چند پارتی مافیایی

**فصل دوم: قفس طلایی**

حس ترس و سردرگمی، تمام وجود ا/ت را فرا گرفته بود. مردی که در یک لحظه، نگاهش اثری غیرمنتظره بر جان او گذاشته بود، حالا تبدیل به زندانبانش شده بود. جان، با همان قاطعیت همیشگی، اما این بار با لباسی متفاوت که ابهت بیشتری به او می‌داد، دستور داد تا ا/ت را به یکی از اتاق‌های عمارت بزرگ و مجللش ببرند. اتاقی که بیشتر شبیه به یک قفس طلایی بود؛ پر از اشیاء گران‌قیمت و زیبا، اما با دری محکم و قفل شده که راه هرگونه فراری را می‌بست.

وقتی در اتاق پشت سر ا/ت بسته شد، اولین چیزی که حس کرد، سکوت سنگین و خیره‌کننده بود. عمارتی که جان در آن زندگی می‌کرد، تابلویی بود از قدرت و ثروت بی‌حد و حصر مافیا. دیوارهای پوشیده از تابلوهای نقاشی کمیاب، مبلمان چرمی اعلا، و نور ملایمی که از کریستال‌های سقفی می‌تابید، همه نشان از زندگی‌ای داشت که ا/ت هرگز حتی در رویاهایش هم تصور نمی‌کرد. اما این زیبایی، برای او معنایی جز زندانی شدن نداشت.

ا/ت به سمت پنجره رفت. پنجره‌ای بزرگ که منظره‌ای از شهر ورویاتو را به نمایش می‌گذاشت، اما این بار از بالا، از دیدگاه کسی که بر شهر حکمرانی می‌کرد. او می‌توانست همان کوچه‌ای را ببیند که خانه‌اش در آن بود، همان خانه‌ای که حالا تنها خاطره‌ای دور به نظر می‌رسید. اشک در چشمانش حلقه زد. او نه تنها از خانه‌اش، بلکه از دنیای آشنای خود نیز ربوده شده بود.

روزها به همین منوال گذشت. جان هر روز به اتاق ا/ت سر می‌زد، اما نه با خشونت. او برایش غذاهای لذیذ می‌فرستاد، بهترین لباس‌ها را برایش مهیا می‌کرد، و حتی گاهی برایش گل‌های تازه می‌آورد. اما هرگز اجازه نمی‌داد ا/ت از اتاقش خارج شود. سکوت بینشان، حجمی بیشتر از کلمات داشت. جان حرف‌های کمی می‌زد، بیشتر تماشاگر ا/ت بود؛ تماشاگر حرکاتش، نگاهش، و گاهی نواختن پیانوی کوچکی که جان برایش آورده بود.

ا/ت متوجه شده بود که جان، برخلاف ظاهر خشنش، با او رفتاری متفاوت دارد. او هیچ‌وقت او را تهدید نکرد، آزار نداد، یا تحقیر نکرد. این رفتار متناقض، گیج‌کننده‌تر از هر تهدیدی بود. آیا این نشانه‌ی علاقه بود؟ یا شاید بخشی از نقشه پیچیده‌تری؟ ا/ت نمی‌دانست. او در این قفس طلایی، تنها بود با افکارش، با خاطراتش، و با نگاه‌های خیره‌ی جان که گاهی از پشت در، او را زیر نظر می‌گرفت.

یک روز، جان با یک پیانو جدید و زیباتر وارد اتاق شد. پیانوی قبلی، قدیمی و کوک نبود. جان پیانوی نو را در کنار پنجره قرار داد و گفت: "این برای تو. امیدوارم از نواختنش لذت ببری." صدایش، مثل همیشه، آرام و کمی گرفته بود. او ا/ت را تماشا کرد که با تردید به سمت پیانو رفت و انگشتانش را روی کلاویه‌های سفید و سیاه کشید. ملودی‌ای که نواخت، این بار کمی روشن‌تر از قبل بود، گویی که حتی در میان این همه تاریکی، نوری ضعیف شروع به تابیدن کرده بود.

جان، با دیدن این صحنه، لبخندی کمرنگ بر لبانش نشست که به سرعت محو شد. او باید قوی می‌ماند. او باید رهبر خانواده‌اش می‌بود. اما نگاهش به ا/ت، نشان می‌داد که این دختر، چیزی بیش از یک اسیر ساده در دنیای او شده است. او داشت مرزهای قلب سنگی جان را، آهسته و پیوسته، در هم می‌شکست

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اینم پارت بعدیش
دیدگاه ها (۴)

اتاقی که وجود نداشت (part4)با گذشت زمان، حضور هیونجین به بخش...

𝕄𝕌𝕊𝕀ℂ🎶𝙿𝙰𝚁𝚃 𝟼 | صدای قلبیک هفته بعد.بالاخره روز ارائه‌ی پروژه...

پارت دوم | «اون کی بود؟»ا/ت بعد از کلاس از ساختمان دانشگاه ب...

فیک جونگکوک خواب های واقعی

بونتن — «آهنگی که برای مایکی خوانده شد»بار، طبق معمول، پر از...

«قراردادِ سیاه» p1باران شدیدی روی عمارت قدیمی خانواده‌ی جون ...

💜 پارت سوم | چیزی که تهیونگ فهمیدتهیونگ هنوز با همان لبخند ش...

🖤 عروس مافیا | پارت پنجمعمارت جونگ‌کوک | ساعت ۳ بعدازظهرا/ت ...

℘ɑׁׅꭈׁׅtׁׅ 5 | یک قدم نزدیک‌ترروزهای بعد، چیزی بین ا/ت و جیم...

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒بخش دوم | پارت ۲ — بالاخره گفتمبعد از آن روز، همه‌چ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط