اش نبود ولی از پسرش هم بیشتر دوسش داشت .
طبیب بیرون اومد.
جیمین : الان حالش خوبه چه اتفاقی براش افتاده .
طبیب: سرورم منو ببخشید ولی شما خیلی بهتر از من میدونید جه اتفاقی افتاده . عذر میطلبم اینو میگم ولی خب یکم آروم تر پیش میرفتین این اتفاق نمی افتاد . برای ایشون دیشب شب درد ناکی بوده من از حضور شما مرخص میشم
( طبیب فلنگ و بست)
تهیونگ: مگه خواهرم چیکار کرده بود به این روز انداختیش؟
جیمین: خب چیزه اصن به تو چه ؟ گفته بودم روی پسرم حساسم .
سهون: بابایی مامانی رو زدی ؟
یونگی : پسرم میتونی با زنت داستان کنی ولی نه در این حد که .
جیمین: عه اصن منو ول کنید
جیمین با سهون وارد اقامتگاه لیا شد
تمام گردن لیا بنفش و ارغوانی بود زیر چشماش گود بود و تازه خون ریزی بند اومده بود تازه لباش هم زخم بود و باد داشت .
سهون: باباییییی با مامان من چیکار کردی چرا این جوری شده هییقققققق من مامانم و میخوام .
تهیونگ با دو وارد اتاق شد که با دیدن لیا خشک شد :
ته: این چرا این جوری شده ؟ سرورم فرار کن که زنده ات نمیزارم من سر خواهرم پادشاه و شاهزاده نمیشناسم .
جیمین سهون و گذاشت پایین و دوید بیرون
جیمین: خب نمیدونستم این طوری میشه
الان اون پادشاه با اون هم عظمت و الدرم پلدرم داره مثل بچه ی سه ساله میدوه
- ۱۰.۲k
- ۱۷ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط